نیروهای ضد انقلاب تمام وسایل همسرم را به غارت برده بودند؛ آن ها حتی به عکس دختر نُه ماهه ام نیز رحم نکرده و عکس دخترم را نیز از جیب همسرم برداشته و با خود برده بودند.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ فرشته سرافراز همسر شهید محمد کاکه خانی در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: شهید محمد کاکه خانی با برادرم دوست و همرزم بود. رفت و آمد آقا محمد به خانه ما ادامه داشت تا اینکه یک روز مادرش به خانه ما آمد و از من برای آقا محمد خواستگاری کرد.

شهید محمد کاکه خانی

بعد از اینکه من و آقا محمد با هم ازدواج کردیم، برایم تعریف می کرد: «همان روزهای اولی که شما را دیدم، مهرتان به دلم نشست. اما نمی توانستم به دوست صمیمی ام بگویم که عاشق خواهرت شده ام. مدت ها با خودم کلنجار رفتم تا اینکه توانستم به خودم بقبولانم که خواستگاری کردن از خواهر دوست صمیمی ام اشکالی ندارد. بعد از این مرحله باید جریان عاشق شدنم را با خانواده ام در میان می گذاشتم که به خواستگاری شما بیایند. من که نمی توانستم در چشم پدر و مادرم نگاه کنم و به آن ها بگویم که به خواستگاری شما بیایند، بعد از اینکه مرخصی ام تمام شد و به محل کار مراجعه کردم، درد دلم را داخل یک نامه نوشتم و نامه را مهر و موم کردم و به برادرت تحویل دادم تا نامه را سربسته به خانواده ام تحویل دهد. بعد از اتمام مرخصی وقتی به خانه آمدم، پدر و مادرم به خواستگاری شما آمدند».

بعد از خواستگاری آقا محمد، خانواده ام با ازدواج من و ایشان موافقت کردند و ما به عقد هم درآمدیم. ابتدای سال 1361 بود که زندگی مشترک من و همسرم در اتاق کوچکی در منزل پدری آقا محمد آغاز شد. آقا محمد فرزند بزرگ خانواده بود و زندگی مشترک ما در یک خانواده نسبتاً بزرگ با خوبی و خوشی شروع شد.

آقا محمد هفته به هفته و ماه به ماه دور از خانه و در محل کارش بود؛ ایشان جزء نیروهای گردان ضربت بود و بیشتر ایام سال را در مناطق آلوده از جمله ارتفاعات سارال، سقز، سروآباد و مریوان سپری می کرد. اما زمانی که به خانه می آمد موجی از خوشی و صفا تمام خانه را در بر می گرفت. اخلاق خوب آقا محمد با من و خواهر و برادران کوچکش هیچ گاه از خاطرم نمی رود. آقا محمد احترام ویژه ای برای پدر و مادرش قایل بود و همواره با عزت و احترام با آن ها برخورد می کرد.

آقا محمد جوان با اخلاق و با حیایی بود و در کنار پدر، مادر و خواهر و برادرانش خیلی با من گرم نمی گرفت، اما زمانی که با هم بیرون می رفتم متوجه عشق و علاقه ایشان می شدم. قدم زدن و حرف زدن در کنار آقا محمد برایم مسرت بخش بود.

مهرماه سال 1363 بود که خداوند یک فرزند دختر به ما ارزانی داشت، نامش را کوهستان نهادیم. عشق و علاقه آقا محمد به دخترمان وصف ناپذیر بود. آقا محمد می گفت: «در ایامی که در محل کار هستم، عکس کوهستان را روی سینه ام می گذارم و به خواب می روم».

نه ماهی از تولد کوهستان سپری شده بود و ما با خوشی ومهربانی در کنار همدیگر زندگی می کردیم. یک روز که قرار بود آقا محمد به محل کارش در شهر مریوان عزیمت نماید، صبح زود از خواب بیدار شد و شال و کلاه کرد تا عازم مریوان شود. از خواب بیدار شدم و صبحانه آقا محمد آماده کردم. آقا محمد خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت، اما دوباره برگشت و کوهستان را که در خواب بود، در آغوش گرفت و صورتش را بوسید. این کار آقا محمد سه مرتبه تکرار شد. در مرحله آخری که آقا محمد می خواست پایش را از درب خانه بیرون بگذارد رو کرد به من و گفت: «شاید این آخرین دیدار ما باشد، اما قَسَمَت می دهم به مقدسات دین مبین اسلام، هیچ گاه فرزندمان را رها نکن؛ این دختر تنها یادگار من است، پس هرجا رفتی او را با خودت همراه کن و اجازه نده که درد بی مادری نیز بر او تحمیل شود».

شهید محمد کاکه خانی در کنار همرزمش

هر چه خواستم آقا محمد را دلداری دهم، نشد. انگار به دلش برات شده بود که در این سفر به شهادت خواهد رسید. برای اینکه از سفر منصرفش کنم گفتم: پدرم مریض است، اگر می خواهید امروز به ملاقات پدرم می رویم و شما صبح فردا به محل کارتان مراجعه کنید. ایشان قبول نکرد و خداحافظی کرد و رفت.

همسرم در روز ششم مرداد ماه سال 1364 در منطقه کُره میانه مریوان به شهادت می رسد و پیکرش به مدت سه شبانه روز در منطقه روی زمین می ماند و همرزمانش بعد از سه روز پیکرش را به بهشت محمدی(ص) منتقل می کنند. نیروهای ضد انقلاب تمام وسایل همسرم را به غارت برده بودند؛ آن ها حتی به عکس دختر نُه ماهه ام نیز رحم نکرده و عکس دخترم را نیز با خود برده بودند.

گروهک های ضد انقلاب بعد از شهادت همسرم، نام و مشخصات همسرم را در رادیوهای بیگانه اعلام کرده بودند. تعدادی از اقوام و همسایه ها از شهادت همسرم اطلاع داشتند، اما خود ما از شهادت ایشان بی اطلاع بودیم. تا اینکه پدر و مادر همسرم برای پیگیری ماجرا به مریوان رفتند و پیکر بی جان همسرم را به سنندج آوردند و ما پیکر همسرم را در بهشت محمدی(ص) سنندج به خاک سپردیم.

کوهستان کاکه خانی تنها یادگار شهید محمد کاکه خانی نیز با بیان اینکه مادرم در تمام طول زندگی ام اجازه نداد که درد بی پدری را بچشم گفت: علی رغم تمام حمایت های مادرم، اما گاهی آن قدر دلتنگ پدرم می شدم و پتو را روی سرم می کشیدم و آرام آرام زیر پتو گریه می کردم تا به خواب می رفتم. آن قدر دوست داشتم که پدرم زنده بود و دستش را روی سرم می کشید و نوازشم می کرد، اما ... .

زمانی که می خواستم ازدواج کنم، دوست داشتم پدرم شاهد عقدم باشد و من با اجازه ایشان در جواب عاقد بله بگویم. دو شب قبل از مراسم عقد، پدرم را در خواب دیدم که در مراسم عقدم حاضر شده است، در حالیکه همه اقوام و آشنایان در مراسمم حضور داشتند، پدرم عقد نامه ام را امضاء کرد. دیدن این خواب تا حدود زیادی از ناراحتی هایم کاست و من را برای ازدواج مصمم تر کرد.

انتهای پیام/

کلیدواژه: شهید محمد کاکه خانی | برده بودند | ضد انقلاب | آقا محمد | عکس دختر

منبع: دانا

منبع این خبر، وبسایت www.dana.ir است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۱۴۷۱۴۶۰۴ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.

آخرین‌ اخبار و آمار از زلزله کرمانشاه/افزایش شمار کشته‌‌شده‌ها؛ ۴۳۶ نفر/۹۳۹۷ نفر مصدوم/جزئیات وام کمکی دولت/نیاز به نایلون برای پوشش چادرها در مناطق زلزله‌زده+فیلم و عکس

آخرین‌ اخبار و آمار از زلزله کرمانشاه/افزایش شمار کشته‌‌شده‌ها؛ ۴۷۴ نفر/۹۳۹۷ نفر مصدوم/جزئیات وام کمکی دولت/نیاز به نایلون برای پوشش چادرها در مناطق زلزله‌زده+فیلم و عکس

آخرین‌ اخبار و آمار از زلزله کرمانشاه/افزایش شمار کشته‌‌شده‌ها؛ ۴۷۴ نفر/۹۳۹۷ نفر مصدوم/جزئیات وام کمکی دولت+فیلم و عکس

در همین زمینه