Web Analytics Made Easy - Statcounter
به نقل از «خبرگزاری آریا»
2024-04-15@06:48:12 GMT

زيستن زندگي به روايت «ايشي گورو»

تاریخ انتشار: ۹ آبان ۱۳۹۶ | کد خبر: ۱۵۳۵۲۶۳۱

زيستن زندگي به روايت «ايشي گورو»

خبرگزاري آريا - «کازئويوشي ايشي گورو» دوهفته پيش، نوبل ادبيات را ازآن خودکرد.درست درهمان روزي که اين موضوع اعلام شد،جديدترين اثراو که مجموعه‌اي از داستان‌هاي کوتاه وي است، با ترجمه عليرضاکيواني نژاد از سوي نشر چشمه به بازار آمده بود.البته پيش از اين نيز وي به‌عنوان يک نويسنده صاحب سبک، جاي خود را در ميان دوستداران ادبيات داستاني بازکرده بود.

بیشتر بخوانید: اخباری که در وبسایت منتشر نمی‌شوند!

اما به گفته مترجم شبانه‌ها ،اقبال از«ايشي گورو» در ايران را بايد مديون نجف دريابندري دانست.

اينکه دريابندري چه کرده است واين نويسنده ژاپني الاصل کيست وچگونه فکر مي‌کند وچرا آثار او در جهان مخاطبان بسياري دارد را با «عليرضا کيواني نژاد»در ميان گذاشتيم؛ضمن اينکه مساله وضعيت امروز داستان‌نويسي در ايران واين پرسش که چرا ما در اين سطح، نويسنده اي نداريم نيز بررسي شده است.عليرضا کيواني نژاد، علاوه برمترجم، ويراستار و روزنامه نگارنيز هست و در نظر وي، برترين نويسنده ژاپني همچنان «کوبوآبه»است.
براي شروع مي خواهم از جايگاه نويسندگان ژاپني در ايران بگوييد واينکه مهم‌ترين نويسنده ژاپني که تاکنون در ايران معرفي شده، چه کسي است؟
نمي‌دانم کدام نويسنده ازسايرين تاثيرگذارتر بوده ولي تا آنجا که من خوانده‌ام وبرمبناي قضاوت مبتني بر آثارشان، به نظرم «کوبوآبه» انگار که از يک سياره ديگر است.ضمن آنکه من فرصت داشتم ودارم که به‌عنوان ويراستار براي ناشران مختلف کار ‌کنم وبه همين دليل، گاه کتاب‌هايي از نويسندگان ژاپني به دستم مي‌رسد،ازادبيات ژاپن که مترجمان‌ جوان‌تر، آن‌هاراازمجلات مختلف انتخاب کرده ياترجمه انگليسي يادوم ديگري از آن داستان‌ها را يافته بوده‌اند.
وقتي من آن‌ها رامي‌خوانم،مي‌بينم که هيچ حرفي براي گفتن ندارنديااگرنيز حرفي براي گفتن داشته باشند،همسطح همين داستان‌هاي کوتاهي است که گاه در جامعه امروز ادبيات ما منتشر مي‌شود و خيلي نکته دندان‌گيري در آن‌ها نيست،فقط چون مرغ همسايه غاز است،آن کتاب فروخته مي‌شود.درحالي‌که همين داستان‌هاي فارسي ما وقتي به انگليسي و ژاپني ترجمه مي‌شوند، شما مي‌توانيد روي‌ جلد آن بنويسيد به‌فرض برنده جايزه پرتقال آبي در تهران وبعد آن‌ها مي‌خوانند که پرتقال آبي برده و نمي‌دانند که پرتقال آبي چيست.
آن‌ها نيز همين قصه را دارند واز اين تعارف‌ها و نوشابه‌بازکردن‌هاهمه‌جا هست ولي«کوبوآبه» با همان کتاب«زن در ديگ روان» به نظرم آن‌قدر فاصله‌اش با ديگر نويسندگان ژاپني زياد است که ما بايد آن را لايق بهترين ارزش‌ها وستايش‌ها بدانيم.بعد از«کوبو آبه» ديگرمن به‌شخصه با نويسنده جدي ژاپني مواجه نشدم که کتابي ازاودربيايد و چيزي بخوانم كه من را حيرت‌زده كرده وازمنِ خواننده يک قدم جلوتر باشد و به من جهان ناشناخته‌اي را نشان دهد.
آن نويسنده کسي نبود جز« ايشي‌گورو» و وقتي که «بازمانده روز» به دستم رسيدو آن کتاب را خواندم، بيش از هر چيز، ترجمه درخشان نجف دريابندري توجهم را جلب کرد و اينکه ايشان زبان ديگري را براي ترجمه آن کتاب انتخاب کرده بود و ريشه آن انتخاب اصلح، چيزي جز نبوغ ترجمه نبود؛ به همين دليل در يادداشتي که براي روزنامه‌اي نوشتم، به آن مترجم گرانقدر اداي احترام کردم و گفتم بي‌شک غزل‌واره مترجمان ما نجف دريابندري است.
يعني اگر ترجمه ديگري از آن کتاب ايشي‌گورو با توجه به جغرافياي ادبيات ايران صورت مي‌گرفت، موفق نمي‌شد؟
به نظر من جواب نمي‌داد. اينكه دريابندري در آنجا يک دودوتا،چهارتامي‌کند اكنون از نظر ما خيلي ساده است ولي آن موقع مهم بود که به ذهن او خطور کند؛ اينکه ما بدانيم باتلريک سرپيشخدمت است و وقتي مي‌خواهد با اربابش صحبت کند،بگويد: «آقاغذا آماده است،بلندشووبياغذابخور»،اين‌گونه صحبت نمي‌کند؛ در را باز مي‌کند ومي‌گويد:«تشريف بياوريدسرميزشام». اين همان نبوغي است که کار«ايشي‌گورو» را در ايران به حداعلا مي‌رساندو به‌نظرمن، دريابندري بسيار به جغرافياي ذهني ايشي‌گورو، مسلط وپيرامونش مطالعه و ترجمه کرده بود.براي اينکه ايشي‌گورو ،عادت عجيب‌وغريبي داردوبسيار پيچيده فکرمي‌کند.
منظورت ازاين پيچيدگي چيست؟
يعني درمورد هرموضوع ساده‌اي، بسيارپيچيده فکرمي‌کند.وقتي مي‌خواهد به شما بگويد که جلوي روي شما‌ فنجاني و درآن چاي است،اين را به سادگي به شما نمي‌گويدومي‌آيد ازپيشينه‌اي صحبت مي‌کند که شما فکرش را نيز نمي‌کنيد که موضوع اين باشد(من خيلي خام دارم مي‌گويم). براي مثال به شما مي‌گويد جاهايي هست و درمزارعي يک‌عده آدم خيلي کار مي‌کنند ودست‌شان فلان مي‌شود و امکان دارد که اينان ساعت‌ها دولا شوند که برگ چاي را بکنند، بعد فلان کنند، سپس اين برگ خشک شودوبرود در جايي و الي آخر.

حالا ما فاميلي داشتيم که در همان کارخانه به‌فرض دستش رفت زيردستگاه وقطع شدوقصه‌اي را براي شما مي‌گويد و آن‌قدر داخلش خرده‌روايت وجود دارد که شما لذت مي‌بريدودر پايان مي‌گويد خب، حالا همه اين‌ها را گفتم، يک‌کاسه‌اش اين بود که نوشيدن يک فنجان چاي براي شما چنين دردسرهايي را دارد و شما خيلي راحت نشسته‌ايد اينجا و چاي مي‌نوشيد. اين پيچيده‌فکرکردن مي‌تواند براي هر کدام از ما پيش بيايد. از نظر من اينجا اتفاق خاصي نمي‌افتد.
اتفاق خاصي که دنيا را تقسيم مي‌کند به آدم‌هايي مثل ايشي‌گورو و ما، که آن‌ها مي‌شوند اقليت و ما مي‌شويم اکثريت، اين است که آن‌ها مي‌توانند پيچيده‌فکرکردن‌شان را به ساده‌نويسي تبديل کنند.اول اينکه ايشي‌گورو، چون تحصيلکرده است ازچنين قابليتي برخوردار بوده يعني استعدادش را در مسيردرستي قرار داده‌اند.
مورد دوم اينکه بيش از آن چيزي که بنويسد،مي‌خواند.من اين را حدودي مي‌توانم بگويم که مصاحبه،متن، مقاله يا يادداشتي از ايشي‌گورو وجود ندارد که از دست من دررفته باشد.نويسنده پرکاري نيست که بخواهد سالي 20مصاحبه داشته باشد يا درهرمجله‌اي، داستان نوشته ودرباره هرموضوعي اظهارنظر کند.من همان مطالب موجود در اينترنت و چند مجله ديگر را جمع کردم و خواندم ودر مصاحبه‌هايش اشاره مي‌کند ومي‌گويد که اگر فاصله بين اين رمان تا رمان بعدي من، چهاريا پنج‌سال طول کشيده،دليلش اين بوده که من فقط کتاب خوانده‌ام،يعني فقط چهارسال خوانده‌ام.چهارسال خواندم،يادداشت کردم و آن‌قدر با آن ور رفتم تا آمدم و فلان کتاب را نوشتم.
اگر اشتباه نکنم، فاصله بين رمان آخرش تا کتاب «شبانه‌ها»که اولين و تنها مجموعه‌داستان ايشي‌گورو بوده، چهارياپنج سال است و او در اين مدت دوباره مشغول تحقيق روي دنياي موسيقي بود. باوجود اينکه پيانيست بسيار چيره‌دستي است و دوست داشت که موزيسين بشود و نشد اما سال‌ها روي موسيقي تحقيق کرد.
به‌عنوان مثال در داستان اول مي‌نويسد پسري در گروه نوازندگان ميدان‌گاهي در ونيز مشغول نواختن است و نوازنده‌هاي دوره‌گرد ديگري نيز هستند و يکدفعه آن وسط چشمش به يک آدم خيلي معروف مي‌افتد و نگاه مي‌کند و مي‌بيند توني گاردنر است؛ همان نوازنده و خواننده معروف و همين که آهنگش تمام مي‌شود، خودش را به توني گاردنر مي‌رساند که بنشيند و با او صحبت کند و مي‌گويد آقا من خيلي خوشحالم که شما را ديدم و باقي ماجرا. داستان از اينجا شروع مي‌شود و شما در طول داستان که فکر مي‌کنم نزديک 28-27 صفحه باشد، به‌هيچ وجه امکان ندارد حدس بزنيد که پايان داستان چيست؛ به دليل اينکه ايشي‌گورو فوق‌ليسانسش را در رشته ادبيات خلاق يا نوشتن خلاق سپري کرده و مي‌داند که خلاقيت را بايد کجا خرج کند و اين خيلي مهم است.
هدفش از پيچيده فکرکردن چيست وچه مي‌خواهد بگويد؟ چون ما در زماني قرار داريم که زمان، عنصر مهمي به حساب مي‌آيد وبسياري آدم‌ها به‌دنبال کوتاه‌‌كردن زمان ‌رسيدن به مقصود هستند که سريع حرف‌شان را بزنند.حالا باهمان مثال چاي که زديد،چه چيزي را مي‌خواهد به مخاطبش بگويدو به‌دنبال چيست؟
من گفتم اين ايرادي ندارد که شما پيچيده فکر کنيد.درنهايت ايشي‌گورو آن چيزي راکه در ذهنش مي‌گذرد، به ساده‌ترين و کوتاه‌ترين شکل ممکن به شما مي‌گويد؛ يعني اين ايرادي ندارد که شما پيچيده فکر کنيد.
هدفش چيست؟ ازميان اين همه خرده‌روايت‌ها که در لابه‌لاي گفت‌وگوها يا حرف‌هايش است، چه چيزي را از طريق شخصيت‌هاي داستاني‌اش يا خودش به‌عنوان راوي،مي‌خواهد منتقل کند؟
هرنويسنده‌اي،هرشاعري وهرمولفي،درواقع دنياي ذهني خودش را دارد. يعني جهاني را در ذهنش مي‌سازد و آن جهان به نظر من و شما گاهي زيباست و گاهي نه. يک شاعر مي‌تواند براي ما تمام آن ذهنيت‌مان از شعر باشد و يک شاعر ديگر نه. آنکه غزل امروز ما را زنده نگه داشته، از نظر من حسين منزوي است. اگر حسين منزوي نبود، چيزي به اسم غزل در جامعه امروز ما وجود نداشت و بايد درش را گِل مي‌گرفتيم و مي‌رفتيم.
اگر غزل امروز ما زنده است، يعني زبان ناب «سايه».ما بايد احترام بگذاريم به غزلي که «سايه» مي‌گويد، غزلي که منزوي مي‌گويد وما عاشقيم به‌خاطر منزوي،به خاطر سايه. باقي شاعران ما با احترامي که براي همه‌شان قايل هستم، با فاصله نجومي از اين دو شاعر قرار دارند، همان‌گونه که ديگر کسي براي شما نيما، شاملو يا فروغ نمي‌شود.
وقتي منزوي در نهايت شاعرانگي و زيبايي و موجزبودن، بگويد«حاصل‌جمع آب و تن تو/ ضرب در وقت تن‌شستن تو/ هر سه منهاي پيراهن تو/ برکه را کرده حالي به حالي» يعني تا آخر عمرت بايد بنشيني و فکر کني که چگونه چنين چيزي به ذهنش رسيدوچنين داستان کوتاهي را اين‌قدرزيباوعميق روايت کرد و مطمئن باشيد که پيچيده فکر کرده که اين‌قدرساده گفته است. به‌نظرم آدم نمي‌تواند خيلي ساده، فکر و بيان کند.
در واقع ذهنيت من اين است؛ هرچقدر ساده فکر کنيد،درپايان چيزي ازآن درنمي‌آيد که بنويسيد اماآن آدم‌هايي که ذهن بسيط و درعين حال پيچيده‌اي دارند،مي‌توانند آن را به ساده‌ترين شکل ممکن بگويند.درعين حال آدم‌هايي نيز هستند که مساله‌اي را بسيار پيچيده مي‌گويند که من آن را نمي‌پسندم،يعني فکر مي‌کنم مهم‌ترين وظيفه هنر، آن چتر بزرگ و همه نحله‌هاي هنر، در پايان لذت‌بردن است و من از روايت سرراست و ساده بيشتر لذت مي‌برم.
من به‌شخصه از چيزي لذت مي‌برم که برايم قصه‌اي سرراست بگويد. امکان دارد شما داستاني پيش‌روي من بگذاري که آن‌قدر تکنيکي باشد که وقتي بخوانمش، هيچي سر از آن در نياورم ولي شما به من بگويي آقا اين تکنيکش اينجوري بود و اينجا را داشت اينجوري مي‌گفت و فلان؛ من لذت نبردم، شايد نيز سوادش را ندارم ولي من دوست دارم يک داستان خيلي ساده برايم گفته شود؛ يکي بود، يکي نبود.حالا اينجا هر چقدر مي‌خواهي تکنيک خرج کن و اين است که براي من جذاب مي‌شود.
همين «خيالِ خام پلنگ من به روي ماه جهيدن بود»، بس است،گفت وتمام شديا«ماه را زبلندايش به خاک‌کشيدن بود»؛حالا من دوساعت بخواهم براي شما توضيح دهم که آقا افسانه‌اي است که مي‌گويد پلنگ هرکجا ماه را در آب ببيند،مي‌خواهد شيرجه بزند و آن را بگيرد، بياورد و...فايده‌اي ندارد،دريک بيت گفت و تمام.
يعني ايشي‌گورو اين‌ها را دارد؟
به نظر من چنين خصلتي را دارد. «ايشي‌گورو»مي‌تواند در داستان‌هايش طنز داشته باشد که دارد و شما را بخنداند اما سخيف نشودو لودگي نکند. ايشي‌گورو مي‌تواند جدي با شما صحبت كرده و تاريخ و مقاطع مهم تاريخ را در داستان به شما نشان ‌دهد، بدون اينکه سرگراني کند، فخر بفروشد و بگويد نگاه کن، اين را من دارم مي‌گويم، مي‌دانستي؟ نمي‌گفتم هم نمي‌دانستي. نه، اينجوري نيست. انگار صدايي که از تو داستان ايشي‌گورو بيرون مي‌آيد، يک صداي خيلي ملموس و دوست‌داشتني خودماني است.
جهان فکري‌اش، به‌غير از آن خصيصه پيچيدگي، چه چيزي مي‌خواهد به مخاطبش بگويد؟ به‌دنبال چيست؟
به‌نظرم ايشي‌گورو به زماني که در آن زندگي مي‌کند، خيلي نزديک است.پيداکردن مابه‌ازاي آدم‌هايي که در داستان‌هاي ايشي‌گورو هستند، خيلي ساده است؛ به‌همين دليل، خيلي‌ها با داستان‌هايش ارتباط برقرار مي‌کنند. داستان‌هاي آدم‌هايي مثل ايشي‌گورو، داستان‌هاي جزيره‌اي نيست.
يعني مختص به يک جغرافيا يا يک فرهنگ نيست؟
نيست و اين همان دليلي است که خيلي‌ها به آکادمي نوبل خرده مي‌گرفتند که شما به داکتروف که فوت کرد نوبل نداديد، فيليپ راث نيز که گفت من نمي‌نويسم و بازنشسته شد، به آپدايک هم نوبل نداديد؛ يعني اين غول‌هاي ادبيات آمريکا نوبل نگرفتند، چرا؟ پاسخ‌هايي که بعضي منتقدان به اين موضوع مي‌دادند، مي‌گفتند شايد به اين دليل است که داستان‌‌هايي که آن‌ها مي‌نويسند، فقط بر جغرافياي آمريکا منطبق شده، انگار که آن‌ها تنها خودشان را مي‌بينند. حالا شايد اين حرف درست نباشد ولي داستان‌هاي ايشي‌گورو و آن جهان‌بيني‌اش و واژه‌هايي که دارد، در اتمسفر ذهنش جابه‌جا مي‌شود، خيلي ملموس است و ارتباط نزديکي با آن اتفاق‌هايي که در خيابان رخ مي‌دهد، دارد. او چيزي به من مي‌گويد که ديگران نمي‌دانند.

يعني در واقع ايشي‌گورو به جهان فکري شما به‌عنوان يک مترجم يا مخاطب نزديک است؟
بله.
همان‌گونه که اشاره کرديد، ايشي‌گورو در انگلستان بزرگ شده است. مردم ژاپن خيلي روي فرهنگ‌شان حساس هستند. تلاقي اين دو فرهنگ، يعني غرب و فرهنگ شرق (ژاپن)، چقدر در شکل‌گيري شخصيت پيچيده و البته ساده‌نويسي‌اش، تاثير داشته است؟
من به‌عنوان مترجم يا خواننده آثارش، فقط مي‌توانم درباره نوع نوشتن او اظهارنظر کنم و نمي‌دانم شخصيت او چگونه است ولي به‌نظرم اين اتفاق در مورد اين آدم رخ داده و اين‌گونه نبوده که به آن فرهنگ رجوع نکرده، نخوانده و نديده باشد. سند اين ماجرا، کتاب «وقتي يتيم بوديم» با ترجمه بي‌مثال خانم دقيقي است. آنجا به نظرم مي‌آيد که ايشي‌گورو نشان مي‌دهد که چقدر آن فرهنگ را مي‌شناسد، باوجود اينکه آن داستان در شانگهاي دارد اتفاق مي‌افتد، آنجا داستاني مي‌گويد که در آن سيطره ژاپن بر چين مشهود است و شما مي‌بينيد که آن داستان و تاريخ را مي‌شناسد و بي‌گدار به آب نمي‌زند.
من با حرف شما موافقم که اين اتفاق در موردش افتاده و اين آدم، آن فرهنگ را نيز دنبال کرده است. شايد به ژاپني ننويسد ولي آن فرهنگ را مي‌شناسد و با آن ارتباط دارد و فکر مي‌کنم که خيلي دوستش دارد، چون اگر به نوع لباس‌پوشيدن اين آدم در عکس‌هاو ويديوهايي که از او در اينترنت وجوددارد،دقت کنيد،درمي‌يابيد که بسيار ساده‌پوش است و اين وجه شخصيتش شايد به شرق نزديک‌تر باشد؛ البته شايد.
در واقع آن ساده‌نويسي را زندگي مي‌کند.
بله.
اكنون به چه دليل ايشي‌گورو انتخاب شده و چرا زماني که کاري مثل «بازمانده روز» که مي‌گويند شاهکار است، منتشر شد، نوبل را دريافت نکرد؟
نوبل به‌طورمعمول به دليل کليت کارهاي يک نويسنده به او تعلق مي‌گيرد. آکادمي نوبل، تعدادي مولفه دارد؛ اينکه شما در ساليان دراز به‌عنوان مثال چه تعداد کار داريد، نه اينکه 100 تا کتاب داريد، پس شما مستحق دريافت جايزه نوبل هستيديا اينکه کارهاي شما به چند زبان ترجمه شده باشد، چه تاثيري بر ادبيات جهان و ادبيات کشور خودت دارد و غيره. و ما در آن زمان که داشتيم درباره «بازمانده‌روز» صحبت مي‌کرديم، هنوز «وقتي يتيم بوديم»، «شبانه‌ها» و بقيه کارهايش مثل «غول مدفون» و... منتشر نشده بودند و آکادمي نوبل شايد آن موقع نيز فهرستي داشته که در آن ايشي‌گورو بوده‌است.
شنيده‌ام درباره بهوميل هرابال مي‌گويند تاريخ ادبيات چک را به قبل و بعد از او تقسيم مي‌کنند.درخصوص ايشي‌گورويا کوبو آبه، چنين چيزي به نظرتان است؟
به نظرمن اين‌گونه نيست؛ يعني اينکه ما بگوييم قبل و بعد از«ايشي‌گورو». من فکر نمي‌کنم که مردم ژاپن نيز نسبت به او چنين حسي را داشته باشند. مانند شاعري مي‌ماند که جلاي وطن کرده‌باشد، 30 يا 40سال در يک کشور ديگر زندگي كند و به زبان ديگري شعر گفته باشدولي حالا مي‌آيد جايزه‌اي را مي‌گيرد و مي‌گويد من در اين کشور نيز بودم.
اما چندان با ادبيات ژاپن ارتباطي ندارد و فقط يک نويسنده با اصليت ژاپني است.
بله ولي هيچ وقت کتمان نکرده و هميشه در مورد ژاپن خوب صحبت مي‌کند و به آن‌ها احترام مي‌گذارد و فکر مي‌کنم اينکه الان مردم ژاپن خوشحال هستند،به دليل همين ارتباط است؛ يعني چون ايشي‌گورو هميشه از مردم ژاپن و فرهنگ‌شان به نيکي و ادب ياد مي‌کند، آن‌ها نيز با او اين‌گونه ارتباط برقرار کرده‌اند.
يکي از دلايل جذاب بودن کار ايشي‌گورو، توليد انديشه و فکر جديدي است يا فقط به سليقه خودتان برمي‌گردد؟
من فکر مي‌کنم جزو آدم‌هايي است که به شما ياد مي‌دهد خواندن هر داستان ، مثل تماشاي فيلم است؛ يعني شما يک فيلم را نگاه نمي‌کني، تماشا مي‌کني. تماشاکردن، يعني نگاه‌کردن توام با فکر. وقتي ايشي‌گورو داستاني را پيش روي شما قرارمي‌دهد، به شما تاکيد مي‌کند که اين داستان را آهسته و پيوسته بخوان و در موردش فکر کن و اينکه چه اتفاقي مي‌افتد؛ اگر اين‌جايي را که من دارم مي‌گويم، اين‌گونه نبود، اگر اين آدم وارد نمي‌شد، اگر اين آدم اين حرف را نمي‌زد و اگر اين اتفاق نمي‌افتاد و همه اين‌ها و در ذهن شما يک علامت سوال بزرگ مي‌گذارد.
به‌عنوان مثال در همين کتاب «شبانه‌ها» در داستان دوم به‌نظر مي‌آيد درس بزرگي به هر کسي مي‌دهد، اينکه در زندگي ما آدم‌هاي امروزي، دو دسته آدم پيدا مي‌شوند؛ عده‌اي که با تو دوست هستنديا عده‌اي که دوستانه رفتار مي‌کنند. بين اين دو تا بايد مرزي بگذاريم. نکته ديگري که به ما ياد مي‌دهد، اينکه ذائقه ما را نسبت به خواندن داستان اصلاح مي‌کند و به ما ياد مي‌دهد که آدم‌هاي کمي هستند که هم رمان‌نويس‌هاي معتبري هستند و هم داستان‌هاي‌کوتاه‌‌ معتبر مي‌نويسند. به همين دليل شما چخوف را به‌عنوان آقاي داستان کوتاه و آقاي طنز مي‌‌شناسيد.
بورخس را آقاي داستان کوتاه دانسته، داستايوفسکي را بزرگِ رمان و تولستوي را زعيم رمان و يوسا را آقاي رمان مي‌دانيد. من از يوسا تعدادي داستان کوتاه خواندم و خودم حتي يکي‌ازآن‌ها را ترجمه کردم و به‌نظرم رسيد يوسا فقط رمان‌نويس بزرگي است، يوسا فقط «سوربز»،يوسا فقط«گفت‌وگو در کاتدرال». اين‌هاست که به شما رمان‌خواندن را ياد مي‌دهداما وقتي در مورد فوئنتس صحبت مي‌کنيد، يعني شاعرانگي، يعني ديوانه‌شدن، يعني مجنون‌شدن، يعني «آئورا»؛کسي که يک داستان را مي‌گذارد درذهنش 30سال خيس بخوردوبعد بيايد بنويسد.
يعني اين رياضت واين عرق‌ريزان روحي که از آن صحبت مي‌کنيم ودست‌کم شفاهي مي‌گوييم،همان«آئورا»است ودست آقاي کوثري درد نکند که اين داستان را ترجمه کرد.براي اينکه به اين بحث پايان بدهم که بگويم ذائقه‌مان را چگونه عوض مي‌کند، از فيلم «اسکاي فال»مثالي مي‌زنم.دراسکاي فال، وقتي که «باردم»، جيمزباند را گرفته و آورده و نشانده و دست‌هايش را بسته،برايش يک قصه تعريف مي‌کند.آن قصه به نظر من در مورد ايشي‌گورو صدق‌مي‌كند، اينکه چگونه ذائقه‌مان را عوض مي‌کند.مي‌گويد که مادربزرگ من يک جزيره داشت ولي نه از آن جزيره‌ها که فکر مي‌کنيد پر از ويلا و تجملات است.هيچ‌کس در آن زندگي نمي‌کرد و لم‌يزرع بود و ما مي‌رفتيم فقط الکي پز مي‌داديم و مي‌گفتيم مادربزرگ‌مان جزيره دارد.بعد مي‌گفتند داخلش هم مي‌رويد؟ نه. نمي‌رويد آنجا و حال نمي‌کنيد؟ چرا؟ چون کسي نبود، چون خانه‌اي نبود، چون هيچ چيز نبود.دليلش چه بود؟
دليلش اين بود که آنجا پر از موش بود و آن‌قدرموش داشت که تمام زندگي آدم‌هاي آنجا را جويده و نه سم اثر کرده بود، نه گربه و نه هيچ‌چيز ديگر.اصلا درش را بسته بودندوآمده بودند و گفته بودند ولش کن.مي‌گفت روزي باباي من مي‌رود آنجا و فکر ديگري مي‌کند. رفتيم دوتا بشکه و چند طعمه گذاشتيم و تمام موش‌ها را جمع کرديم. همه موش‌هاي جزيره توي آن دوتا بشکه آمدند و بعد آن دو تا بشکه را آتش زديم، انداختيم توي دريا؛ خاکش کرديم؟نه، گذاشتيم موش‌ها يكديگر رابخورند. يكديگر را خوردند، بعد 100 تا ازهر کدام ماند، دوباره اين‌ها را روي هم ريخته و باز صبر کرديم تا يكديگر را خوردند.چندتا موش ماند در آخر؟ يک عدد. آن يکي را چکار کرديم؟ کُشتيم؟
سوزانديم؟ انداختيم در دريا؟ نه؛ آن را آزاد کرديم در جزيره. مي‌داني چرا؟ چون او موشخوار شده وذائقه‌اش عوض شده بود.ديگر آن جزيره موش نداشت،چون اين موش به‌دنبال موش‌هاي ديگر بود.حالا «باردم» داشت مي‌گفت من نيز موشخوار شده‌ام. من فکر مي‌کنم ايشي‌گورو، ذائقه ما را اين‌گونه تنظيم مي‌کند. هر چيزي داستان نيست،هر متني که تو نوشتي و براي مثال چهار صفحه بود داستان کوتاه نيست، هر تر و خشکي که با يكديگر پيوند دادي، داستان نيست و اين‌گونه است که به نظر من، آدم‌هايي مثل ايشي‌گورو، يك دوره دانشگاهي رايگان براي يادگرفتن هستند.
مي‌خواهم بحث را مقداري وطني‌اش کنم. به‌نظرت در ايران نويسنده‌اي داريم که مثل ايشي‌گورو جهاني باشد؟
به نظرم اگر در اين مورد اظهار نظر کنم، فردا صبح دادوبيداد مي‌شود که نخست شما کجاي پيازيد که اين حرف‌ها را مي‌زنيد، دوم اينكه هزاران بورخس و داستايفسکي در اين مملکت هستند که من نمي‌شناسم ولي مي‌خواهم بگويم با توجه به چيزهايي که من مي‌خوانم، با توجه به آن قالب و استانداردي که من از نويسنده‌هاي ديگر مي‌بينم و اين‌قدر فکر مي‌کنند و اين‌قدر خوب مي‌نويسند، من بعيد مي‌دانم تعداد نويسنده‌هاي ما با استاندارد جهاني زياد باشد.
قصه آقاي دولت‌آبادي هم جداست. ما زماني گنجينه‌اي داشتم و حالا بايد حسرت بخوريم که چرا آن رگه‌هاي ناب استعداد امروز ديگر کمتر وجود دارند. آن نثرهاي تکان‌دهنده، آن شروع‌هاي افسانه‌اي، آن پايان‌هاي کم‌نظير و غيره. غم بزرگي است که امروز نه هدايت داريم، نه گلشيري، نه گلستان(که البته زنده است هنوز ولي فعاليت ادبي ندارد)، نه بهرام‌صادقي و چوبک و ساعدي و زعمايي مانند آن‌ها. البته آن روزها هم که داشتيم‌شان، قدر نمي‌دانستيم چون ما کتابخوان نيستيم و کتاب که مي‌خوانيم بيشتر براي ژست‌گرفتن است تا آموختن.
چرا نويسنده‌هاي جهاني نداريم؟ ريشه اين نوع نگاه‌ها چقدردرسياست‌هاي ايران با ساير کشورها ديده مي‌شود؟
ببينيد من نمي‌گويم ما نويسنده بزرگي نداريم بلکه منظورم اين است که اگر داشته باشيم- به‌طور مثال در حد گلشيري که امروز نداريم- بايد ببينيم براي خواننده غيرايراني نيز آن بزرگي و صلابت اثبات شده است يا نه. تا زماني که ما خيلي چيزها را به رسميت نشناسيم، جامعه جهاني هم ما را به رسميت نمي‌شناسند چه رسد به ادبيات ما. ماهنوز قانون کپي‌رايت را رعايت نمي‌کنيم، بعد چگونه انتظار داريم فلان ناشر روي کتاب نويسنده ما کار کند.
اين ميان البته استثناهايي نيز وجود دارد که اسمش روي‌اش است: استثنا. به‌عنوان مثال، ترجمه آثار مرادي کرماني که نه نيازي به لابي‌کردن دارد نه خودش آدم چنين خاله‌زنک‌بازي‌هايي است. داستان بايد جلوتر از مولفش حرکت کند و شهرت او را جار بزند و اين درست برعکس روال کنوني ايران است.
ولي شعر شاعراني مثل شاملو، فروغ و اخوان به زبان انگليسي و فرانسوي ترجمه شد و آن‌گونه که بايد جهاني نشدند.
بله، دربزرگي اين نفراتي که نام برديد شکي نيست ولي بايد ببينيم در چه مقياسي ترجمه شده است. براي مثال داستان‌هاي ايشي‌گورو به بيش از 30 زبان دنيا ترجمه شده است آن هم درتيراژهاي خوب. بعد درهرکشوربه چه تعداد فروخته مي‌شود؟ بعد اين قصه مداوم بوده، يعني از 20سال پيش که نگاه مي‌کنيم، مي‌بينيم که اين اتفاق مداوم بوده است.براي پاموک يوسا و ماركز نيز همين اتفاق افتاد.يعني اين‌ها آن‌قدر نوشته‌اند، نوشته‌اند وآن‌قدر کتاب‌ها خوب بوده که جاي بحثي باقي نمانده است.

بعد يک دفعه مترجمي پيدا مي‌شودومرتب ومنظم اين کتاب‌ها را ترجمه مي‌کند. به‌طور مثال من ترجمه شعر فروغ را به زبان انگليسي نديدم و نخواندم، نمي‌دانم توانسته‌اند آن زلالي وعمق شعر را منتقل کنند يا خير. من نمي‌دانم که اگر يک مترجم انگليسي بخواهد شعرمنزوي را ترجمه کند، مي‌تواند اين را دربياورد و مي‌شود آن اشعار را برگرداند؟ يعني آن خواننده خارجي نيز وقتي شعر منزوي را مي‌خواند، مثل من لذت مي‌برد؟
اولويت‌هايي که يک نويسنده را جهاني مي‌کندتداوم انديشه‌‌اش است، اين موضوع منوط به داشتن ارتباط است يا تبليغات و ساير اهرم‌ها؟
ما اينجا فکرمي‌کنيم بيشتر کارهايي که به موفقيت ختم مي‌شوند،کارهاي يک‌نفره هستند.يعني فکرمي‌کنيم که فلان ورزشکاري که مي‌رودوقهرمان المپيک مي‌شود، هنوزمثل استالونه صبح به صبح بلند مي‌شود و مي‌رود در کوه تمرين مي‌کند و کنده مي‌گذارد روي دوشش و بعد مي‌رود قهرمان مي‌شود. ولي اين‌طور نيست. يعني پشت آدمي مثل ايشي‌گورو که مي‌آيد و جهاني مي‌شود، انتشارات قدرتمندي مثل «فِيبراند‌فِيبر» است.
پشت سرش ويراستار قدرتمندي ايستاده و روابط ناشران وجود دارد، پشت ايشي‌گورو، نوشتن به زبان انگليسي است که زبان اول دنياست و احتياجي ندارد که بيايد صحبت کند که کتاب من را به سرعت ترجمه کنيد. يعني وقتي کتابش اينجا در لندن که چاپ مي‌شود، در آمريکا فروخته مي‌شودو همچنين در تمام کشورهاي انگليسي‌زبان مثل استراليا، ولز، ايرلند، اسکاتلند، کانادا و غيره. بعد بلافاصله به اسپانيايي و فرانسوي ترجمه مي‌شود. فقط کافي است که کتاب شما به اسپانيايي ترجمه شود. چند تا کشور اسپانيايي در دنيا داريم؟
آيا نگاه ناشران به اين نويسنده و امثال اين‌ها، نگاه اقتصادي است؟
به‌طور حتم نگاه اقتصادي است. وقتي خودم ‌خواستم با«ايشي‌گورو»مصاحبه کنم، به او ايميل زدم.مديربرنامه‌اش گفت چندتا سوال مي‌خواهيد، اين‌ها را مشخص کنيد وهرسوال چند کلمه است؟من گفتم 10تاسوال مي‌خواهم بفرستم چون خيال کردم خيلي راحت است.گفتم 10 تا سوال به شما مي‌دهم، هر کدام را بين 100 تا 150 کلمه پاسخ دهيد.
او گفت باشد، بعد 10 تا 100 کلمه شد هزار تا. يادم هست که حدود هزار و500 پوند رقمش شد که من گفتم اين پول به رقم کشور من حدود هفت ميليون تومان مي‌شود، من چگونه اين را بپردازم. حالا نمي‌شود يکجوري مساعدت کنيد؟ گفت نه، نمي‌شود.
همين است. چون مي‌بينيم آن آدم دارد از اين راه ارتزاق مي‌کند، يعني پول‌هاي زيادي به‌دست مي‌آورد. مگر اينکه شما اعتبار «گاردين» را داشته باشيد يا رسانه‌تان نيويورک‌تايمز باشد و زنگ بزنيد و بگوييد من از نيويورک‌تايمز هستم. براي همين که تا زماني که همه چيزمان به همه چيزمان بيايد، ما نمي‌توانيم ادعا کنيم که بايد برنده نوبل ادبي داشته باشيم. اينجا روال معرفي کتاب در روزنامه چنين است که کتابت را مي‌بري براي فلان دبير سرويس يا خبرنگار مي‌گويي درباره کتاب من نيز بنويس. مي‌نويسد و مي‌گويد به‌به. ولي خلاف اين کار را هم انجام بده. کتابي را نقد کن، بگو بد است به دلايل مُتقن. فردا صبح تکه‌تکه‌ات مي‌کند که تو چکاره بودي؟
پايين‌بودن سرانه مطالعه، چقدر در نويسنده جهاني‌نشدن‌مان تاثير دارد؟
خيلي زياد موثربوده است. وقتي تيراژ کتاب شما هزار نسخه باشد، جاي بحثي باقي نمي‌ماند. من مي‌توانم کتابي از يک نويسنده مقيم سوئد به شما نشان دهم كه مو به تن شما سيخ مي‌شود و مي‌گويي اين کجا بوده و چه موقع چاپ شده که آن را نديده‌ايم؟ عطف اين کتاب اين‌قدر نحيف است که مي‌شد حس کرد تيغ سانسور چه استعدادي دارد! با اين شرايط نمي‌تواني جهاني شوي. وقتي مدام بگويند اين را نگو، اين را نگو، خب مي‌شوي شير بي‌يال و دم و اشکن.
پس ما در واقع با چرخه‌اي از مشکلات در ايران مواجه هستيم. حالا چه شد که سراغ «شبانه‌ها» رفتيد؟
آن موقع که کتاب‌هاي ايشي‌گورو را مي‌خواندم، خيلي دوست داشتم‌شان و اگر کسي در جايي از من مي‌پرسيد که يک رمان به من معرفي کن، مي‌گفتم که مثلا «بازمانده روز» ،«گرينگوي پير» ، «مرگ آرتيمو کروز» و«سور بز» را بخوانيد الي آخر. اگر هم دوست داشتند مجموعه‌داستان بخوانند، مي‌گفتم «وعده‌گاه شير بلفور» را بخوانيد، «پرندگان مي‌روند در پرو مي‌ميرند» و داستان‌هاي کوتاهي که من را مجذوب کرده بودند و تعدادشان به نظرم کم بود.
تا اينکه يکي از دوستانم که از لندن داشت مي‌آمد تهران و به من زنگ زد و گفت کتابي مي‌خواهم برايت بياورم، گفت اسمش «نوکتورن» است. گفتم حالا بياور ببينيم چيست.وقتي آورد و ديدم براي ايشي‌گورو است، بسيار سورپرايز شدم و گفتم مي‌خوانمش.
وقتي کتاب را تا آخر خواندم، ديدم که چقدر جذاب است و مي‌شود ترجمه‌اش کنم، به اين دليل که از حال و هواي جامعه ما دور نبود و خيلي راحت مي‌شد و مي‌شود نمونه‌هايش را اكنون در ايران پيدا کنيم و تا حدودي مي‌توانم بگويم به هيچ وجه نکته اروتيکي ندارد و بسيار انساني هستند و خيلي ماورايي نيستند.
همه اين‌ها دست به دست هم داد تا بنشينم ترجمه‌اش کنم و فکر کنم حدود 9 تا 10 ماه طول کشيد تا من 200 صفحه را ترجمه کردم. براي همان چيزي که گفتم، گرفتارشدن در دام ذهن پيچيده ايشي‌گورو خيلي آدم را آزار مي‌دهد. من به هيچ وجه مدعي نيستم که الان توانسته‌ام کتاب را آن‌گونه که بايد و شايد ترجمه کنم. فقط مي‌گويم که اين آدم چطور مي‌نويسد.
من همه تلاشم را کردم ترجمه خوبي در اختيار خواننده کتاب قرار دهم و چون داستان در مورد موسيقي بود، مجبور شدم از بزرگواراني که صلاحيت دارند، مثل دکتر شاهين‌فرهت بپرسم اينجا که دارد مي‌گويد و من اين‌طور نوشته‌ام، درست است ياخير. تلاش کردم کتاب را تا جايي که مي‌توانم مرتب و منظم ترجمه کنم. نشر چشمه نيز لطف کرد و با تمام خواسته‌هاي من کنار آمد تا اين کتاب ديده شود و خوشحالم که بعد از اعلام نام ايشي‌گورو به‌عنوان برنده نوبل، دو چاپ کتاب «شبانه‌ها» همزمان تمام شد و اين جاي خوشحالي دارد.
مي‌تواني ايشي‌گورو را کوتاه و مختصر تعريف کني؟
ايشي‌گورو مي‌خواهد بگويد دنياي آدم‌ها به دو گروه تقسيم مي‌شود؛ يک عده زنده‌اند، يک عده زندگي مي‌کنند. مي‌خواهد به شما بگويد تا مي‌تواني زندگي کن.

منبع: خبرگزاری آریا

درخواست حذف خبر:

«خبربان» یک خبرخوان هوشمند و خودکار است و این خبر را به‌طور اتوماتیک از وبسایت www.aryanews.com دریافت کرده‌است، لذا منبع این خبر، وبسایت «خبرگزاری آریا» بوده و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه درخواست حذف این خبر را دارید، کد ۱۵۳۵۲۶۳۱ را به همراه موضوع به شماره ۱۰۰۰۱۵۷۰ پیامک فرمایید. لطفاً در صورتی‌که در مورد این خبر، نظر یا سئوالی دارید، با منبع خبر (اینجا) ارتباط برقرار نمایید.

با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.

خبر بعدی:

راهیابی دو فیلم ایرانی به جشنواره مسکو


به گزارش خبرگزاری صدا و سیما، فیلم سینمایی «بعد از رفتن» به کارگردانی رضا نجاتی و تهیه‌کنندگی محمود بابایی در بخش مسابقه و فیلم سینمایی «روایت ناتمام سیما» به کارگردانی علیرضا صمدی و تهیه‌کنندگی مجید رضابالا در بخش خارج از مسابقه هشتمین دوره از جشنواره فیلم بریکس نمایش داده می‌شوند که از بخش‌های چهل و ششمین جشنواره فیلم مسکو است.

در خلاصه داستان «بعد از رفتن» آمده است: «روایتی از فراق یک عشق گمشده است؛ آرش بریده از خانه و خانواده، پس از سال‌ها بی‌خبری ردی از عشق رفته‌اش می‌یابدکه آرامش زندگی او را برهم می‌ریزد و بهانه‌ای می‌شود برای بازگشت.»

صابر ابر، سارا بهرامی، پوریا رحیمی‌سام، پانته‌آ پناهی‌ها، بهرام شاه‌محمدلو، احترام برومند و روشنک گرامی در این فیلم نقش آفرینی کرده‌اند.

«روایت ناتمام سیما»، نیز داستان زندگی دکتر آرش سیمین است که زندگی موفقی دارد، اما پخش یک خبر در فضای مجازی، شرایط خانوادگی او را دستخوش تغییر می‌کند؛ حامد کمیلی، آزاده صمدی، مهران احمدی، مسعود کرامتی و غزل شاکری، بازیگران فیلم «روایت ناتمام سیما» هستند.

جشنواره فیلم بریکس، از بخش‌های چهل و ششمین جشنواره بین المللی فیلم مسکو است که امسال هشتمین دوره خود را پشت سر می‌گذارد. این رویداد نخستین حضور بین‌المللی فیلم «بعد از رفتن» و دومین حضور فیلم «روایت ناتمام سیما» بعد از فستیوال بین‌المللی هند (گوآ) است.

هشتمین جشنواره فیلم بریکس از ۱۹ تا ۲۳ آوریل (سی و یکم فروردین تا چهارم اردیبهشت) به میزبانی شهر مسکو برگزار می‌شود.

دیگر خبرها

  • نویسنده «بی‌تابی آرزوها» خانواده را بستر روایت قرار داده است
  • داستان عجیب جواد فروغی
  • راهیابی دو فیلم ایرانی به جشنواره مسکو
  • «بعد از رفتن» و «روایت ناتمام سیما» مسافر مسکو شدند
  • بهترین سریال‌های عاشقانه کره‌ای با حال و هوای «فانتزی»
  • بهترین سریال‌های عاشقانۀ کره‌ای با حال و هوای «فانتزی»
  • ۸ سریال برتر سال ۲۰۲۴ تاکنون، نبینید ضرر کرده‌اید!
  • ۸ سریال برتر سال ۲۰۲۴ که باید ببینید
  • کامرواییِ«کامران»
  • دشمنان جن و شیطان؛ داستان تکان‌دهنده کفتارهای مقدس!