«آقازادگی» در ادبیات اجتماعی ما با واژگانی چون ویژه‌خواری، رانت اطلاعاتی مترادف شده‌است. اصطلاحی که پیش از این به کسانی اطلاق می‌شد که علاوه بر انتساب به بزرگان از خصوصیاتی چون ساده زیستی، اخلاق‌مداری، مردمداری و ... برخوردار بودند. ۲۰ دی ۱۳۹۶ - ۰۹:۲۸ رسانه ها خواندنی برگزیده نظرات

به گزارش گروه رسانه های خبرگزاری تسنیم، «آقازادگی» در ادبیات اجتماعی ما با واژگانی چون ویژه‌خواری، ماشین‌های لوکس، رانت اطلاعاتی و حتی این روزها با ژن‌خوب مترادف شده است. اصطلاحی که پیش از این به کسانی اطلاق می‌شد که علاوه بر انتساب به بزرگان از خصوصیاتی چون ساده زیستی، اخلاق‌مداری، مردمداری و ... برخوردار بودند. در هر حال «آقازادگی» به عنوان واژه‌ای سیاسی در کشور جا افتاده و تعبیرات مختلفی نیز در این رابطه در جامعه وجود دارد. همین مسأله سببی شد تا برای تبیین «آفت آقازادگی» سلسله گفت‌وگوهایی را با فرزندان مسئولان کشور تحت عنوان "پاتوق آقازادگی" ترتیب دهیم. آنچه در ادامه می‌خوانید حاصل مصاحبه آنا با مرتضی سبحانی نیا فرزند حجت‌الاسلام دکتر حسین سبحانی‌نیا نماینده سابق شش دوره مردم نیشابور در مجلس شورای اسلامی و عضو هیات رئیسه مجلس چهارم، هفتم، هشتم و نهم است.

در ادامه گفت‌وگو با"مرتضی سبحانی‌نیا" فرزند دوم این نماینده مجلس را خواهید خواند.

* خودتان را کامل معرفی کنید.

- من مرتضی سبحانی‌نیا هستم متولد 1360 و به تعبیر مقام معظم رهبری در دهه مظلوم، حساس و دهه حوادث بزرگ. دانش‌آموخته‌ علوم سیاسی و فعال در حوزه فرهنگی، دانشگاهی هستم.

* مدرک تحصیلی شما چیست؟

- کارشناسی و کارشناسی ارشد من در حوزه علوم سیاسی است و در مقطع دکترا پذیرش دارم. با توجه به علاقمندی و ارتباط موضوعی کارشناسی ارشدم مدتی دروس حوزوی را در حوزه علوم اسلامی دانشگاهیان پیگیری کردم و همچنین یک کارشناسی را در رشته فقه وحقوق انجام میدهم.

* شغل شما چیست؟

- کارمند دولت هستم و در وزارت کشور انجام وظیفه میکنم. تقریبا یک سوم دوران خدمتم را در وزارت کشور انجام دادم.

* از چه سالی وارد وزارت کشور شدید؟

- سال 84-83 وارد وزارت کشور شدم البته الان به دلایلی توفیق هجرت موقتی پیدا کردم در دولت جدید از این دستگاه. نزدیک به دوسال مشاور حقوقی در وزارت ارشاد بودم و در حال حاضر نیز در مجلس شورای اسلامی ادامه خدمت میدهم. البته بدیهی است به صورت مامور در این دستگاه هستم.

* از سوی کدام نهاد مامور هستید؟

- مامور ازسوی وزارت کشور.

* پس نیروی رسمی وزارت کشور هستید.

- تقریبا بله! یعنی بر اساس قانون تقریبا چهار پنج سالی است باید رسمی باشم، اما به برخی دلایلی همانند تعداد زیادی از همکارانم که منتظر تغییر وضعیت هستند در وزارت کشور همچنان به صورت نیروی پیمانی انجام وظیفه میکنم.

* ماشین شما چیست؟

- خودروی ملی(می خندد !) ماشین من سمند است هر چند حداقل خرید خودروی داخلی توسط بنده بیشتر دلایل مالی داشت و هیچ گونه اعتقادی به چاق کردن این صنعت بی همت و بی انگیزه داخلی و بدور از رقبا نداشتم و نخستین ماشینی را هم که خریدم همین سمند بود و آن را هم به اصرار و اجبار و به صورت اقساط خریداری کردم. پیش از این یعنی تا چند سال پیش از ماشین پدرم استفاده می‌کردم.

* یعنی ماشین مجلس؟

- خیر اتومبیل شخصی پژو 405 مدل 79- 78متعلق به خود ایشان بود. معمولا از این استفاده می‌کردم و به اجبار سمند را خریدم آن را هم سه سال است خریداری کردم.

* در کدام منطقه تهران ساکن هستید؟

- در شهرک اکباتان ساکن هستم.

* چه شد که وارد وزارت کشور شدید؟

- داستان مفصلی ندارد! تقریبا سال 83 بود که بعد از فراغت از تحصیل به صورت غیر رسمی و غیر اداری در مجلس و در دفتر پدر حضور داشتم. ایشان خیلی موافق کار کردن ما در دوران دانشجویی نبود. مایل بودند در این دوره بیشتر درس بخوانیم تا کار. یک مبلغی هم به تعبیر حوزوی ها شهریه و به تعبیر امروزی ها پول تو جیبی برای مخارج یومیه به ما میدادند! البته با روحیات من سازگار نبود. دوست داشتم شخصا درآمدی داشته باشم.

* این داستان مربوط به چه سالی است ؟

- از آغاز مجلس هفتم.

* یعنی دقیقا آن زمان چند سال داشتید؟

- فکر می‌کنم سال 83-82 بود که 24-23 سالم بود. عرض می کردم پدرم اصرار داشت که ما مشغول به کار نشده و بر روی تحصیلات تمرکز کنیم اما باتوجه به ضرورت کمک به دفترایشان در مجلس و روحیات دوران جوانی ، توانستم ایشان را راضی کرده و به صورت غیر رسمی و افتخاری در دفتر ایشان مشغول شدم. خیلی هم اصرار داشتم که کسی متوجه نشود که من فرزند ایشان هستم.

* چطور؟ یعنی شما چطور در دفتر حضور داشتید؟

- در دفتر فامیلی ام را تغییر دادم و اطرافیان مرا با نام حسینی می‌شناختند البته خیلی موثر نبود ولی برای جلوگیری از نگاه عموم مراجعین که احساس میکردند حالا که فرزند فلانی هستم الان معجزه می توانم بکنم یا برای فرار از برخی محذورات موثر بود مثلا بودند عزیزانی که با نیت دریافت کمک مالی به دفاتر مراجعه می کردند و احساسشان این بود بنده وضعیت مالی خاصی دارم و خب من حتی از پدر حقوقی هم دریافت نمی کردم و ... شرمندگی داشت برای من و میشد ماههایی بی شهریه می ماندیم!

نهایتا با توجه به اعلام نیاز وزارت کشور همراه چند نفر از هم دوره ای ها و هم رشته ای های دانشگاه به وزارت خانه معرفی شدم و به‌عنوان نیروی قرارداد کار معین که ابتدایی ترین قرار داد اداری است و زحمت‌کش‌ترین عناصر هم همین افراد هستند، جذب شدم. نیروهای رسمی و پیمانی وزارت خانه ها به هیچ وجه حجم کاری نیروهای کار معین را نداشته و پشتشان گرم است.

* در مورد آقازاده‌ها همیشه بحث‌هایی مختلفی مطرح می‌شود.

- طبیعی است ، اساسا آقازادگی دو وجه دارد. یک وجه مثبت تاریخ و بیشتر معنوی و یک وجه خیلی خیلی منفی معاصر و اجتماعی. این مساله آقا زادگی شان آور نیست، بیشتر مثل یک احتیاط واجب است برای افرادی که منتسب می شوند به آن که بیشتر مراعات کنند چون ریشه شان مشخص است و انسانی که به اصطلاح در چشم تر است به قولی مستحبات هم برایشان واجب است. اما گویی الان قرائت ها عوض شده و به نحوی به عنوان یک امتیاز برای برخی مطرح است.

* چه زمانی مثبت است؟ چون همینک نگاه عمومی به آقازاده‌ها منفی است.

- واژه‌ آقازاده اگر در کشور اطلاق منفی است، دلیلش را باید در همین یکی دو دهه گذشته دنبال کنیم. پیشتر از آن این‌گونه نبود و معمولا علمازاده‌ها و کسانی‌که از بیوت علما و دانشمندان بوده و خودشان هم بعضا اهل فضل بوده اندو دارای جایگاه علمی بوده که در دوره‌ی معاصر خود ما نیز حضور دارند و می‌توانم به کثرت به آن‌ها اشاره کنم، آقازاده لقب داشتند که اتفاقا نگاه مثبتی هم به آنها بود. آقازادگی در مفهوم سنتی خود به معنای اصالت ریشه است و به معنای کسی است که ریشه‌ محکمی دارد اما نه به معنای این‌که امتیاز خاص و بیش‌تری داشته باشد. آقا زادگی به نظرم یک مفهوم درونی و ایمانی است تا اینکه به تعبیر امروزی ها یک برداشت اجتماعی باشد.

* از علایقتان بگویید. مسافرت، ورزش اصولا تفریح شما چیست؟

- بهترین تفریحم رسانه است! و می‌توانم ادعا کنم زمانی‌که هنوز پایگاه‌های اینترنتی به این داغی و حرارت نبود پدرم با پافشاری من نخستین پرتال نمایندگی مجلس را دایر کرد. یادم می‌آید این پرتال با تکنولوژی همان زمان راه‌اندازی شد و دامنه‌‌اش در سال 80 به ثبت رسید و جزء نوادر رسانه های مجلسی با این قدمت است. بعید می‌دانم کسی از نمایندگان در مجلس چنین توجهی به رسانه کرده باشد. این هم از برکات معاشرت با دوستان فضای مجازی است در همان سالهای آغازین وب فارسی به قولی از نسل اولی های وبلاگ های آن دور و زمانه بودیم و هنوز با همان رفقای مجازی آن سالهای 79 و 80 دور همی هایمان را داریم . سال‌‌های 84-83 مجموعه رسانه هایی را با وامی که گرفتم به صورت مستقل تاسیس و راه‌اندازی کردم. این وام را تحت عنوان خرید کالا گرفتم که نزدیک به 2 میلیون تومان بود. یکی دوسال هم درگیر اقساطش بودم؛ پایگاه‌های «ایران دیپلماسی»، «کارمند نیوز» و «ایثار نیوز» و تعدادی دیگر را ‌راه‌اندازی کردم.

متأسفانه آن زمان نیروهای نظام و انقلاب مانند امروز برای حضور در فضای رسانه‌ای احساس ضرورت نمی‌کردند و این نیاز بعد از سال 88 به‌واسطه‌ رخدادهای سیاسی و رسانه‌‌ای که در کشور به وقوع پیوست در آنها بوجود آمد. یادم می‌آید با برخی چهره‌های سیاسی که صحبت می‌کردم در مورد این‌که رسانه‌ای به‌وجود آوریم می‌گفتند ضرورت آن چیست! لازم بشود هزینه میکنیم خبرمان را خبرگزاری‌ها بزنند ! ضرورت وجود رسانه‌های مجازی به این صورت جا نیفتاده بود و خون دل خوردیم تا حدودی آن را جا انداختیم در بین دوستان .یادش بخیر نمایشگاههای رسانه‌های دیجیتال آن سالها نقطه عطف و گردهمایی ماها بود.

* از رسانه به عنوان علاقمندیتان نام بردید، مسافرت و دیگر تفریحات چطور؟

- مسافرت را دوست دارم؛ اما در دوره‌ تجرد مشغله‌ کاری اجازه نمی‌داد! و من در اینباره مدیون خانواده هستم. برخی از نزدیکان و اقوام را دیده ام که امروز تصمیم میگیرند سفر بروند فردا در مقصد هستند، ولی آخر مگر میشود؟! من یک جورهایی غبطه می خورم به آنها . اما از نظر من سفر مقدمات دارد. سفر دوران دانشجویی هم به ندرت در تاریخچه آن دوران دارم . کلا دوستان دوران دانشجویی بنده هم تا حدود زیادی مانند خود بنده بیشتر اهل کار بودند تا سفر. دیگر تفریحات هم البته همیشه تا محدودیتی نباشد به چشمم نمی آیند. مثلا یک مقطعی در دهه هفتاد چند سالی را در خارج از کشور زندگی کردم . آن سالها با محدودیت های فرهنگی و امکانات زیادی که داشتیم در من یک کششی به این نوع فعالیت ها ایجاد شد . آن سالهایی که حتی شبکه های ماهواره ای جمهوری اسلامی ایران وجود نداشت و ما به ملاحظات اخلاقی و خانوادگی از ماهواره هم استفاده نمی‌کردیم. در این محدودیت ها واقعا کششی عمیق برای دنبال کردن فضای فرهنگی کشور، و نهایتا انتشار یک مجله کوچک فرهنگی در جمع کوچک ایرانیان مقیم آن کشور منجر شد. آرزو شده بود برای من که در کشور می بودم و از محافل هنری و فرهنگی استفاده کنم . البته الان کار و درگیری مرا از آن صرافت انداخته! به هر حال هر چیزی که برای شما لذت بخش باشد تفریح است دیگر!

* گفتید خارج از کشور رفتید، برای چی؟

- پدرم در مقطعی توفیق خدمت به عنوان سفیر جمهوری اسلامی را داشتند و ما مجبور بودیم به سبب سن و سال همراه ایشان باشیم برای همین چندسالی در خارج از کشور زندگی کردم. شاید عزیزانی که دوری از وطن را تجربه نکردند برایشان عجیب باشد ولی من به سبب علاقه های عمیق مذهبی خانواده علاقه داشتم در نهادهای فرهنگی و اجتماعی و انقلابی ادای دین کنم به نحوی که دستم کوتاه بود . یادش بخیر از همان جا بعضا با مجلات مختلفی در کشور مکاتبه میکردم . از حداقل ها بهره می‌بردم ، هنوز یک یادگاری هم از مرحوم کیومرث صابری مدیرمسئول فقید مجله گل آقا دارم که برای حقیر ارسال کردند. همه‌ این‌ها انباشته شده بود و یک انرژی ایجاد کرد و به محض برگشت به ایران، تلاش کردم در کنار فضای تحصیلی حداقل در این دست نهادهای فرهنگی و اجتماعی و مطبوعاتی و حوزه‌ علوم اسلامی دانشگاهی به فعالیت بپردازم و فعالیت‌هایم نیز در این حوزه‌ها بود. حالا این گوشه و کنار سالی دوبار هم توفیق کوهپیمایی با دوستان دانشگاهی و برخی همکاران هم دست میداد.

* فرمودید فعالیت‌های سیاسی را دوست دارید، در راهپیمایی‌ها هم شرکت می‌کنید؟

- تاکنون همه را شرکت کرده‌ام، البته من از همان اوایل دهه هشتاد به خاطر همان انرژی متراکمی که عرض شد حضور در احزاب سیاسی را در سطوح مختلف هم تجربه کردم و حتی تشکیلات سیاسی را با عنوان جامعه اسلامی فارغ التحصیلان سیاسی در وزارت کشور به ثبت رساندیم و طبیعتا اقتضای کار سیاسی حضور در صحنه های مشارکت هم هست و راهپیمایی ها یک نمونه از تجلی این مشارکتهاست .

* اهل فعالیت‌های انتخاباتی هم بودید؟

- به‌واسطه‌ شغل و حوزه‌ کاری‌ام تقریبا در بطن انتخابات حضور داشتم . برای مثال در دوره‌ای به عنوان بازرس ویژه وزارت کشور در انتخابات فعال بودم. همچنین کار در معاونت سیاسی وزارت کشور اقتضا می‌کرد در آن روزها مدام در ستاد انتخابات وزارت کشور سرکار باشم و در کنار آن نیز رای می‌دادم. شاید بخندید اگر بگویم یکی از ناراحتی‌هایم این بود که در زمان تعویض شناسنامه، صفحه مربوط به مهرهای انتخابات از آن جدا شد. من همیشه از آن به‌عنوان یک افتخار یاد می‌کردم.

* آقازادگی در مراودات اجتماعی چه مزیت‌های برای شما داشته است؟

- همیشه به آقازادگی البته به معنی اصالت ریشه خود افتخار کرده‌ام؛ حتی انتخاب رشته علوم سیاسی یکی افتخاراتم بود تا بتوانم مسیر پدرم را به عنوان فردی که در حزب جمهوری اسلامی ایران فعالیت‌های مجاهدانه داشته ادامه دهم. پدرم همراه شهید بهشتی بود و به دلیل تحصیلات بالایی که داشت مورد عنایت ایشان بوده است. ایشان در مقاطع گوناگون همراه رهبر معظم انقلاب و مسئول اعزام مبلغ حزب جمهوری اسلامی بوده است و آرزوی من این بود که مانند پدرم باشم. اما اینها صرفا موید افق نگاه من است و شان بیرونی برای من نمیسازد . یک جاهایی خجالت میکشم از برخی الطاف دوستانی که محبت به ما دارند که این برای امثال ماها خطرناک است اگر آدم مستعد باشد !

خود ما مردم در بخش زیادی از عوارض آقازادگی مقصریم ؛ چرا که احساس میکنیم فردی که در بیت یک عالم یا شخصیت سیاسی متولد و بزرگ می‌شود، استعدادها، توانایی‌ها، قدرت و توانایی خاص داردیا حداقل مورد تائید خود آقاست ! درحالی که اینگونه نیست. البته آقازاده‌هایی هستند که چهره‌ پدرشان را با حضور خود کم‌رنگ کرده و خود آقا شدند؛ اما عکس آن نیز صادق است و هستند افرادی که به واسطه‌ نام پدرشان مورد توجه و مراجعه‌ مردم قرار می‌گیرند و پیش از این‌که به بالندگی و خودسازی برسند، احساس می‌کنند خبری شده . اما به نظر من اساس آقازادگی مقدمه اش خودسازی است. اینکه فردی صرفا از جایگاه پدرش استفاده کند و به عنوان شخصی خالی از جوهر مورد رجوع مردم قرار بگیرد، این خود ایجاد فساد می‌کند؛ که نمونه‌هایش را بسیار مشاهده کرده‌ایم. متأسفانه در بیت شخصیت‌های طراز اول کشور، نمونه‌های زیادی داشته‌ایم که رفتارهای دون آقازادگی آنها عوارض زیادی برای کشور بوجود آورده است.

* از پدرتان پول توجیبی می‌گرفتید؟

- پدرم مخالف فعالیت اداری من بود و می‌گفت در حد یک طلبه می‌توانم شهریه و هزینه تحصیل شما را پرداخت کنم تا مدرک ارشد و دکتری خود را بگیرید. آن وقت خودشان به دنبالت می‌آیند. تازه آن زمان مجرد هم بودم و خرج زیادی نداشتم؛ اما من از اینکه به لحاظ مالی وابسته به پدرم باشم احساس خوبی نداشتم. من کار و استقلال خودم را دوست داشتم.خیلی هم ریالی اش برایم مهم نبود ، مثلا در ابتدای دوره دانشجویی سال 79 به پیشنهاد یکی از هم دوره ای های دانشگاه مدت یکسال در دبیرستان مروی معروف در خیابان ناصرخسرو حضور داشتم و در آن مرکز همه کاری کردم ! از کمک ناظم بگیرید تا معلمی پرورشی تا امور دفتری و ... اساسا می خواستم شاغل باشم و این حس خوبی به من میداد .قبل از همه میرفتم و بعد از همه هم بیرون می آمدم. رئیس آن مرکز که امروز از وکلای مجلس هم هست ،آخر سال که شد مرا به اتاقش خواند و یک چیزی فکر کنم حدود چهل هزار تومن بن خرید به من داد ، اولین دریافتی من بود و به نظرم با برکت ترین و شیرین ترین آنها . البته برکتش از آن نظر که همه اش را به یکی از دوستان که کمی محتاج تر بود دادم ! این میشد ماهی سه هزار و سیصد تومن تقریبا ! یعنی هیچی . پس قطعا هزینه اش نبود که من را ترغیب میکرد . دوست داشتم موثر باشم .

* فرمودید مشاور وزیر بودید! با توجه به جوان بودنتان چگونه در سمت مشاور وزیر فعالیت کردید؟

- این سوال را بسیاری مطرح کردند که شما چه داشتید تا بتوانید به وزیر منتقل کنید! مشاورها باید دارای تجربه و پختگی باشند و مشاوره آنها محصول سال‌ها فعالیت مرتبط باشد، البته این امری صحیح است و من خودم این مسأله را باور دارم. یکی از انتقادهای من در حوزه‌ «مشاوران جوان» که در دوره‌ پیش به‌وجود آمد، همین بود و صرف نظر از نیت خوبی که پشت آن بود که همان تربیت مدیران و پر کردن فاصله نسلی مدیران بود ،‌ اجرای بدی داشت. بنابراین معتقدم دوستان جوان ما نباید مشاور باشند، و بهتر است «دستیار جوان» باشند. همان روندی که در جوامع دیگر رواج دارد. خانم مرکل دستیار دبیرکل حزبش بود و از این راه به این جایگاه رسیده است. دستیاری در دنیا جا افتاده است.این یک راه موثر انتقال تجریه است .

* نقش پدرتان در جایگاه کاری شما چه بود؟

- واقعیت این است که خودم تمام مدارج را در وزارت کشور طی کردم؛ اما همیشه متهم بودم که از سوی پدرم حمایت می‌شوم. برای این امر هم شاهدی جز خدای خود ندارم! باور دارم آخرتی وجود دارد و فردا روزی تمام ما باید در پیشگاه حق در برابر همه‌ سخنانمان پاسخ‌گو باشیم. پدرم هنگامی‌ از شغل من در وزارت کشور خبردار شدند که کار من در آن‌جا تمام شده بود. از من گلایه هم کردند و البته شادمان هم شدند و این شادمانی به این دلیل بود که هیچ کوپنی خرج نکرده‌اند و به هیچ کس رویی نینداخته‌اند. همیشه همین بود ! چون فضای کاری من سیاسی بوده خیلی وقتها اتفاقا اسم ایشان برای بنده هزینه هم بود . به خصوص در دعواهای بین مجلس و دولت ها .

* اگر از پدرتان می‌خواستید برایتان پارتی‌ می‌شدند؟

- یکی از مشکلات ما با پدرم که شاید نعمت هم باشد، این بود که هیچ وقت تمایل نداشتند برای ما کوپنی خرج کنند. شاهد این مدعا نیز این است که من زمانی از وزات کشور به عنوان مامور خارج شدم که پدرم عضو هیأت رئیسه‌ مجلس بود. خروجم از وزارت کشور به دلیل کم مهری‌ای بود که در این مجموعه به من به عنوان کارشناس ارشد شد. این درجات را پس از ارزیابی‌ها به کارکنان دولت می‌دهند، پارتی‌بازی نیست. با ارزیابی‌هایی که از من به عمل آمد، درجه کارشناسی ارشد اداری را کسب کردم. تصور همه این بود که باتوجه به رفاقت قدیمی پدرم با آقای وزیر،بنده در یک موقعیت حساس انجام وظیفه خواهم کرد که خدا را شکر چنین اتفاقی نیفتاد و امروز زبان من باز است و به این برخورد افتخار می‌کنم و به عنوان یک سند برای برائت خودم مطرحش می‌کنم که در دوره وزارت دوستان پدر در این دستگاه هیچ حامی در وزارت کشور نداشتم . من همیشه تلاش کردم خودم باشم و با تلاش خودم رشد کنم. اما هر کاری کنم نام پدرم همواره در کنار من است. مهر و لطف دوستان شامل حال من شود اما پافشاری من نیست.

* توانایی شما چقدر در پیشرفت‌هایتان موثر بوده؟

- شاید این را نیز بیان کنم بد نباشد، زمانی که به عنوان کارشناس عادی در اداره‌ کل سیاسی وزارت کشور مشغول به کار بودم، مدیر کل وقت که به لحاظ سنی به من نزدیک بود، نیروهایی را چینش کرد که با رویکرد سیاسی خودش همسو بودند که البته حق هر مدیری است و من روی این موضوع بحثی ندارم و چیزی که می‌خواهم بگویم این است که من اولا در نظام اداری کارمندم و گرایش سیاسی را دخالت نمی دهم و حتی این را شرعا حرام میدانم اما به خاطر رسانه ها و سوابقم به نیرویی همسو با پیروان خط امام و رهبری مشهور بودم و این جریان میانه خوبی با دولت آقای احمدی نژاد نداشت و در برهه ای اداره مرا که اداره تخصصی چهار سیاسی بود، تغییر داد و به دبیرخانه کمیسیون ماده‌ 10 منتقل کرد و به بیانی مرا تبعید کرد. آن زمان به دلیل تفاوت گرایش‌های سیاسی، فشار زیادی بر من وارد می‌کردند. اما برای اینکه آن زمان سرم به پژوهش گرم بود، به معاون و رئیس کاری نداشتم و پژوهشم را انجام می‌دادم و رد و یا تائید نشدن آن کاری نداشتم. چندین بار برای معاون سیاسی وقت طرح هایی را تهیه و ارسال کردم که بعدها متوجه شدم مدیر کل سیاسی و معاون ایشان طرح ها را بعد از دستور آقای معاون گرفته اند و امحا کرده اند که به دست من نرسد ! اما ممارست من باعث شد یکی از معاونین سیاسی از من جویا شود و از طرح‌ها و پژوهش‌های من خوشش بیاید ، من را دعوت به همکاری در معاونت کرد و من به عنوان مشاور معاون سیاسی وزارت کشور مشغول شدم و البته کار پژوهشی و کارشناسی بیشتر میکردم ، این برکت همت و جان سختی خودم بود و الا نگاه مدیر وقت این نبود .

* رسیدن به پست مشاور وزیر را هم ناشی از توانمندی‌های خود می‌دانید؟

- پست مشاور وزیر وزارت کشور خواست من نبود، یک ردیف استخدامی بود و در تمامی وزارت‌خانه‌ها اجرا ‌شد و هر نیروی را نیز که واجد شرایط می‌دانستند در این جایگاه قرار می‌دادند. برای پست مشاور‌ آقای وزیر هم چند تن را پیشنهاد کردند؛ من نیز به عنوان یک نیروی پژوهشی به آن‌جا رفتم که اتفاقا نماینده نهاد که با من مصاحبه می‌کرد بعدها گفت که ما شما را به دلیل گرایش‌های سیاسی پدرتان رد کرده بودیم -بعضی وقت‌ها با من برخوردهایی می‌شود که از مبنای آن خبرندارم- ولی هر چه بود، به دلیل اینکه دو نفر قبلی احراز صلاحیت نشدند در نهایت من به عنوان مشاور و رئیس گروه مشاورین مستقر شدم و خدا را شاهد می‌گیرم که پدرم از این هم خبرنداشت. بعد از تائید پیش پدرم رفتم و گفتم امروز من را به‌عنوان نیرویی در این حوزه که با شما چالش دارد، معرفی کرده‌اند. اگر احساس می‌کنید این موضوع ممکن است خدای نکرده آسیبی به شما بزند عذرخواهی کنم و کار را ادامه ندهم! ایشان هم گفتند مصلحت را خودتان می‌دانید و به من ارتباطی ندارد. بنابراین پدرم حتی قلمی برای کار من روی کاغذ نچرخاند.

* به نظرتان چرا آقازادگی با نگاه منفی در کشور مطرح شد؟

- اوایل انقلاب برای وزرا و تمامی مسئولان و چهره‌‎های سیاسی در مجلس کتاب‌چه‌ای با نام معرفی نمایندگان منتشر می‌شد. این دفترچه برای روشن‌شدن بحث آقازادگی بسیار به درد می‌خورد. این کتاب جدای از این‌که پیشینه‌ افراد را منتشر می‌کرد؛ اطلاعاتی از آنها مانند اینکه به چند زبان آشنا هستند، از کدام حوزه‌ انتخابیه هستند، شغل پدرشان چیست و ... را می‌نوشت. من این را تا دوره‌ سوم و چهارم به یاد دارم که برای نمونه آن را باز می‌کردم و در مقابل نام پدر خودم شغل پدر ایشان را می‌نوشت کشاورز! نگاه که می‌کردم می‌دیدم بالای 90 درصد نمایندگان شغل پدرشان یا آموزگار بود یا کشاورز؛ این یکی از افتخارات این مملکت است؛ و باعث افتخار من همچنین که در خانه انسانی زندگی کرده‌ام که با پدری کشاورز وارد حوزه می‌شود و بعد وارد دانشگاه تهران می‌شود و در هر دو مقطع کارشناسی و ارشدش رتبه زیر 10 دانشگاه تهران می‌شود و حتی بورسیه رژیم سابق می‌شود که در آمریکا ادامه تحصیل بدهد اما برای مبارزه نرفت. اما اکنون چه اتفاقی افتاده که شبهات درباره مسئولان مطرح است؟ اولین چیزی که در این مسأله به چشم می‌خورد اینکه نظام روشن و مشخصی برای گردش نخبگان و مدیران و مجریان جمهوری اسلامی تعریف نشده است. این با عدالت اجتماعی درگیر است و عدالت بیت الغزل شعارهای انقلاب اسلامی است.

زمان انقلاب افرادی که در هیأت‌ها و مساجد و کمیته‌های انقلاب فعالیت می‌کردند یا در حزب جمهوری اسلامی ایران -به‌ویژه- افرادی را تربیت می‌کردند و می‌گفتند این نیروی اصیل و مسلمان و حزب‌اللهی و تحصیل‌کرده است تا از او استفاده شود. اما اکنون چطور؟ در کدام دستگاه و ارگان کادرسازی وجود دارد که بگوید من یک نیروی مهذب متخصص تربیت کرده‌ام و در بزنگاه ها بتوان از او استفاده کرد؟ یک سیستم زمانی به لحاظ مسائل اعتقادی و مشروعیتی کامل می‌ماند و ادامه پیدا میکند که چرخه گردش نخبگان آن کامل باشد و احساس بشود که اینطور است.

شما ببنید در دایره انتصابات امروز احزاب چقدر موثرند، چقدر از حوزه های موثر فرهنگی و نهادهای دانشگاهی و حوزه ها استعلام می‌شود؟ آقایان ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنند و آن انتصاب آقازاده‌‌های خودشان، خواهرزاده‌ها و عموزاده‌هایشان است! و این آفت اصلی است. این‌جاست که مردم دچار بی‌اعتمادی و ناامیدی می‌شوند. شما ببینید در تسویه حساب‌هایی که در مکتب «ژن خوب» روی داده است که خدا ان‌شاالله آقایی را که این حرف غیرمنطقی را زد به راه راست هدایت کند، چه اتفاقاتی افتاد جامعه هم که مستعد بود و تبدیل به فضای تسویه حساب سیاسی شد. یعنی در این حوزه گسل بزرگی وجود دارد و فعال هم شده است. در همین مساله "ژن خوب" هر جریانی برای جریان دیگر پرونده سازی کرد و تر و خشک را هم برخی سوزاندند. این را من میگویم که خودم هم حالا درگیر این فضاها شدم. بسیاری به من در فضای مجازی پیام می‌دادند که چگونه با این سن چنین توفیقاتی داشتم ، بماند که من نمیدانم ملاک این تخریب ها و نقد ها چه بود ، یک زمانی در بحبوحه انقلاب معدل سنی مدیران همه حوزه های سیاسی و اقتصادی و اجرایی و حتی مجلس 30 سال بود، امروز من و امثال من در آستانه چهل سالگی هستیم . به هر حال هنگامی‌که من کامنت های مردمی و عمومی را دیدم با خودم گفتم حق هم دارند مطلب این‌جاست که باید برای وارد شدن به بدنه‌ی دولت و حاکمیت این مسیر را باز ببیند. همینک نه این مسیری وجود دارد و نه کسی راه آن را دربرابر خود باز می‌بیند و نه متاسفانه همتی وجود دارد. اگر کسی بخواهد در فضای سیاسی کشور مناصبی را به دست آورد این فضا و رسانه‌ها باید او را بشناسد و این نیازمند راه و مسیر مشخص است که وجود ندارد. خب همین صداهای کوچکی که در جامعه وجود دارد را به فال نیک می‌گیریم و همین پرسش‌هایی که مطرح می‌شود که احتمالا به دلیل نیاز جامعه بوده به فال نیک می‌گیریم ان‌شاالله اتفاق بیفتد دست‌کم شاهد آن باشیم که جوانان جامعه این فضا را باز ببینند و این محدودیت‌ها سبب نشود اگر دیگری توفیقی داشت خود را از او طلب‌کار بدانند. بدهکاری این مسئله به ما مربوط نیست. سیستم باید اصلاح شود.

* و سخن آخر؛

- من نوعی هم به عنوان یک شهروند به خواسته‌های به حق هموطنم اعتقاد دارم جدای از این‌که این بحث با بحث آقازادگی تااندازه‌ای متفاوت است. خیلی از افرادی که توسط برخی مدیران عالی و ارشد در مناسبی قرار میگیرند از آقا زادگی فقط پدر پر آوازه ندارند و الا همه چیزشان جور است! از نداشتن صلاحیت تخصصی بگیرید تا حتی اجتماعی و اقتصادی و اخلاقی و غیره. به چشم خودم دیدم و حتی در یکی دو جا همین آقازاده‌های مورد حمایت و نور چشمی به خود بنده هم آسیب زده‌اند! فقط برای مثال عرض کنم برای تصدی یک مرکز آموزشی بنده معرفی شدم همزمان با بنده آقای دیگری هم معرفی شد که از نظر سطح تحصیلات و تخصص با مدرک لیسانس و نداشتن یک روز سابقه اداری خیلی شیک فقط با حمایت آقازاده یک آقایی همه گزینه‌های دیگر را کنار گذاشت. خب پدر ایشان نام و نشان آنچنانی هم نداشت ولی رفاقت با آقازاده آن آقا کار خودش را کرد! خود مردم آقازاده‌ها را پررو می‌کنند. رکن نخست آقازادگی مردمی هستند که این آقا را بلند می‌کنند و فراموش می‌کنند که در نظام اسلامی آقا و آقازادگی وجود ندارد و اعتقاد به این مساله میشود حکومت طاغوت و احیاء همان خان و خانزاده‌ها! باشد. همانطور که در آیه 13 سوره حجر آمده اساس و ملاک برتری فقط و فقط مساله "تقواست".

انتهای پیام/

بازگشت به صفحه رسانه‌ها

R41383/P41383/S9,1299,1300/CT12

منبع: تسنیم

مطالب پیشنهادی:

اجرای جنجالی فرزانه کابلی در کنسرت سالار عقیلی+فیلم

بازداشت ۱۴ نفر در مشهد بخاطر نامه به رهبر انقلاب؟

حضور دو نماینده بازداشت شده در جلسه علنی مجلس!!

منبع این خبر، وبسایت tn.ai است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۱۶۵۲۰۱۷۲ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
خبر بعدی:

جزئیات مهمی از شهادت رازآلود دانشمند فضایی در مکه

بیشتر فکر می‌کنم شهادت پدر مسئله اجتناب‌ناپذیری بوده و از لحاظ آخرتی برای پدر بهتر بوده و با این فکر خودم را آرام می‌کنم.

به گزارش مشرق، باز هم وقت نوشتن‌ اشاره است، مانند کودکی که تنها از دور ستاره‌ای نورانی را می‌بیند و به آن‌ اشاره می‌کند؛ اما از ستاره هیچ نمی‌داند و فکر می‌کند تنها نقطه‌ای نورانی در آسمان است، تنها شنیده که ستاره چنین و چنان است، شنیده که ستاره، دانشمند فضایی است، نزدیک‌تر که می‌شود می‌بیند یک عارف، محقق، نویسنده و با وجود همه اینها یک پدر و یک همسر بی‌نظیر است، صداقت در رفتار و کلامش موج می‌زند و با داشتن همه این خصایص ویژه بی‌صدا و آرام است، بی‌هیچ هیاهویی بزرگ‌ترین پروژه‌های نظامی را طراحی و رهبری می‌کند، طوری که حتی نزدیکانش از آن مطلع نمی‌شوند، در محل کار و از جانب برخی مسئول‌نمایان به شدت مورد بی‌مهری قرار می‌گیرد؛ اما همه اینها کوچک‌ترین خللی در ادامه مسیرش ایجاد نمی‌کنند. او هر روز به نهایت مسیرش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود و کم‌کم زمزمه‌های رفتنش به گوش می‌رسد، لبیک‌گویان وارد سرزمین وحی می‌شود؛ اما نمی‌داند دنیای پلیدی‌ها در مقدس‌ترین جای این پهنه خاکی چه خواب شومی ‌برایش دیده‌اند، حادثه اتفاق می‌افتد تا بهانه‌ای باشد برای ناپدید شدن دانشمند ایران، سه روز از حادثه سقوط جرثقیل می‌گذرد و خبری از این بزرگمرد نیست، پس از سه روز در فاصله ۷۰۰ کیلومتری از محل حادثه پیکر پاک و بی‌جان «شهید والامقام» احمد حاتمی ‌پیدا می‌شود، سالم و بدون کوچک‌ترین جراحتی! مگر می‌شود؟! چه کسی باور می‌کند فردی در چنین حادثه‌ای به شهادت رسیده باشد و حتی خراش ندیده باشد؟! چرا باید باور کنیم؟ چرا نباید پیگیری کنیم؟ چرا نباید پیکرشان در ایران کالبدشکافی شود؟ داستان چیست؟ چرا باید کسی که همکار و همرزم شهید تهرانی مقدم بوده این‌طور مشکوک به شهادت برسد؟ اینها تنها بخشی از سؤالاتی است که در صحبت با همسر شهید به ذهن خطور می‌کند.


خانم دکتر فرشته ‌روح‌افزا، همسر شهید حاتمی ‌که خود یکی از زنان فرهیخته جامعه است از همسر شهیدش برایمان گفت و اینکه چطور مظلومانه به شهادت رسید.


سید محمد مشکوه‌ًْالممالک

انقلاب فرهنگی مقدمه آشنایی و ازدواج


دکتر فرشته ‌روح‌افزا در ابتدای صحبت خود از چگونگی آشنایی با شهید حاتمی ‌گفت: زمانی که انقلاب فرهنگی شد دانشگاه‌ها تعطیل شد، از طرفی سال‌های اول انقلاب هم بود و معلم ریاضی خانم خیلی کم داشتیم، رشته من هم ریاضی بود؛ لذا در آموزش و پرورش منطقه ۱۶ مشغول به کار شدم، در دبیرستان هم مربی‌تربیتی بودم و هم درس می‌دادم و خواهر همسرم هم جزو دبیرهای آنجا بود، در ابتدا به من گفتند که یک خانم خوب برای برادرم پیدا کنید، من هم سه، چهار نفری را پیدا کردم؛ ولی قسمت نشد و در نهایت خودم پذیرفتم. اواخر ۶۳ بود که خواستگاری آمدند و سال ۶۴ زندگی خودمان را آغاز کردیم و حاصل ازدواج ما علیرضا و فاطمه است، الان فاطمه ۲۳ ساله و علیرضا هم ۱۹ ساله است.


دیدار با آیت‌الله جوادی آملی


 همسر شهید حاتمی ‌با اشاره به دیدارشان با آیت‌الله جوادی آملی خاطرنشان کرد: بعد از شهادت ایشان آقای جوادی آملی گفتند من می‌خواهم خانواده این شهید را ببینم، ما رفتیم خدمت ایشان، به من گفتند: چرا شما این‌قدر بی‌تابی می‌کنید؟ ایشان با دو دست وارد صحرای محشر می‌شود و هر دو دستشان پر است؛ یکی علمشان است که برای مردم و بشریت نافع بوده، یکی همدستی که حاوی خون شهادتش است، حالا با این شرایط تو ناراحتی؟


البته من در جمع بی‌تابی نمی‌کردم، در خلوتم این‌گونه بودم. تذکر دیگری هم دادند که برای من خیلی عجیب بود، چرا که مسئله‌ای بود که هنوز اتفاق نیفتاده بود؛ ولی ایشان به من اطمینان دادند که مشکلی به‌وجود نخواهد آمد، اکنون، بعد از این همه مدت درگیر آن شده ایم و من هیچ وقت نگران نیستم.


در مورد علیرضا گفتند آینده خوبی خواهد داشت، برای بچه‌ها دعا کردند و سفارش به اینکه شما در همین حوزه زنان و خانواده بمانید.


شاید این بار من شهید شدم


روز آخری که ایشان ایران بودند، یکشنبه بود، پسر یکی از دوستانمان فوت کرده بود و ما برای تشییع رفتیم بهشت زهرا، آنجا دو سه دور اطراف یادبود شهدای مکه دور زد، دخترم گفت اگر من شهید شدم شما من را تنها نگذار و سر خاکم بیا، آقای حاتمی ‌گفت چه می‌دانی؟ شاید این بار من شهید شدم.


من دیدم گویا بین اینها یک رقابتی ایجاد شده است، خیلی عصبانی شدم و گفتم بحث بهتر از این ندارید که با هم انجام دهید؟ بعد ایشان به دخترم گفتند: تو هم من را شب اول قبر تنها نگذار.


من دیگر عصبانی شدم و گفتم دور این محوطه دارید می‌چرخید و راه هم پیدا نمی‌کنید، وقت هم نداریم، جلسه هم دارید و باز هم دارید از این حرف‌ها می‌زنید. آن روز در شورای عالی انقلاب فرهنگی جلسه داشتند. و این اولین باری بود که من دیدم دارند در مورد شهادت حرف می‌زنند؛ البته هروقت خیلی دلش می‌گرفت کجاییدای شهیدان خدایی را می‌خواند.


شب قبل از رفتنش به مکه هم که همسایه‌ها آمده بودند یکی از آنها گفت تو این همه کار داری و تا حالا چند بار هم که مکه رفته‌ای، برای چه می‌خواهی بروی؟ جواب داده بود حالا اگر شهادت را رقم زدند چه؟ او هم خیلی ناراحت شده بود و گفته بود الان زنگ می‌زنم به خانمت می‌گویم، دیدم آقای حاتمی ‌با عجله آمد بالا، تلفن که زنگ زد خودش گوشی را برداشت، این برایم خیلی عجیب بود، او هیچ وقت داوطلب برداشتن گوشی نبود. گفتم چه شده؟ گفت همسایه‌مان می‌خواهد چیزی بگوید. گویا او می‌خواسته من را خبردار کند و آقای حاتمی ‌اجازه نداده بود.


چندین‌بار با هم مکه رفته بودیم


ما انگلستان درس می‌خواندیم و هر بار که می‌خواستیم برای دیدن اقوام بیاییم ایران به مکه می‌رفتیم، آن موقع عربستان سعودی ویزای ‌ترانزیت می‌داد، ما می‌رفتیم و یک روز را در مدینه می‌ماندیم و دو روز هم مکه؛ البته آقای حاتمی ‌قبل از ازدواجمان هم مکه رفته بود.


ایشان کارشناسی ارشد را در دانشگاه تهران خوانده بود، برای دکتری رفت آنجا، چون اینجا دکتری نداشت. من هم همان‌جا درسم را خواندم، در آنجا الکترونیک خواندم. او دکترایش را گرفت؛ ولی درس من مانده بود، آمدیم ایران، برای اینکه من برگردم و درسم را تمام کنم، تقاضای مرخصی بدون حقوق کرد. در مدتی که من در آنجا درس می‌خواندم، دوتا فوق دکتری گرفت؛ یکی مکاترونیک بود و دیگری علوم فضایی.


 لبیک اللهم لبیک


ماه رمضان بود، ایشان در منزل بود و بنده از بیرون آمده بودم، در را باز کردم و آمدم داخل، گفتم: سلام. گفت: سلام. گفتم: چرا این‌جوری سلام می‌گویی؟ گفت لبیک، اللهم لک لبیک، لاشریک لک لبیک. قرار بود از طریق بعثه برای همکاری با آنها برود، گفتم: محال است بگذارم تنها بروی. با اینکه قبلاًً هم تنها رفته بود. گفتم: تو مهریه من را نداده‌ای، باید من را ببری حج واجب.(مهریه‌ام فقط سفر حج بود) سفر حج زیاد رفته بودم؛ اما به‌عنوان مهریه نبود، گفتم: از سفر حج قبلی که رفته ام پشیمانم، مدام می‌گفتم خدایا دیگر من تنهایی حج نمی‌آیم، برای من سخت است، برای یک خانم سخت است که حج و طواف را تنها بجا بیاورد. یک سری تکان داد و گفت: باشد. از ماه رمضان تا ذی‌القعده هر چه گفتم من هم باید بیایم گفت: نه نمی‌شود.


می‌دانست که می‌رود و شهید می‌شود، اولا که حساب و کتاب‌های سر کارش را بسته بود، یک تقویم رومیزی از سر کارش به من داده بود، موقع رفتن کارهایش را تحویل داده بود که یکی از همکارانشان به نام آقای امینی گفته بود: کارهایی را که انجام داده‌ای از این به بعدش را هم باید خودت باشی و به ثمر برسانی، که ایشان گفته بود: حالا بگذارید ببینیم من زنده برمی‌گردم یا نه!


مدیریت پروژه پرتاب موجود زنده به فضا


همسر شهید حاتمی ‌عنوان کرد: ایشان در پروژه پرتاب موجود زنده به فضا، که آن میمون‌ها بودند، مدیر پروژه بود، ژیروسکوپی درست کرده بود که ماهواره را در جای خود قرار می‌داد، برگشتش را تنظیم می‌کرد، و این کار ابداع خودش بود.


گویا می‌دانست در مکه اتفاقاتی خواهد افتاد


همسرم موقع خداحافظی گفتند: حادثه‌ای اتفاق می‌افتد، گفتم: چه حادثه ای؟ گفتند: مثلا مانند همان حج خونین سال ۶۶. گفتم: نه بابا، اینها با این دولت کنار می‌آیند و این اتفاق نمی‌افتد، نگران نباش.گفت: نه من اصلا نگران نیستم، فقط گفتم ممکن است اتفاقی بیفتد.


حساب‌های مالی‌اش را درست کرده بود، وصیت شفاهی هم کرده بود، پولی را از حساب خودش برداشت ریخت به‌حساب من و گفت: این برای جهیزیه فاطمه است، گفتم تو که می‌دانی من خیلی در مسائل مادی دخالت نمی‌کنم، به من ربطی ندارد، خودت همه چیز را درست کن.


هشدار یک فاجعه


آقای حاتمی ‌در فیلمی‌که از تلویزیون هم پخش شده می‌گوید الان تعداد حاجی‌ها خیلی زیاد است و تنها یک در ورودی گذاشته‌اند و یک در خروجی و ازدحام حتما حادثه ساز خواهد بود.


همچنین در رابطه با برج ساعت مکه در ایمیل همسرم یک درفتی گذاشته‌اند و توضیح داده‌اند که نماد فراماسونری است و نماد همان چشم بیگ بن لندن است و اینها را یک روز قبل از شهادتش نوشته است. بعد از آن رفته بودند در مقام ابراهیم و زیارت عاشورا را خوانده بودند.


زیارت امام رضا(ع) بعد از شهادت...


اتفاق دیگری هم که افتاد این بود که ما یک اردو برای دانشجوها در مشهد داشتیم که من دختر خودم را هم بردم، ما که رسیدیم گفت من هم می‌خواهم بروم مشهد. گفتم نه تو را به خدا ما تازه از مشهد برگشته ایم و این مدت تو را ندیده ایم، برو مکه بیا بعد با هم می‌رویم، ما هم آن‌قدر درگیر کارهای اردو بودیم که در مشهد نتوانستیم زیارت کنیم. اول اکراه داشت و بعد گفت باشد و نرفت.


خلاصه نرفت ولی از مکه که برگشت اول رفت مشهد. آقای قاضی عسگر با ما تماس گرفتند و گفتند ما بدن ایشان را تحویل گرفته ایم، در همان مکه هم ایشان را غسل و کفن کرده بودند و کارهایشان انجام شده بود، پیکر شهید در جعبه‌ای میخ زده قرار داده شده بود. از طرفی چون حج شروع شده بود دیگر هواپیماها به ایران نمی‌آمد، به من گفتند که ما شهدای حادثه مسجدالحرام را می‌فرستیم بیایند تهران، حدود ۷،۸ نفر هستند که شناسایی شده‌اند، جمعه حادثه اتفاق افتاده بود و تا یک‌شنبه پیکر ایشان پیدا نشده بود.
هواپیمایی ماهان از جده بلند شد، قرار بود ساعت ۱۱:۳۰ در فرودگاه بین‌المللی بنشیند، هواپیما رفت مشهد فرودگاه‌هاشمی‌نژاد و ما نفهمیدیم چرا. آنها هم چیزی نگفتند. فردا صبحش از مشهد آوردند.


مفقود شدن شهید پس از حادثه جرثقیل


همان روزهایی که قرار بود برود من خیلی مضطرب بودم و فکر می‌کردم قرار است یک اتفاق بدی بیفتد، صبح آن روز هم که این اتفاق افتاد خیلی مضطرب بودم، خواب هم دیده بودم، آن‌قدر بد رانندگی کرده بودم که کلاچ و فرمان خرد شده بود.
ساعت پنج عصر مهمان داشتیم، وقتی که مهمان‌ها رفتند فاطمه گفت حادثه‌ای در مکه اتفاق افتاده، گفتم: حتما پدرت می‌رود برای کمک و امکان ندارد که الان به تلفن جواب بدهد، لذا صبرکردیم، ساعت هشت شب بود که شروع کردم به زنگ زدن به او که الان حتما کاری ندارند؛ اما هر چه زنگ می‌زدم گوشی برداشته نمی‌شد، تا ساعت ۱۰:۳۰ که دیگر اصلا زنگ هم نمی‌خورد.


به بچه‌ها هم گفتم نگران نباشید پدرتان این جور مواقع برای کمک می‌رود و جواب نمی‌دهد؛ اما خودم خیلی نگران بودم، شب تا صبح هم مدام به این و آن زنگ می‌زدم، به دوستانمان در آنجا زنگ می‌زدم، می‌گفتم: از همسر من خبر ندارید؟ می‌گفتند: نه الان خیلی شلوغ است و کسی جواب تلفن نمی‌دهد، نگران نباشید و از ایرانی‌ها کسی طوری نشده، تنها یک ایرانی در این حادثه بوده که آن هم اهل همدان بوده. خلاصه این بی‌خبری به دو روز کشید و فهمیدم که حتما اتفاقی افتاده. یک خانمی‌از همکاران بعثه به من زنگ زد و گفت من از همسرم خبر ندارم، گفتم من هم خبر ندارم، نگران نباشید و اتفاقی نیفتاده، در واقع همسر او هم در مکه بود و می‌خواست من را آگاه کند، که من او را دلداری می‌دادم.


بنده زنگ زدم بعثه که گفتند ما نمی‌دانیم چه شده است، برادرانم هم شروع کردند به جست‌وجو از دوستانشان، گفتند که ایشان حین کمک در حادثه گم شده است. یکی از خانم‌هایی که در آنجا بود گفت ایشان را روز قبل هم دستگیر کرده بودند، می‌گفت شاید ایشان در دست پلیس باشد،گفتم خب چرا اینها را نمی‌گویید؟! گویا در صحن خانه خدا با یکی از پلیس‌ها درگیر و دستگیر شده بود؛ ولی بعد از آن همه این موضوع را انکار کردند. بعد من به آن خانم زنگ زدم که از همسرت خبردار شدی؟ گفت بله من او را پیدا کردم.


دیدار یار...


ما دو بار با حضرت آقا دیدار داشتیم. بار اول که خیلی شوک زده بودیم چون تنها سه روز از شهادت ایشان گذشته و هنوز هم پیکرشان برنگشته بود، ما هم هنوز خیلی مهمان داشتیم، آنجا که رفتیم به آقا گفتم ایشان خیلی حامی‌بودند، صدایم هم درنمی‌آمد و هر چه که خواستم بگویم آقا گفتند خودم می‌دانم. آن روز بچه‌ها هم خیلی حرف نزدند.


آقا گفتند: اینها که مسیر خود را طی کردند و رفتند و به مراتب بالا رسیدند؛ اما یک ثلمه‌ای برای کشور ما است. آقا که این حرف را زدند، خیلی حالم بد شد، گویا ما خودمان هم ایشان را نشناخته بودیم. من گفتم: از شما می‌خواهم کاری کنید که کارهای ایشان زمین نماند، کارهای تحقیقاتی ایشان خیلی زیاد است. همان دیدار برای ما خیلی آرامش بخش بود.


برای دیدار دوم هم من گفتم بچه‌های من دفعه قبل خیلی حالشان خراب بود نشد آقا را ببینند و چفیه بگیرند. روز قبل از ماه مبارک رمضان آقا ما را خواستند، خانواده شهید احمدی روشن و تهرانی مقدم و کسانی هم که به پروژه‌ها نزدیک بودند حضور داشتند.آقا گفتند: می‌خواستم شما را از نزدیک ببینم. گفتم: اینها می‌خواستند از شما چفیه بگیرند. گفتند چفیه هم می‌دهیم، بعد علیرضا را در آغوش گرفتند. من آنجا زبانم بنده آمده بود و دلم نیامد که از اذیت و آزارها حرفی بزنم، گفتم آقا خودشان این همه دغدغه دارند.


وقتی حضرت آقا او را «شهید» خطاب کرد خیالم راحت شد


آن زمان به اینها شهید نمی‌گفتند و می‌گفتند اینها شهید نیستند، ولی در پلاکاردها می‌نوشتند شهید.


از طرفی خودش هم خیلی صداقت داشت، من هم نمی‌دانستم در آنجا چه اتفاقی افتاده است.


به من گفتند ایشان شهید نیستند، گفتم اگر شهید نباشند من همه این پلاکاردها را جمع می‌کنم، خیلی اصرار ندارم که در خلاف جهت کسی قدم بردارم که در کوچک‌ترین مسائل رعایت حلال و حرام را می‌کرد و حتی پاراگرافی را از قلم نمی‌انداخت؛ لذا به امام زمان (عج) متوسل شدم و گفتم خودت می‌دانی در آنجا چه اتفاقی افتاده و هیچ‌کس هم نیست که در این شرایط جواب من را بدهد، روی در و دیوار هم همین طور نوشته می‌شود شهید، اگر شهید نیست من را باخبر کن، من خودم آن‌قدر توانایی دارم که اینها را جمع کنم، همین طور از دلم این حرف‌ها را زدم، گفتم فقط من را باخبر کنید. فردای آن روز آقا گفتند بیایید برای دیدار، در آن دیدار آقا گفتند شهید والامقام... که همان جا خیالم راحت شد که امام زمان (عج) جوابم را از زبان حضرت آقا دادند.


پیکر شهید هیچ آسیبی ندیده بود!  


همسر شهید حاتمی ‌خاطرنشان کرد: پیکر ایشان کیلومترها دورتر از نقطه حادثه افتاده بود، کسی که پیکرشان را تحویل گرفته بود می‌گفت ما با محدودیت زمانی و پنهانی هم عکس گرفته بودیم، اصلا موهایشان به‌هم نریخته بود، حتی لباسش هم خونی نشده بود و معلوم بود که ایشان را برده بودند برای گرفتن اقرار، او شناسایی شده بود، ایشان اصلا در جریان جرثقیل آسیب ندیده بود، یکی از نزدیکان مسئولین ارشد بعثه به من گفت آیا می‌دانستید که پارچه‌ای بر سر ایشان انداخته‌اند و کشیده‌اند داخل آمبولانس؟
همه شهدای جرثقیل یک جراحتی برداشته بودند، یا دست نداشتند، یا سر نداشتند و مشخص بود که اتفاقی برایشان افتاده است، ولی پیکر ایشان کاملاًً سالم بود. ما چندین بار رفتیم شکایت کردیم؛ اما کاری پیش نرفت.


کمیته حقیقت‌یاب هیچ کاری در این چند سال انجام نداد


چرا رئیس‌جمهور در سازمان ملل حرفی از حوادث مکه نزد؟


در بی‌کفایتی آل‌سعود که شکی نیست. در سال ۶۶ هم مشابه این حادثه را داشتیم، اینکه این قضیه عمدی بوده یا نه باید یک کمیته حقیقت‌یاب تشکیل می‌شد و حضرت آقا هم این را گفتند، ۴ سال گذشته و اعضای این کمیته هم مشخص بودند و در آن زمان معاون حقوقی رئیس‌جمهور خانم امین زاده هم عضو همین کمیته بود؛ ولی هیچ قدمی‌در این رابطه برداشته نشد.


در جریان حج آن سال ما نزدیک به ۵۰۰ شهید دادیم، رئیس‌جمهور کشورمان آن زمان در سازمان ملل بودند، اما هیچ صحبتی نکردند و در سکوت برگشتند، روسای جمهور دیگر کشورها اگر یک سیل در کشورشان بیاید و آنها در سازمان ملل باشند، رها می‌کنند و می‌آیند، چنین حادثه‌ای اتفاق افتاد و رئیس‌جمهور ما با هیچ‌کس در این مورد صحبت نکرد، بعد هم آقای ظریف را دیدیم که... اینها یک‌بار هم به ما تسلیت نگفتند، نه تنها من بلکه در مورد سایر شهدا هم همین بود.


برداشت اشتباهی از صحبت‌های آقای رکن‌آبادی شده است


همسر شهید حاتمی ‌عنوان کرد: حالا شهدای منا را می‌گوییم ما نمی‌دانیم چه بوده و عربستان سعودی نپذیرفت، شهدای مسجدالحرام را که سعودی پذیرفت مقصر است، ایران در این رابطه چکار کرد؟ اینکه آقای رکن آبادی گفتند من سند دارم که چنین معامله‌ای کرده‌اند، فکر می‌کنم در مورد ساعتی بود که ایرانی‌ها رفتند، قرار بوده ساعت ۸ بروند و ساعت ۱۰ می‌روند، آنها هم می‌گویند ما گروه گروه اعلام کرده بودیم، شما با دیگر گروه‌ها آمدید و شلوغ شد و آن ازدحام باعث شد این گروه شهید شوند. ایران پذیرفت که سر ساعت نرفته، اما اینکه مقصر حادثه بوده را نپذیرفته و هر که این حرف را می‌زند خیلی حرف بیجایی می‌زند، مگر ایرانی‌ها کسانی هستند که بروند آنجا حاجی بکشند؟ این خیلی اشتباه است، و الان روزنامه‌ها و سایت‌های خارجی و شبکه‌های معاند دارند از این آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند.


‌روح‌افزا گفت: ببینید چقدر این شهدا مظلوم هستند که وقتی قرار بر صحبت در موردشان می‌شود چنین مسائلی درست می‌شود. من مطمئنم که اگر ایران در کوچک‌ترین مسئله‌ای کوتاه آمده بود باید همه ما از حج محروم می‌شدیم و دیگر نمی‌گذاشتند ایران در حج شرکت کند، این اشتباه است ولی مسئولان ایران هم بی‌جا می‌گویندکه عربستان سعودی درست عمل کرد، چکار کرد؟


چرا شهید حاتمی ‌در ایران کالبدشکافی نشد


چرا نباید همسر من در ایران کالبدشکافی شود؟! من این حرف را باید در کجا فریاد بزنم؟ می‌خواهیم حرف بزنیم می‌گویند چرا؟ می‌گویند که ما مدارک را در اختیار خانواده‌ها می‌گذاریم، چنین خبری نیست. الان در گواهی فوتی که برای همسر من داده‌اند نوشته شده در منا و زیر دست و پا خفه شده است! ایشان را در مسجدالحرام دزدیده‌اند و برده‌اند و جسدش را کیلومترها آن طرف‌تر تحویل داده‌اند، بدون هیچ شکستگی و نقصی. حالا چرا تذکر می‌دهند، مگر ما چه کردیم.
در ژنو تنها اپوزیسیون و بهایی‌ها در مقابل ما موضع گرفتند


در این مدت فشار روی ما خیلی زیاد بوده و ما هم نتوانستیم قدمی‌در جهت احقاق حق اینها برداریم. من ژنو هم رفتم و صحبت کردم؛ اما نه با تدارکات دولتی، کسی از ما حمایت نکرد. البته بسیج حقوق‌دانان هم به ما کمک مالی کرد و هم اینکه برای تهیه ویزیت به ما کمک کردند.


حقوق بشر بین‌الملل در ژنو هر ساله برنامه برگزار می‌کند، با خواهر شهید رکن آبادی رفتیم که بگوییم اینها را زدند و کشتند و کسی چیزی نگفت که دیدیم مسئول حقوق بشر جهان عربستان سعودی شده...


در هر صورت ما در آنجا صحبت کردیم، خیلی‌ها پذیرای صحبت‌های ما بودند، حتی خبرگزاری رویترز از ما خبر تهیه کرد، چون که با چادر مشکی هم بودم فکر می‌کردند ما چیزی نمی‌دانیم، من گفتم یک سؤال از شما دارم، بشر کیست؟ حقوق چیست؟ انسان چیست؟

شما حتی ۹۹ درصد وال استریت را انسان حساب نمی‌کنید، سیاه پوست آمریکایی هم انسان نیست، نزدیک به هفت هزار نفر را در عربستان کشته‌اند و هیچ‌کس صدایش درنمی‌آید چه اتفاقی افتاده، یک مراسم کاملاًً مذهبی بوده و مردم داشتند خدا را ستایش می‌کردند، حقوق بشر شما کجاست، بچه‌های ما که بی‌پدر شدند حقوقشان کجا باید تعریف شود، آنجا خیلی‌ها استقبال کردند، تنها کسانی که راجع به ما موضع گرفتند اپوزیسیون‌های ایرانی بودند و بهایی‌ها که برای ما خیلی هم مهم نبودند؛ ولی در هر صورت حرف ما به جایی نرسید.


حاضر نبود اختراعاتش را به خارج از کشور بدهد


همسرم اختراعات زیادی داشت که با خودش دفن شد، مقاله آی‌اس‌آی نمی‌نوشت می‌گفت من مقاله خارج از کشور نمی‌دهم، اختراعاتی داشت در مورد هواپیما که خیلی مهم بود، ناسا خیلی دنبال این اختراع بود، ثبت شده بود؛ اما اطلاعات را نداده بود، آنها هم نمی‌دانستند اختراع چیست. حتی سوپروایزر آن در آمریکا خیلی ایشان را اذیت کرده بود، گفته بود باید این را به نام من ثبت کنی، خلاصه اینکه این کار را ارائه نکرد و با خودش دفن شد.


من از مسئولان سؤال دارم


در رابطه با این بحث‌های اخیر که می‌گویند عربستان سعودی بی‌تقصیر بوده و هیچ اتفاقی نیفتاده، باید بگویم این حقیقت قضیه نیست، یادتان است وقتی ندا آقا سلطان کشته شد چه اتفاقی افتاد، ما آن زمان مسئولیت داشتیم و این طرف و آن طرف می‌رفتیم، جلسات بین‌المللی شرکت می‌کردیم، پوست ما را کندند که چرا این خانم در ایران کشته شده است، حالا نزدیک به هفت هزار نفر به گفته سایت بهداشت عربستان سعودی که حالا می‌گویند دو هزار نفر، که لااقل ۵۰۰ نفر آنها ایرانی بودند کشته شده‌اند. عربستان در جهت احقاق حق اینها چه کرد، آقای قاضی عسگر گفتند ما وکیل گرفتیم، خب چه شد؟ من این سؤالات را از مسئولان دارم.


به این باور رسیدیم که شهید زنده است


فاطمه حاتمی ‌فرزند بزرگ‌تر شهید نیز اظهار داشت: شهادت پدر برای ما خیلی سخت بود، چون اصلا قابل پیش‌بینی نبود، شهدا، خانواده‌هایشان را آماده می‌کنند، خداحافظی می‌کنند و می‌دانند که شخص برای جنگ می‌رود؛ اما شرایط در مورد پدرم کاملاًً متفاوت بود.

در این چند سالی که گذشت به این باور رسیدیم که شهدا زنده‌اند، یعنی در همه برهه‌های سختی که داشتیم ما را تنها نمی‌گذاشتند و کمکمان می‌کردند، در مشکلات مختلف به خوابمان می‌آمدند یا نشانه‌ای می‌فرستادند.


وقتی شهید شدم بیا و بالای سرم قرآن بخوان


وی تصریح کرد: روز قبل از اینکه بروند رفته بودیم بهشت زهرا، در خانه ما خیلی حرف شهادت بود، من با شوخی و خنده می‌گفتم اگر شهید شدم، این‌طور رفتار کنید و این کارها را بکنید.


در آن روز یادم است که یکی دوستانمان که جوان هم بود تصادف کرده بود، بعد از اینکه او را به خاک سپردند همه گذاشتند و رفتند و هیچ‌کس نماند که بالای سرش قرآن و دعا بخواند، من یادم است که شب که برگشتیم خانه، من به شوخی گفتم: اگر من شهید شدم من را تنها نگذارید، من می‌ترسم، بالاسر من بایستید و قرآن بخوانید. پدرم گفتند قبول، من می‌آیم و بالای سرت قرآن می‌خوانم، به شرطی که وقتی که من هم شهید شدم، تو بیایی بالای سرم و تا صبح قرآن بخوانی. یک جوری روزهای آخر داشتند در ما آمادگی ایجاد می‌کردند؛ اما ما نمی‌فهمیدیم، پدر هیچ وقت نمی‌گفتند که من بروم و شهید شوم؛ اما آن روز گفتند اگر من رفتم و شهید شدم این کار را بکنید.


زمانی که کنار یادمان شهدای حج بودیم گفتند خدا را چه دیدی، شاید امسال هم یک چنین حج خونینی اتفاق افتاد که مادرم گفتند نه در حج که کسی شهید نمی‌شود.


داشت ما را برای شهادتش آماده می‌کرد


دختر شهید حاتمی ‌گفت: آخرین نماز جمعه‌ای که با هم رفتیم تمام مسیرهایی که از منزل می‌توانستیم به نماز جمعه برویم، را برایمان توضیح دادند، تنها، بدون ماشین، با ماشین. من به ایشان گفتم حالا دو ماه است، می‌روی و برمی‌گردی، نهایتا این دو ماه را نمی‌رویم نماز جمعه. گفتند: لازمتان می‌شود.


ما آخرین بار از طریق تلگرام با هم صحبت کردیم، فکر می‌کنم چهارشنبه یا پنج‌شنبه بود، عکس فرستادند، گفتند که اینجا خیلی شلوغ است، از آنجا تعریف کردند، گفتند که به نیت امام زمان (عج) زیارت رفتم، شماها را یاد کردم، دعایتان کردم.


فاطمه حاتمی ‌عنوان کرد: وقتی آن اتفاق در مسجد الحرام افتاد، همه آمده بودند خانه ما و هیچ‌کس چیزی به ما نمی‌گفت، همه می‌گفتند ما خبر نداریم. گوشی پدر هم خاموش بود. از جمعه ظهر مدام زنگ می‌زدیم و مفقود بودند تا اینکه یک‌شنبه پیکرشان پیدا شد. ما اخبار مختلف را چک می‌کردیم، در اخبار ۲۰:۳۰ نام پدرم را خواندند و حالمان خیلی بد شد، البته اطرافیان و دایی‌ها از این قضیه مطلع شده بودند؛ ولی چیزی به ما نمی‌گفتند.


ارادت عجیبی به حضرت علی اصغر داشت


وی تصریح کرد: ما با هم خیلی هیئت می‌رفتیم، آخرین ماه رمضان با هم می‌رفتیم مسجد ارگ مراسم حاج منصور، ماه محرم هم می‌رفتیم دانشگاه امام صادق(ع)، در مسیر با هم تنها بودیم و ایشان خیلی راجع به امام حسین(ع) و اصحابشان صحبت می‌کردند و ارادت عجیبی به حضرت علی اصغر(ع) داشتند، یادم است روز تشییع خیلی تأکید داشتم که روضه حضرت عباس(ع) را بخوانند، چرا که می‌گویند امام زمان (عج) حاضر می‌شوند و دیگر اینکه می‌گفتم روضه حضرت علی اصغر(ع) را بخوانند. هر کس که می‌آمد می‌گفتم برای پدرم‌گریه نکنید برای امام حسین(ع) و حضرت رقیه (س)‌گریه کنید.


سفرهای اربعین به همراه پدر


دختر شهید حاتمی ‌عنوان کرد: پدر بعد از اولین باری که رفت کربلا خیلی بیشتر از قبل امام حسینی شده بودند، نسبت به مراسم‌ها حساسیت بیشتری پیدا کرده بودند، با وجود اینکه سرشان خیلی شلوغ بود اما؛ حتما می‌رفتند و ما را هم با خودشان می‌بردند و اگر روضه‌ای می‌شنیدند ‌اشک در چشمانشان جمع می‌شد. هر سال اربعین پیاده‌روی می‌رفتند، اولین سالی که رفتند هنوز این‌قدر جمعیت زیادی نمی‌رفت، یک سال رفتند و سال بعد من را هم همراه خودشان بردند، آخرین سالی هم که اربعین به همراه پدر رفتم، سه روز پدر را گم کردم، هوا هم خیلی سرد بود و همه وسایلم از جمله کوله و لباس‌ها و پاسپورتم هم همراه ایشان بود، پدرم می‌گفتند من خیلی به حضرت رقیه (س) توسل کردم که همدیگر را پیدا کنیم.


آقا آمد و غسلم داد...


وی خاطرنشان کرد: من یک‌بار خواب دیدم در حرم امام رضا(ع) هستیم و من به ایشان گفتم مرگ خیلی سخت نبود؟ مرگ برای مومنین هم خیلی سخت است، شنیدم غسل دادنشان هم برایشان سخت است، شما درد نداشتید؟ گفتند نه من خیلی اهل مراعات بودم، حواسم به اعمالم بود، دوشنبه صبح خود آقا (که فکر می‌کنم منظورشان امام زمان (عج) بود،) آمد غسلم داد و برایم نماز خواند و غسلم خیلی آسان و خوب بود.


علیرضا حاتمی ‌فرزند دوم شهید که اکنون دانشجوی رشته مکانیک دانشگاه صنعتی شریف است در رابطه با پدرش اظهار داشت: پدر همیشه پیگیر مسائل و کارهای ما بود، ما با هم می‌رفتیم پاساژها را می‌گشتیم و گوشی‌های جدید را می‌دیدیم، با هم پارک می‌رفتیم. این اواخر چون بیشتر مشغول درس شده بودم کمتر با هم فوتبال بازی می‌کردیم. روزهای تولدم با هم می‌رفتیم پارک نزدیک محل. در مورد ماشین توضیح می‌داد که چطور آن را چک کنم، چطور بنزین بزنم، در مورد مادربزرگ هم سفارش می‌کرد.
در دبیرستان وقتی که از مسجد برمی‌گشتیم سعی می‌کرد با پیش کشیدن برخی صحبت‌ها علاقه من را به درس بسنجد یا اگر در درسی نمراتم کم بود می‌خواست ببیند مشکل کجاست.


یک‌بار که لپ تاپ روی پایش بود، گفتم چرا این‌قدر کار می‌کنی، خسته نمی‌شوی؟ گفتند که کار مهم‌تر است، حتی اگر یک پروژه هم جلو بیفتد یک پروژه است.


بیشتر فکر می‌کنم شهادت پدر مسئله اجتناب‌ناپذیری بوده و از لحاظ آخرتی برای پدر بهتر بوده و با این فکر خودم را آرام می‌کنم.

منبع: کیهان

دیگر خبرها

  • جزئیات چگونگی حضانت فرزندان پس از طلاق والدین
  • جزئیات مهم از شهادت رازآلود دانشمند فضایی در مکه
  • دانه‌درشت‌هايی كه لو رفتند| اسامی جديد در پتروشيمی‌گيت| علی‌نقی‌ خاموشی و جليل سبحانی كيستند؟
  • دانه‌درشت‌هايی كه لو رفتند| افشای اسامی جديدی در پرونده پتروشيمی| علی‌نقی خاموشی كيست؟
  • مشاهداتی از تربیت فرزندان در دو خانواده مذهبی؛ کجای کار اشتباه است؟
  • زمان استارت دوباره کامیابی‌نیا مشخص شد
  • معمای سه قتل سیاسی‌
  • جزئیات مهم از شهادت دانشمند فضایی در مکه
  • بررسی انعطاف ساعت کاری مادران دارای فرزندان کمتر از ۶ سال
  • منتجب‌نیا: اصلاح‌طلبان اصلاح را از خودشان شروع کنند
  • گروهی دم از اصلاحات می‌زنند و نزدیکانشان آلوده به رانت و فساد شده‌اند
  • آموزش سبک زندگی به فرزندان بهزیستی در قالب برگزاری جشنواره فرهنگی ورزشی
  • منتجب‌نیا: احزاب در ایران عملاً شب‌انتخاباتی شده‌اند
  • منتجب‌نیا:طرفدار نظام حزبی هستم/ برخی اطرافیان خاتمی از او استفاده ابزاری می‌کنند/ اصلاح‌طلبان اصلاح را از خودشان شروع کنند
  • آخرین وضعیت کامیابی نیا بعد از عمل جراحی
  • کمال کامیابی نیا، هافبک پرسپولیس پس از جراحیِ کتفِ خود، از بیمارستان مرخص شد
  • کامیابی نیا از بیمارستان ترخیص شد
  • کامیابی نیا از بیمارستان مرخص و راهی منزل شد
  • مرخصی کامیابی نیا از بیمارستان