به گزارش سرویس حوادث جام نیـوز، اهالی روستای احمد‌آباد مشگین‌شهر پس از پیداشدن سالار مراسم شادی برگزار کردند.

 

سالار: به‌ خاطر یک حادثه حافظه‌ام دچار مشکل شده بود، حتی زبان مادری‌ام را فراموش کردم مادر پسر ١٩ساله: وقتی با ما تماس گرفتند و گفتند سالار پیدا شده؛ باور نکردیم، چون دروغ زیاد شنیده بودیم، اما یک حسی از درون به من می‌گفت باید بروم.


تنها ٧‌سال داشت. از مدرسه تعطیل شد، اما مسیر خانه‌اش را اشتباهی رفت. به ‌خاطر یک فکر بچگانه، راهش را تغییر داد تا کمی دیرتر به خانه‌شان برود. همین فکر، مسیر زندگی‌اش را برای همیشه عوض کرد. سالار راه خانه‌شان را گم کرد و ١٢‌سال از خانواده‌اش دور ماند. آرزو داشت برای یک‌بار هم که شده، مادر و پدرش، برادرانش و خانه‌شان در شهریار را ببیند. اما به هر دری زد، فایده‌ای نداشت.

 

 

در بچگی تنها مانده بود. باید زندگی می‌کرد. شب‌ها در خیابان‌ها می‌ماند و روزها به دنبال فکر راه چاره‌ای برای ادامه زندگی‌اش بود، تا این‌که وقتی به خودش آمد، به کرج رسیده بود و کارگری می‌کرد. سالار پس از آشنایی با یک مرد توانست کار پیدا کند و زندگی‌اش را بگذراند، اما هیچ‌وقت خانواده‌اش را فراموش نکرد. بدون شناسنامه روزها و شب‌ها کار کرد و در این میان تمام تلاشش را کرد تا شاید ردی از خانواده‌اش پیدا کند. از آن‌طرف پدر و مادر سالار هم به دنبال سرنخی از پسر کوچکشان بودند، اما دیگر دیدن دوباره سالار برایشان به یک رویا تبدیل شده بود. ١٢‌سال گذشت. سالار ٧ساله که حالا دیگر یک پسر ١٩ساله شده است، درنهایت موفق شد خانواده‌اش را پیدا کند. صبح دیروز اهالی روستای احمد‌آباد مشگین‌شهر، برای خانواده سلمانی جشن شادی برگزار کردند. جشن دیدار فرزند پس از گذشت ١٢سال.

 


حالا دیگر من هم خانواده دارم
سالار حالا دوباره می‌خندد. دیدن مادرش، پدرش، برادرانش و خانه قدیمی‌شان در دوران بچگی، همه‌وهمه رویاهای او را به واقعیت تبدیل کرده‌اند. رویایی که سالار تصور می‌کرد هیچ‌وقت به آن دست نمی‌یابد. حالا سالار در میان موج شادی هم روستایی‌های دوران بچگی‌اش، خانواده خود را در آغوش گرفته و با هم اشک شوق می‌ریزند. سالار درحالی‌ که صدایش از خوشحالی، پایان ١٢‌سال دوری می‌لرزد، ماجرای این چند‌ سال دوری را روایت می‌کند:


چی شد که گم شدی؟
من در واقع راه خانه‌مان را گم کردم. آن روز را کاملا به خاطر دارم. ٧ساله بودم. از مدرسه به خانه برمی‌گشتم. کمی از دست پدر‌و‌مادرم عصبانی بودم. برای همین با خودم گفتم چند ساعت به خانه برنگردم. همین‌طور راهم را کج کردم و رفتم. آن‌قدر رفتم تا دیدم در یک‌جای دیگر هستم. جایی که اصلا نمی‌شناختم. خانه‌مان را گم کرده بودم. خیلی گریه کردم. انگار کلی از خانه و محله‌مان دور شده بودم. شب را در خیابان ماندم، ترسیده بودم، اما هرچه سعی کردم نتوانستم خانه‌مان را پیدا کنم. با همین وضع حدود ١٥روز در خیابان‌ها بودم. وقتی خیلی گرسنه می‌شدم، از مردم کمک می‌خواستم تا بتوانم شکم خودم را سیر کنم. سردرگم مانده بودم، حتی پیش پلیس هم نرفتم. ترسیده بودم. تا این‌که با یک پسر جوان آشنا شدم. او وقتی وضع مرا دید، به من کمک کرد. مرا به کرج برد. کار یادم داد و من کارگر ساختمانی شدم و به زندگی‌ام ادامه دادم.


چطور نتوانستی خانه‌تان را پیدا کنی؟
من وقتی تقریبا ٥ یا ٦ساله بودم، به‌ خاطر افتادن از بلندی سرم ضربه خورد. هنوز هم آثار زخم روی سرم است. بعد از آن حافظه‌ام کمی دچار مشکل شد، حتی در درس‌هایم هم ضعیف بودم. چیزی یادم نمی‌ماند. همه چیز را فراموش می‌کردم. دلیل این‌که دیگر نتوانستم خانه‌مان را پیدا کنم، همین بود. حافظه‌ام یاری نمی‌کرد، حتی در این سال‌ها زبان مادری یعنی ترکی را هم فراموش کردم.


بعد از این‌که کار پیدا کردی، چه شد؟
زندگی‌ام را ادامه دادم. دوری از خانواده‌ام خیلی سخت بود، حتی شناسنامه و مدارکی هم نداشتم. فقط کار می‌کردم و خرج خودم را درمی‌آوردم.


چه کارهایی می‌کردی؟
کارگری، کاشیکاری، سنگکاری. این اواخر هم در شرکت مواد غذایی کارگری می‌کردم.


خانه هم داشتی؟
نه، خانه‌ای نداشتم. شب‌ها در همان محل کارهایم می‌ماندم.


وقتی بزرگتر شدی، سعی نکردی خانواده‌ات را پیدا کنی؟
همیشه سعی می‌کردم. از همان روز اولی که گم شدم، تمام تلاشم این بود که خانواده‌ام را پیدا کنم، اما هیچ آدرسی نداشتم. وقتی با آن پسر آشنا شدم، او کمکم کرد و پیش پلیس رفتیم. حتی چند شب هم در کلانتری ماندم، ولی خانواده‌ام پیدا نشد. هیچ‌وقت دست از تلاش برنداشتم.


هیچ آدرسی حتی از دوستان و بستگانت هم نداشتی؟
من خیلی بچه بودم. چیزی یادم نمی‌آمد. از طرفی تازه از مشگین‌شهر به شهریار آمده بودیم. اصلا آن منطقه را بلد نبودم. در مشگین‌شهر هم وقتی خیلی بچه‌تر بودم، زندگی می‌کردم. فقط می‌دانستم که یک خانه قدیمی در اردبیل داریم.


چه شد که خانواده‌ات را پیدا کردی؟
‌دوازده سال زندگی‌ام همین‌طور ادامه داشت، تا این‌که یک‌نفر در پلیس امنیت تهران پیدا کردیم. از دوستان دوستم بود. وقتی گفت که خانواده‌ام پیدا شده‌اند، دست و پایم لرزید. حتی نتوانستم روی پاهایم بایستم. از خوشحالی نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. روی زمین نشستم و از آنها خواهش کردم با مادرم تماس بگیرند. خودم نتوانستم حتی صدای مادرم را بشنوم. فقط گریه می‌کردم. آنها هم تماس گرفتند و خانواده‌ام به کرج آمدند. آن‌جا بود که برای نخستین‌بار دیدمشان.


وقتی خانواده‌ات را دیدی چه حسی داشتی؟
از خوشحالی فقط اشک می‌ریختم. برادرانم را در آغوش گرفته بودم و گریه می‌کردم. همه آنها بزرگ شده بودند. حتی یکی از برادرانم را اصلا ندیده بودم. او سه‌سال بعد از گم‌شدن من به دنیا آمده بود. اصلا باورم نمی‌شد بعد از این همه‌ سال، دوباره خانواده‌ام را می‌بینم. دیگر از بی‌کسی و تنهایی نجات پیدا کرده بودم. حالا دیگر من هم برای خودم خانواده‌ای دارم.


از این به بعد با خانواده‌ات زندگی می‌کنی؟
مجبورم برای سروسامان دادن به کارهایم دوباره به کرج برگردم، ولی خیلی زود کاری در همین روستای خودمان به راه می‌اندازم و پیش خانواده‌ام برای همیشه می‌مانم. دیگر حتی طاقت یک لحظه دوری‌شان را هم ندارم.


١٢‌سال رنج کشیدم
مادر سالار با خوشحالی از میهمانانش پذیرایی می‌کند. میهمانانی که برای جشن آمده‌اند. جشن دیدار پسری که آخرین‌بار او را در ٧سالگی دید. حالا همان پسر ١٩ساله است. مادر پس از ١٢‌سال پسرش را در آغوش گرفته و برای دیدن دوباره‌اش خدا را شکر می‌کند. او در این‌باره می‌گوید: «پسرم ٧ساله بود. تازه دو سالی می‌شد که از مشگین‌شهر به شهریار آمده بودیم. به دلیل کار شوهرم مجبور شدیم به آن‌جا بیاییم. آن روز بعدازظهر سالار به مدرسه رفت. با پدرش رفته بود، اما وقتی پدرش برای برگشتن او به مدرسه رفت، سالار را ندید. بعد از آن پسرمان گم شد. هرچه به دنبالش گشتیم، فایده‌ای نداشت. تا یک‌سال عکسش را در روزنامه چاپ کردیم. به پلیس آگاهی خبر دادیم، ولی فایده نداشت. هیچ ردی از سالار نبود. نمی‌دانستیم باید چه‌کار کنیم. هر روز اشک می‌ریختم. دیدن دوباره پسرم برایم مثل یک رویا شده بود، تا این‌که من از دوری پسرم بیمار شدم. دیگر طاقت نیاوردم.

 

نتوانستم در آن محله بمانم. سه سالی از ناپدیدشدن سالار گذشته بود که اصرار کردم به مشگین‌شهر و روستای خودمان برگردیم. دیدن آن محله، دوستان سالار و مدرسه‌اش مرا عذاب می‌داد. شوهرم هم قبول کرد و با هم به خانه قدیمی‌مان در روستای احمدآباد که سالار در آن‌جا به دنیا آمده بود، برگشتیم، اما باز هم دست از تلاش برنمی‌داشتیم. خودمان مرتب به دنبال سالار می‌گشتیم.

 

پلیس هم کار خودش را ادامه می‌داد، اما اثری از پسرم نبود. دیگر ناامید شده بودم، اما یاد سالار همچنان با من بود. هیچ‌وقت فراموشش نکردم. تقریبا هر شب برایش اشک ریختم. دلم تنگ شده بود. زجر می‌کشیدم. این‌که نمی‌دانستم کجاست و چه می‌کند، آزارم می‌داد، تا این‌که با ما تماس گرفتند و گفتند سالار پیدا شده است. اول باور نکردیم، چون در این مدت به ما دروغ زیاد گفته بودند. حتی مزاحممان می‌شدند. برای همین شوهرم و برادرم می‌گفتند شاید این هم دروغ باشد. اما حسی از درونم به من می‌گفت باید بروم. به دلیل همان حس راهی کرج شدیم. سالار را دیدم و همان لحظه اول قلبم لرزید. پسرم را شناختم. با این‌که دیگر ٧ساله نبود، با این‌که بزرگ شده بود، اما فهمیدم او پسر خودم است. نمی‌دانستم از خوشحالی باید چه‌کار کنم. دوری به‌سر آمده بود و من حالا پسر خودم را در آغوش گرفته بودم. حتی نمی‌توانم حال آن لحظه را توصیف کنم. از خوشحالی فقط گریه می‌کردم. آن‌قدر آن لحظه خوب بود که آرزو می‌کنم تمام مادران و پدرانی که گمشده‌ای دارند، به‌زودی آن لحظه را تجربه کنند.»

شهروند

110

منبع: جام نیوز

مطالب پیشنهادی:
خبر بعدی:

سارق شدن بخاطر عشق دختر پولدار

صراط:

سرقت در مهمانی چندی قبل پسر جوانی با حضور در اداره پلیس از ماجرای به سرقت رفتن خودروی لوکس اش در یک مهمانی شبانه خبر داد.

به گزارش خراسان پسر جوان که هنوز باور نداشت خودرویش به سرقت رفته است، گفت: به یک مهمانی شبانه دعوت شده بودم ، همراه نامزدم به آن جا رفتیم و در این مهمانی چند تن از دوستان قدیمی‌ام نیز حضور داشتند که با هم سرگرم صحبت بودیم ، مهمانی تا نیمه های شب ادامه داشت و خیلی خوشحال بودم که در این مهمانی هستم. وی افزود: در مهمانی چند دختر و پسر جوان دیگر نیز حضور داشتند که شناختی از آن ها نداشتم ، ساعت 12 شب بود که مهمان‌ها یکی پس از دیگری از خانه خارج شدند و من چون با صاحبخانه دوست بودم تا صبح روز بعد در آن جا ماندم تا این که ساعت 11 صبح از خانه خارج شدم تا سوار بر خودروی گران قیمتم به خانه بروم اما خبری از خودرویم نبود.

امین ادامه داد: شوکه شده بودم هر چه در کیف دستی‌ام دنبال سوئیچ خودرو گشتم اثری از آن نبود ،همان جا بود که متوجه شدم سرقت از سوی یکی از مهمان ها بوده است. تجسس های پلیسی به این ترتیب تیمی از ماموران برای تحقیقات پلیسی وارد عمل شدند و در گام نخست فهرستی از کسانی که در این مهمانی حضور داشتند پیش روی پلیس قرار گرفت. ماموران ابتدا در میان اسامی به سراغ پسران غریبه که در آن مهمانی شبانه حضور داشتند رفتند و همگی آن ها تحت تحقیق قرار گرفتند و مشخص شد که همه آن ها شب سرقت با خودروهای خودشان به مهمانی آمده اند و از ماجرای سرقت بی اطلاع هستند.

در گام بعدی تیم پلیس دختران حاضر در مهمانی را مورد تحقیق قرار داد اما هیچ سرنخی به دست نیامد و این در حالی بود که همه افراد حاضر در مهمانی از جوان‌های پولدار بوده و همه با خودروهای لوکس خود به آن جا رفته بودند. یک پرونده معمایی پیش روی ماموران قرار داشت تا این که خودروی سرقتی پس از یک ماه در کنار خیابان به صورت رها شده پیدا شد. سرقت های مشابه ردیابی‌های پلیسی ادامه داشت و ماموران از سرقت چند خودروی لوکس دیگر مطلع شدند و با توجه به مرموز بودن این پرونده، تحقیقات به صورت علمی آغاز شد. ماموران در این شاخه از کاوشگری‌ها پی بردند که خودروهای سرقتی پس از مدتی در کنار خیابان رها می شوند و هیچ سرقتی از داخل خودروها نمی شود و تنها در تعدادی از خودروها آثار تصادف وجود دارد.

ردپای یک دختر ماموران تحقیقات را آغاز کردند و متوجه شدند که در همه این سرقت‌ها یک دختر جوان در همه مهمانی ها حضور داشته است و فرضیه سرقت از سوی این دختر شیک پوش پیش روی ماموران قرار گرفت. الناز که در یک خانه اعیانی زندگی می‌کرد وقتی سوار بر خودروی لوکس اش از خانه خارج شد از سوی ماموران دستگیر شد.

او در ابتدا خود را بی گناه می‌دانست اما وقتی در گوشی تلفن همراهش تصاویر او همراه با چند خودروی سرقتی مشاهده شد به ناچار لب به سخن باز کرد. اعترافات عجیب الناز 25 ساله در اعترافاتش ادعا کرد که هیچ نیازی به پول ندارم و خانواده‌ام از نظر مالی مرا تامین می کنند و تنها به دنبال هیجان بودم که تصمیم گرفتم خودروها را سرقت کنم. وی افزود: ابتدا برای این که بتوانم به راحتی خودروها را سرقت کنم با نزدیک شدن به صاحبان خودروها و فریبکاری در یک لحظه سوئیچ خودروهایشان را سرقت می‌کردم و قبل از این که همه مهمان ها خارج شوند از خانه بیرون می‌آمدم و سوئیچ را به پسر جوانی که از دوستان قدیمی ام است می‌دادم و سپس خودم به داخل خانه باز می‌گشتم بعد از سرقت مدتی با خودروهای سرقتی در خیابان ها دور می زدیم و آن را در کنار خیابان رها می کردیم.

همین کافی بود تا ماموران امیرحسین را که یک پیک موتوری بود دستگیر کنند . این جوان ابتدا خود را بی گناه دانست اما وقتی دید دختر مورد علاقه‌اش راز این سرقت‌ها را فاش کرده است به ناچار اعتراف کرد. گفت وگو با دختر هیجانی الناز ادعا می کند به خاطر هیجان دست به دزدی زده است اما در بازجویی ها مشخص شد برای این‌که پسر مورد علاقه‌اش بتواند رضایت خانواده اش را جلب کند دست به سرقت زده تا پدر و مادرش با دیدن پسر جوان با خودروهای لوکس به خواستگاری اش جواب مثبت بدهند.

سابقه داری؟ نه، تا حالا دزدی و خلاف نکرده ام.

الان به چه جرمی دستگیر شدی؟ دزدی.

چرا؟ به خاطر هیجان دست به دزدی زدم و هیچ نیازی به پول ندارم.

شنیدم خانواده ثروتمندی داری؟ بله، خودروی خودم گران تر از همه خودروهاست پدرم وضع مالی خوبی دارد.

فکر می کردی دستگیر شوی؟ نه، چون خودروها را در کنار خیابان رها می کردیم.

با چند خودرو تصادف کردید؟ امیرحسین پشت فرمان بود و وقتی می خواست در جایی پارک کند چون هنوز اندازه خودروها دستش نیامده بود با دیوار یا خودروهای دیگر تصادف سطحی می کرد. امیرحسین را ازکجا می شناسی؟ در یک مهمانی شبانه با هم آشنا شدیم، ابتدا فکر می کردم بچه پولدار باشد اما بعد از مدتی فهمیدم در یک پیک موتوری کار می کند ولی چون پسر خوب و با معرفتی است به دوستی ام با او ادامه دادم و حتی شاید باور نکنید هیچ وقت نگاه به پول و ثروت پدرم نکرده است تا این که پس از مدتی تصمیم به ازدواج گرفتیم.

خانواده ات با این ازدواج مشکل نداشتند؟ پدرم زیاد مشکل ندارد اما مادرم مخالف بود و می گفت باید خانواده اش در سطح خودمان باشند به همین دلیل تصمیم گرفتم برای این که مادرم راضی به این ازدواج شود راهی پیدا کنم.

و این راه حتما دزدی بود؟ امیرحسین بارها با پیشنهاد من مخالفت کرد ولی وقتی اصرار کردم پذیرفت و قرار شد برای هیجان این کار را انجام بدهیم ولی بعد از دومین سرقت تصمیم گرفتیم هفته ای یک بار امیر حسین با خودروهای لوکس سرقتی به جلوی در خانه مان بیاید و مادرم او را سوار بر خودروهای لوکس ببیند تا شاید نظرش تغییر کند.

بعد از ازدواج مشکلی پیش نمی آمد؟ با پدرم صحبت کردم ولی نگفتم خودروها سرقتی است گفتم این خودروها از دوستان امیرحسین است و قرار شد بعد از ازدواج مدتی این راز را از مادرم پنهان کنیم تا به کمک پدرم شرایط برای ما بهتر شود و این داستان سرایی را برای مادرم فاش کنیم.

پدرت مخالفت نکرد؟ مخالف بود ولی اصرارهای من او را راضی کرد.

خانواده ات راضی به ازدواج شدند؟ مادرم از سوی پدرم متوجه این نقشه شده بود و با من قهر کرد و تصمیم داشتم با امیرحسین فرار کنم اما او مانع تصمیم من شد و سعی داشت خودش را از زندگی من جدا کند تا این که دستگیر شدیم.

امیر حسین در مهمانی های شبانه حضور نداشت؟ امیرحسین را همه دوستانم می‌شناسند و در بیشتر مهمانی ها حضور داشت حتی برای این که کسی به ما شک نکند امیرحسین بعد از سرقت سوئیچ خودروها به بهانه صحبت کردن با تلفن همراه از خانه خارج می شد و دست به سرقت خودرو می زد و خودروی سرقتی را یک کوچه پایین تر پارک می کرد و دوباره به مهمانی باز می گشت.

احمدی‌نژاد خواستار مذاکره ایران با امریکا شد؛ مذاکره درباره مسائل اساسی مهم‌تر از حیات یا مرگ "برجام" است

واکنش فائزه هاشمی به ولنگار خطاب‌کردن زنان توسط علم‌الهدی و کمپین «چهارشنبه‌های طلایی»: اگر صاحبان قدرت به دنبال وزن‌کشی هستند، اجازه دهند کسانی که مانند آنها فکر نمی‌کنند هم تجمع برگزار کنند| سیاست‌های چکشی دیگر جوابگو نیست

دلارام هاشمی، بازیگر جوان تئاتر درگذشت

منبع این خبر، وبسایت www.jamnews.ir است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۱۷۰۴۳۴۶۳ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.

دیگر خبرها

  • ۱۰ مرداد؛ ورود پیکرهای مطهر شهدا از مرز سومار به کشور
  • جمهوری اسلامی ایران نظامی مردم سالار است / انتخابات در ادوار مختلف در جمهوری اسلامی کارنامه قابل قبولی داشته است
  • نان درآوردن از سنگ کسب‌ و کار من است
  • یک مژه خفتن ؛ سالار عقیلی
  • عشق پرماجرای دختر پولدار به پیک موتوری
  • تبلیغات گوگل چیست و چگونه به رشد کسب و کار شما کمک می‌کند
  • ۳۲ سال در انتظار خوش‌تیپ‌ترین آرپی‌جی زن + عکس
  • تابش: اگر شرایط ۹ گانه رهبری در برجام مراعات می‌شد، نتایج بهتری می‌گرفتیم/ به داشتن چنین رهبری افتخار می‌کنم/ سال ۸۸ تخلف بود، اما تقلب اتفاق نیفتاد
  • درخواست داور عصر جدید از سالار عقیلی/ قول معاون رئیس جمهور برای مرمت زودهنگام بافت تاریخی میدان حسن آباد/ مادر کارونسرا‌های ایران کجاست؟/ تصویربرداری «بوی باران» ادامه دارد
  • تابش: اگر شرایط ۹ گانه رهبری در برجام مراعات می‌شد، نتایج بهتری می‌گرفتیم
  • نماینده مجلس: مخالف تحریم انتخابات هستم
  • مخالف تحریم انتخابات هستم/ در انتخابات سال ۸۸ تقلب نشده است/ به داشتن چنین رهبری افتخار می‌کنم
  • رکوردشکنی پسربچه اردبیلی در برنامه «عصر جدید» +فیلم
  • رکوردشکنی پسربچه اردبیلی در برنامه احسان علیخانی
  • فیلم روز/ حضور سالار عقیلی در برنامه عصر جدید، اعلام نتایج مرحله نیمه‌نهایی
  • رکوردشکنی پسربچه اردبیلی در برنامه احسان علیخانی/ عروسک‌گردان خلاق «عصر جدید» از رسیدن به فینال بازماند/ ترس سالار عقیلی برای اجرای اولین کنسرتش
  • سگ‌ها صاحب خود را خوردند
  • جستجوی نیروی دریایی آمریکای برای یافتن یکی از تفنگداران خود
  • دادگاه محمد علی نجفی؛ دومین جلسه محاکمه نجفی به جرم قتل میترا استاد