به گزارش اکوفارس، سوار اتوبوس که می‌شد گمان نمی‌کرد روزی چهارراه‌ها و میدان‌های پایتخت جای کارگاه چوب بری شهرشان را بگیرد و محل کار و کسب درآمدش باشد.

چند روزی به دنبال کار می‌گشت اما هیچ… مگر می‌شود در این شهر درندشت یافتن کار مانند یافتن سوزنی باشد در انبار کاه. «اما خدا همه درها را به روی انسان نمی‌بندد.

» این را رحمان می‌گوید، کارگر فصلی و موقت یکی از محله‌های تهران که سال‌ها در کارگاه چوب بری کار می‌کرد در شهرشان، کیلومترها دورتر از پایتخت. شعله‌های آتش که به جان کارگاه افتاد چنان زبانه‌ای کشید که زندگیش را هم خاکستر کرد. دیگر نتوانست کاری پیدا کند مانند همان ۵۹ نفر دیگر که باهم کار می‌کردند. اما شکم گرسنه بچه‌های قد و نیم قد را فقط نان است که سیر می‌کند. یکی دو لنگه النگوی رباب هم فقط کفاف دوماهه زندگی شأن را داد. گوشواره‌های یادگاری عزیز جان هم که قراربود دست به دست از عروس به دختر برسد و در خانواده باقی بماند، خرج بیمارستان پسر دوساله‌اش شد، همان موقع که اسهال و استفراغ گرفته بود. بیمه نداشت باید نقدی هزینه‌ها را پرداخت می‌کرد. دیگر صدای کف‌گیری که به ته دیگ رسیده بلند شده بود. دو راه بیشتر نداشت یا باید از دیوار مردم بالا می‌رفت و دست در سفره دیگران می‌کرد یا راهی غربت می‌شد و زیر بار سختی‌ها استخوان خرد می‌کرد. بدون پدر، بزرگ شده بود اما عزیز نگذاشت لقمه حرام وارد سفره شأن شود پس باید راه او را ادامه می‌داد. بقچه‌اش را جمع کرد، رباب و بچه‌ها را راهی خانه پدری‌اش کرد با وعده ارسال پول ماهانه به عنوان خرجی، راهی تهران شد.

او ادامه می‌دهد: «خسته و نا امید سر چهارراهی روی جدول کنار جوی نشسته بودم. با همه پولی که برایم مانده بود تنها می‌توانستم یک نان بربری بخرم چشمم که به پل هوایی افتاد ناخودآگاه به خودکشی فکر کردم اگر خودم را از پل به پایین پرت کنم همه چی تمام می‌شود اما راحتی این خیال هم چند لحظه‌ای دوام نیاورد فکر زنده ماندن و علیل شدن تنم را لرزاند. اگر زنده می‌ماندم ذلیل‌تر می‌شدم. در همین فکرها بودم که سایه دو مرد را بر سرم احساس کردم. ساعتی چند می‌گیری آقا؟ یکی شأن پرسید. مانده بودم چه بگویم که دیگری گفت تا آخر وقت ۱۰۰ هزار تومان خوبه؟ دستپاچه شده بودم گفتم آره و به دنبالشان به راه افتادم. چند دقیقه‌ای از حرکت ماشین گذشته بود که توانستم خودم را جمع و جور کنم تازه یادم آمد بپرسم چه کاری باید انجام دهم. مرد جوان در جوابم گفت: جابه‌جایی وسیله و تمیز کردن خانه. این طور بود که شدم کارگرموقت یا به قول تهرانی‌ها کارگر فصلی. هر روز از صبح خروس خون تا گرگ و میش هوا کنار چهارراه می‌ایستم کنار مردانی که بیشترشان از جنس خودم هستند و زخم روزگار خورده‌اند. چشممان به ماشین‌هایی است که می‌گذرند. هرکدام بایستند به سمتش می‌دویم انگار شرطی شده‌ایم. هرکه زودتر برسد می‌تواند شانس بیشتری داشته باشد برای کار.»


از درآمدش می‌پرسم و سرپناهی که در آن شب‌ها را به صبح می‌رساند. رحمان اما چنان آهی می‌کشد که تا آخر ماجرا را حدس می‌زنم. جرعه آبی می‌نوشد و می‌گوید: «بسته به نوع کاری که پیشنهاد می‌شود، روزی ۳۵ تا ۱۰۰ هزار تومان درآمدمان است. بیشتر روزها را با خوردن نان و تخم مرغ و نان و پنیر می‌گذرانم تا بتوانم پولی پس‌انداز کنم و برای زن و بچه‌ام بفرستم. سرپناهی هم ندارم شب‌ها با دو نفر از همین بچه‌ها در اتاق‌هایی که جای خواب اجاره می‌دهند می‌خوابیم.»


آن سوتر اما مردی درشت اندام سعی می‌کرد زیر سایه کوچک درخت خود را جای دهد تا از گرمای آفتاب در امان بماند. پوست آفتاب سوخته‌اش از ساعت‌های طولانی خبر می‌داد که زیر آفتاب به انتظار یافتن کار نشسته است. می‌گوید نامش مهران است و ۴۶ سال دارد. ۸ سال پیش از کوهدشت به امید زندگی بهتر روانه تهران شده است. چند سالی طول کشیده تا توانسته خانه‌ای در مولوی اجاره کند و دختر عموی نشان کرده‌اش را عقد کند. می‌گوید: «از ۷ صبح تا ساعت ۵ بعداز ظهر اینجا می‌نشینم به امید کار. بعضی روزها حتی بیشتر می‌مانم شاید کسی به دنبال کارگر بیاید. سخت است که مرد یک زندگی باشی، صبح از خانه خارج شوی و در پایان روز دست خالی به خانه برگردی. فرزندم تا ۲ ماه دیگر به دنیا می‌آید و من باید علاوه بر خرج زندگی، پول پس‌انداز کنم. بچه خرج دارد من هم که بیمه نیستم. ای کاش می‌شد بیمه شویم. می‌دانی خانم من برای تأمین مخارج زندگی‌ام هر کاری می‌کنم از بنایی گرفته تا کارگری و باربری اما درآمدم کفاف هزینه‌های زندگی‌ام را هم نمی‌دهد چه برسد به پس انداز. اگر در شهر خودم کار بود هیچ وقت راهی تهران نمی‌شدم. بیشتر شب‌ها کابوس مرگ مادر پیرم را می‌بینم هر بار که تلفنم زنگ می‌خورد فکر می‌کنم مبادا می‌خواهند خبر مرگ مادر پیرم را بدهند. اگر در شهرمان کار بود نه مادرم تنها می‌ماند و نه غربت ما را آزار می‌داد.


مردی با موهای جو گندمی و ظاهری جاافتاده به سمتمان می‌آید. حرفهای مهران را قطع می‌کند و می‌گوید: «زندگی همه ما یک داستان دارد. کار، کار و بازهم کار آنهم بی‌نتیجه و بی‌آینده. من برخلاف این‌ها برای بیمه شدن و رهایی از سختی‌های زندگی تلاش بسیار کرده‌ام .۴ بچه دارم از ۱۲ ساله گرفته تا ۵ ساله که برای گذران زندگیشان باید تلاش کنم. همه کار بلدم اما کار نیست. بارها به اداره‌های بیمه در خیابان مفتح، ترمینال جنوب و آزادی مراجعه کرده‌ام به امید برقراری بیمه برای هزینه‌های زندگی در سال‌های پیری و ناتوانی، اما آنقدر رفتم و آمدم که خسته شدم و دست آخر عطای بیمه را به لقایش بخشیدم. حالا هم مانند بقیه همین جا می‌ایستم برای یک لقمه نان.» او می‌گوید شرایط زندگی برایش بسیار سخت و آزاردهنده است تا جایی که حتی خود را مستحق کمک کمیته امداد می‌داند. بیمه شدن را حق خود می‌داند و از مسئولین انتظار دارد شرایط بیمه شدن امثال او را تسهیل کنند.


کارگری نه آب داشت نه نان!

اصغر پسر ۲۹ ساله‌ای است که پس از مرگ پدر و مادرش از لرستان روانه تهران شده است. چین‌های عمیقی که بر پیشانی‌اش افتاده، صورت آفتاب سوخته و دستانی که پینه بسته، همگی نشان می‌دهند که کار را از سنین جوانی شروع کرده است. خودش می‌گوید: «از همان بچگی روی زمین مردم کار می‌کردم. بزرگ‌تر که شدم در ساختمان‌های نیمه کاره برای خود کاری دست و پا کردم. کارکردن در ساختمان‌ها پول بیشتری داشت. چند کلاس بیشتر درس نخواندم اصلاً کارگری و درس خواندن باهم جور در نمی‌آید. وقتی از صبح تا شب مجبور باشی آجر جابه جا کنی و کیسه سیمان و گچ را بالا و پایین ببری دیگر جانی برائت نمی‌ماند که بتوانی چند لقمه شام بخوری چه برسد به خواندن درس و رفتن به مدرسه شبانه. خیلی شب‌ها شام نخورده قبل از این‌که سرم به بالش برسد خوابم می‌برد اما خوشحال بودم که خرج خودم و پدر و مادر پیرم را درمی‌آوردم. پدرم که به رحمت خدا رفت همه تلاشم را می‌کردم که مادرم راضی و خشنود باشد. تصمیم گرفته بودم برایش یک النگو بخرم اما همیشه هشتم گرو نه بود دست آخر هم نتوانستم یک شب خوابید و صبح دیگر بیدار نشد و مرا تنها گذاشت.»


برادرانش آنقدر روی زمین مردم کار کردند تا توانستند برای خود قطعه زمینی بخرند اما کارگری برای او نه نان داشته و نه آب. دست آخر هم مجبور شده به امید یافتن کاری پردرآمدتر راهی پایتخت شود. دو سال پیش ازدواج کرده اما راضی نیست.او می‌گوید: «نه این‌که همسرم زن بدی باشد نه خیلی هم نجیب است و دوست داشتنی تا به امروز با هم مشکلی نداشتیم اما من شرمنده‌ام از این‌که نمی‌توانم برای او زندگی مناسبی فراهم کنم و حتی برای رفع برخی از نیازهای ساده زندگی هم دچار مشکل هستم اصلاً همیشه نگرانم. هر روز غصه می‌خورم. یک روز کار هست، چند روز کار نیست. باید بدوی به دنبال افرادی که به دنبال کارگر می‌آیند چون امثال من زیادند و هر روز بیشتر هم می‌شوند.»


اصغر هم مانند سایر کارگران فصلی نگران آینده است. می‌گوید: «با دست درد و کمر دردی که دارم در خوشبینانه‌ترین حالت تا ۱۵ یا ۱۶ سال دیگر می‌توانم کار کنم. نمی‌دانم بدون بیمه و پس‌انداز برای آینده در زمان از کار افتادگی چگونه باید امور زندگی خود و خانواده‌ام را بگذرانم. خانواده همسرم مدام از بچه حرف می‌زنند و می‌گویند تا ما زنده‌ایم دوست داریم نوه مان را ببینیم. اما آنها نمی‌دانند خون داخل دهانم را قورت می‌دهم و با سیلی صورتم را سرخ می‌کنم تا کسی نداند چگونه روزم را شب می‌کنم.»

 

ته خط همه ما کارگری است
در میان مردانی با قامتی تنومند، جوانی لاغر اندام جلب توجه می‌کند. بقچه‌ای در دست دارد و کنار خیابان ایستاده است. برخلاف دیگران که هرکدام حرفی می‌زنند، سکوت پیشه کرده و سخنی نمی‌گوید. با فاصله از بقیه ایستاده انگار می‌خواهد خود را از آنها جدا نشان دهد. اسمش را می‌پرسم جوابم را نمی‌دهد. می‌گویم بیست سالت شده که راهی بازار کار شده‌ای؟ زیر چشمی نگاهم می‌کند. می‌پرسم نباید الآن سرکلاس درس باشی، اینجا چکار می‌کنی؟ در کسری از ثانیه صورتش قرمز می‌شود انگار خون به زیر پوستش دویده، قفل دهانش باز می‌شود. «درس خواندن مال از ما بهترونه. برای امثال من فرقی نمی‌کنه که با هوش باشند یا با استعداد ته خط همه مان کارگری است آن هم التماسی. نمی‌بینی مردانی با این هیبت و هیأت چطور دنبال ماشین پولدارها می‌دوند که بتوانند دوزار بدست بیاورند. امروزم را نبین در مدرسه جزو شاگرد زرنگ‌ها بودم، خودم چند تا شاگرد داشتم به آنها کمک می‌کردم که درس‌ها را خوب یاد بگیرند.»


از دلیلش برای رها کردن مدرسه می‌گوید: پدرم کارگری می‌کرد و خرج زندگی من و سه خواهر و مادرم را می‌داد. چرخ زندگیمان می‌چرخید نه لاکچری اما در حد خودمان خوب بود و ما به همان لقمه بخور و نمیر پدر راضی و همیشه سپاسگزار بودیم. اصلاً همه انگیزه‌ام برای خوب درس خواندن جبران زحمات پدر و مادرم بود. می‌خواستم دکتر شوم تا کمر درد و پا دردش را مداوا کنم اما یک روز وقتی از مدرسه برگشتم شیون مادرم خانه را برداشته بود. پدر وقت بالا بردن یخچال از پله‌ها افتاده بود. دیگر ناقص شده و نمی‌تواند کار کند. مجبور شدم مدرسه را رها کنم. کاری هم که بلد نیستم اوستا محمد مرا آورد اینجا، پاتوق همیشگی پدرم تا جای پای او بگذارم اما من زورم نمی‌رسد که مانند او وسایل سنگین جابه‌جا کنم و باید کارهای خرد و سبک انجام دهم. همین است که درآمدم کم شده و زندگیمان به مشکل برخورده است. اما همه بدبختی‌اش که این نیست مادرم می‌گوید کسی که برای معاش خانواده‌اش تلاش می‌کند و سختی می‌کشد و پول حلال درمی آورد مرد واقعی است کم و زیادش فرق نمی‌کند مهم حلال بودنش است. بدبختی اصلی این است که ما را به چشم خوبی نمی‌بینند. زنان و دختران و حتی بچه‌ها می‌ترسند از کنار ما عبور کنند راهشان را دور می‌کنند تا مبادا گزندی از ما به آنها برسد، انگار ما گودزیلا هستیم اصلاً ترس در نگاه و رفتارشان دیده می‌شود.»


فکر می‌کنی چرا این طور شده چرا برخی از افراد جامعه با این دید به شما نگاه می‌کنند؟ او در جوابم از موضوعی تلخ می‌گوید. شاید در میان ما تعداد کمی افراد خلافکار هم باشند اما این به معنی بد بودن همه ما نیست. ما برای امرار معاش خانواده‌هایمان کار می‌کنیم و آدم‌های بدی نیستیم.»
نگرانی تأمین معاش خانواده و گذران زندگی در حال حاضر و در دوران ناتوانی بزرگترین دغدغه‌ای است که کارگران موقت با آن دست به گریبانند و قریب به اتفاق آنها آرزوی استخدام و بیمه در سر دارند.


گفت وگو با یک پیمانکار ساختمانی

بیمه کارگران برایم صرف نمی‌کرد!
عده‌ای کار می‌کنند و سودش را دیگری در جیب می‌گذارد. بعضی از مشاغل این گونه‌اند. البته نه اینکه بیکار باشند و پول روی پول بگذارند، بالاخره سود بردن هم زحمت‌های خودش را دارد منظورم زحمت شمردن پول‌هایی نیست که از کارفرما می‌گیرند و مجبورند بخش کمی از آن را به افرادی بدهند که بیشترین زحمت را کشیده‌اند. منظورم استرسی است که صاحبان مشاغلی از این دست هر روز با آن دست و پنجه نرم می‌کنند. خودشان می‌گویند این استرس خواب و خوراک را بر آنها حرام کرده و پولی که به‌دست می‌آورند ارزش این همه استرس را ندارد. جمعه گل آقا از همین مردان پراسترس است. مردی ۵۲ ساله که حدود سی سالی در ایران زندگی کرده وهمسرش ایرانی است. دو فرزند دارد و دو خانه در باقرشهر تهران، یکی را اجاره داده و در دیگری زندگی می‌کند.


خودش می‌گوید پیمانکار ساختمانی است و با مهندسی پولدار کار می‌کند. آقای مهندس از دو چشمش بیشتر به جمعه گل اعتماد دارد و مسئولیت تأمین نیروی انسانی مورد نیاز برای انجام برخی کارهای ساختمانی از جابه‌جایی مصالح تا دیوارکشی و گچ کاری را به او سپرده است.
جمعه گل می‌گوید: حرفه درست و حسابی بلد نبودم و در یکی از ساختمان‌های نیمه کاره آقای مهندس کار می‌کردم. آنقدر از خود توانایی و استعداد نشان دادم تا خودم را در دل آقا جا کردم. کار آقا رونق گرفت و از ساخت و ساز خانه‌های ۴ طبقه به ساخت آپارتمان‌های ۸ واحدی و کم کم ۲۰ واحدی رسید. یک روز مرا کنار کشید و گفت: جمعه خسته شده ام. دنبال کسی می‌گردم که مسئولیت کارگرها را برعهده بگیرد. بیمه، حقوق و هر مسأله دیگری که دارند. سال‌هاست که تو را می‌شناسم، می‌خواهم امین من باشی و مسئولیت کارگرها را برعهده بگیری. این طوری هم برای من خوب است و هم درآمد تو بیشتر می‌شود.


او ادامه می‌دهد: برای پذیرفتن پیشنهاد آقای مهندس کمی مردد بودم اما دوستانم گفتند شانس یک بار در خانه هر کسی را می‌زند و این می‌تواند سکوی ترقی و پیشرفت تو باشد. راست هم می‌گفتند تا کی می‌خواستم کارگری کنم و با پول بخور نمیر کارگری زندگی بگذرانم. همین شد که تصمیم گرفتم این مسئولیت را بپذیرم. با آقای مهندس قراردادی امضا کردم و قرار شد که او هر ماه مبلغی را به‌عنوان حقوق و مزایای کارگران به من بدهد و من هم وظیفه داشتم کارگران مورد نیاز را تأمین کنم و حقوق آنها را هم بپردازم. دست آخر هرچقدر هم باقی ماند برای خود بردارم. از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سال‌های اول همه‌شان را بیمه کردم و حقوق بالایی هم به آنها پرداخت می‌کردم. اما چیزی برای خودم نمی‌ماند به‌همین دلیل تصمیم گرفتم من هم مانند بقیه از کارگران فصلی استفاده کنم. خوبی این کارگران به قناعت‌شان است. آنها به حق خود قانع هستند و به‌دنبال بیمه و مزایا هم نیستند.


معامله دو سر سود
جمعه گل می‌گوید: هر روز صبح به خیابان‌هایی که پاتوق کارگران موقت است سر می‌زنم. چند تایی که به‌نظر می‌رسد زور بازوی خوب و مهارت لازم را دارند انتخاب می‌کنم و با خود به محل ساختمان می‌برم. گاهی برخی از آنها آنقدر خوب کار می‌کنند و به حق خود قانع هستند که تا چند ماه هم با هم کار می‌کنیم. بیشتر آنها به دنبال بیمه و… نیستند. آنها کارگران زحمتکشی هستند که به درآمد روزانه خود بیشتر اهمیت می‌دهند. بیشترشان هم تنها در این شهر زندگی می‌کنند و با دردسر مرخصی و بیماری زن و همسر روبه رو نیستم. این معامله دو سر سود است. آنها از سرگردانی در سر چهارراه‌ها و خیابان‌ها نجات پیدا می‌کنند و خیالشان راحت می‌شود که تا چند روز کار دارند و حقوقشان سر موقع پرداخت می‌شود، من هم خیالم راحت است که می‌توانم برای آینده بچه‌هایم پولی پس‌انداز کنم.


خواب و خوراک بر من حرام شده
به اینجا که می‌رسد قیافه‌ای حق به جانب به خود می‌گیرد و می‌گوید: البته فکر نکنید که من زحمت زیادی نمی‌کشم. ترس اینکه مبادا یکی از آنها هنگام کار دچار مشکلی شود خواب و خوراک را بر من حرام کرده. حتی بعضی از شب‌ها کابوس افتادن کارگری از داربست را می‌بینم. خلاصه که من از جان واعصابم مایه می‌گذارم برای به‌دست آوردن یک لقمه نان بیشتر. فقط خدا می‌داند که چقدر تنم می‌لرزد و چقدر نگران سلامتی این بندگان خدا هستم. این گفت‌وگو را در حالی به اتمام می‌رسانم که برای آگاهی از مشکلات کارگران موقت با تعدادی از انبوه سازان تماس گرفتم اما با یک پاسخ مواجه شدم و آن اینکه با کارگران در ارتباط نیستیم و از مشکلات آنها اطلاع چندانی نداریم و مسائل مربوط به آنها را به پیمانکار سپرده‌ایم.

 

منبع: روزنامه ایران

      

منبع: اکوفارس

منبع این خبر، وبسایت www.ecofars.com است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۲۴۰۳۸۴۳۹ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.

نتایج انتخابات مجلس یازدهم| شکست سنگین اصلاح‌طلبان؛ انقلابیون اصولگرا مجلس را به دست گرفتند+اسامی

ایران در لیست سیاه FATF قرار گرفت| واکنش مقامات ایران: مشکلی برای بازار ارز ایجاد نخواهد شد

تصاویر| خانه ۸.۵ میلیون دلاری جاستین بیبر

واکنش پزشکی‌ قانونی به اظهارات روحانی درباره کشته‌شدگان اعتراضات آبان: وظیفه‌ای برای اعلام آمار نداریم

ایران در خط مقدم مبارزه با مواد مخدر جهان ‌

خبر بعدی:

۸۳ درصد جمعیت بیمه شده استان قزوین دفترچه بیمه رایگان دارند

به گزارش خبرنگار مهر، قاسم بهرامی در گفتگو با خبرنگار مهر اظهارداشت: از دو ماه گذشته طرح ارزیابی وسع در سطح کشو ر آغاز شده و ما نیز در استان قزوین در عملیاتی شدن آن پیگیر و جدی هستیم.

بهرامی تصریح کرد: در اجرای این طرح تاکنون ۱۴ هزار و ۳۰۶ خانوار ثبت نام کردند که جمعیت آنها بالغ بر ۴۰ هزار و ۷۷۷ نفر را شامل می‌شود که برای آنها دفترچه رایگان بیمه سلامت صادر شده است.

مهلت دریافت دفترچه بیمه سلامت رو به پایان است

بهرامی با اشاره به ضرورت به روز رسانی دفترچه‌های بیمه سلامت اظهار داشت: از آنجا که مهلت اعتبار برخی از دفترچه‌های بیمه سلامت به پایان رسیده در زمان بیماری و بستری شدن در بیمارستانها افراد متوجه بی اعتبار شدن آن می‌شوند که در این صورت هزینه درمان آنها به صورت آزاد محاسبه شده و هزینه سنگینی برای آنها تحمیل می‌شود.

وی بیان کرد: کسانی که در زمان بستری بخواهند دفترچه جدید گرفته و یا تاریخ اعتبار دفترچه خود را تمدید کنند حداقل ۱۰ روز مسیر صدور و تمدید طول می‌کشد که در زمان مورد نظر قابل استفاده نخواهد بود و افراد کم درآمد با مشکلات جدی مواجه می‌شوند لذا درخواست می‌کنیم برای دریافت و تمدید دفترچه بیمه سلامت در زمان باقیمانده اقدام کنند.

پایان فروردین آخرین مهلت دریافت دفترچه بیمه رایگان با تعرفه قبلی

بهرامی در ادامه گفت: دستورالعمل صدور دفترچه بیمه سلامت دو ماه اعتبار دارد و آخرین مهلت دریافت دفترچه بیمه رایگان و تمدید آن تا پایان فروردین ماه سال آینده است و پس از آن بر اساس نرخ‌های جدید محاسبه خواهد شد لذا تاکید جدی داریم تمامی بیمه شدگان با رؤیت دفترچه‌های خود در صورت پایان مهلت زمان اعتبار آن برای تمدید اقدام کرده و افراد فاقد دفترچه نیز برای گرفتن دفترچه جدید بیمه سلامت با مراجعه به دفاتر پیشخوان اقدام کنند.

وی اظهار داشت: طرح «ارزیابی وسع» بر اساس مصوبه هیئت دولت است و همه افراد می‌توانند وضعیت دهک خود را مشخص کرده و برای دریافت دفترچه بیمه سلامت اقدام کنند.

مدیرکل بیمه سلامت استان قزوین تصریح کرد: بر اساس ارزیابی صورت گرفته وضعیت دهک ۲۱ هزار و ۸۱۳ نفر در استان مشخص شده و تاکنون ۵ هزار و ۵۰ فقره دفترچه بیمه سلامت رایگان برای شهروندان صادر شده است.

بهرامی افزود: همچنین ۱۱۹ هزار نفر تحت پوشش بیمه سلامت همگانی هستند که رایگان بیمه شده اند و ۶۵ هزار نفر نیز از کارکنان دولت که حق بیمه پرداخت می‌کنند و سایر اقشار شامل بهزیستی و ایثارگران هم ۷۵۰۰ نفر هستند.

وی اظهار داشت: ۸۰ نفر در استان با ۵۰ درصد سرانه دفترچه گرفته اند و ۶۶ نفر نیز با ۱۰۰ درصد سرانه صاحب دفترچه شده اند که این وضعیت نشان می‌دهد دهک‌های ۵ به بال از آن استقبال نکرده اند که اگر این افراد بخواهند دفترچه بگیرند باید دوره انتظار ۱۰ روزه را طی کنند تا مشمول خدمات بیمه سلامت شوند.

بهرامی گفت: دوره انتظار ۱۰ روزه در صورت بستری شدن در بیمارستان می‌تواند خانواده‌های کم درآمد را متضرر کند لذا توصیه می‌شود در زمان باقیمانده وضعیت خود را مشخص کنند.

صدور ۳۷۲۲ دفترچه بیمه ایرانیان در استان قزوین

مدیرکل بیمه سلامت استان قزوین یادآور شد: در استان قزوین ۳ هزار و ۷۲۲ نفر دفترچه بیمه سلامت ایرانیان را دریافت کرده اند که سالانه برای هر نفر ۵۸۸ هزار و ۴۰۰ تومان حق بیمه پرداخت می‌کنند.

وی بیان کرد: بر اساس آخرین آما جمع آوری شده ۴۴۹ هزار و ۶۹۰ نفر از جمعیت استان قزوین تحت پوشش بیمه سلامت دارند که از این تعداد ۸۳ درصد دارای دفترچه بیمه رایگان هستند.

بهرامی اضافه کرد: همچنین ۲۵۴ هزار و ۲۲۷ نفر از روستاییان بیمه رایگان شده اند.

وی تصریح کرد: کسانی که حق بیمه خود را بر اساس خود اظهاری پرداخت می‌کنند و در ردیف دهک‌های درآمدی ۴ به بالا هستند

کد خبر 4860289

دیگر خبرها

  • توصیه‌های سازمان بیمه سلامت درباره پیشگیری از ابتلا به کرونا
  • پورموسوی بدون قرارداد خداحافظی کرد
  • ردپای بیمه ها در مسئله کمبود ماسک
  • فارس من|تشخیص بیمه بیکاری بر عهده ادارات تعاون کار و رفاه اجتماعی است
  • ۱۵۰۰ فارغ التحصیل کشاورزی جذب بازار می‌شوند
  • نسخه‌نویسی الکترونیکی در ٢١۵ مرکز درمانی آذربایجان‌غربی
  • پرداخت عیدی مستمری‌بگیران صندوق بیمه عشایر کهگیلویه ‌و بویراحمد
  • فرصت محدود برای بیمه شدن افراد بدون پوشش بیمه‌ای
  • خدمات تأمین اجتماعی ارزان قیمت یا رایگان از مهم‌ترین شاخص‌های رفاه است
  • افزایش دستمزد موجب اخراج‌های گروهی‌ست یا دادنامه ۱۷۹ دیوان عدالت؟ / وقتی شیک و بدون دردسر به «اخراج» می‌گویند «تعدیل»!
  • قدردانی از کارکنان زن در زندان مهاباد
  • کارگردانی که بیمه بیکاری را به جای دستمزد ترجیح می‌دهند
  • استعفای مربی ملی بعد از 14 ماه کار بدون قرارداد!
  • پپ گواردیولا به دنبال تمدید قرار داد خود با سیتیزن‌ها
  • قرارداد‌های دانش‌بنیان مشمول معافیت بیمه‌ای می‌شوند
  • مدیرکل تعاون، کار و رفاه اجتماعی کردستان: بیمه بیکاری حمایت اجتماعی از بیکاری غیر ارادی است
  • رضایت کارگران به دریافت بیمه بیکاری به جای دستمزد پایین
  • قیمت بالای منچستریونایتد برای فروش پوگبا؛ اگر مشتری مناسبی پیدا نشود، کار به تمدید قرارداد می کشد
  • ادعای گل: منچستریونایتد برای فروش پوگبا حداقل 155 میلیون یورو می‌خواهد؛ شاید در نهایت کار به تمدید قرارداد با شیاطین سرخ برسد
?>