Web Analytics Made Easy - Statcounter
به نقل از «باشگاه خبرنگاران»
2024-04-20@05:16:01 GMT

گرفتار در چنگ هوسران

تاریخ انتشار: ۳ شهریور ۱۳۹۸ | کد خبر: ۲۴۸۷۷۸۰۶

گرفتار در چنگ هوسران

به گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان، زن 28 ساله در حالی که توسط موتورسوار هوسران مورد آزار و اذیت و کتک کاری شدید قرار گرفته بود با اعلام شکایت از مزاحم خیابانی، درباره سرگذشت خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: چند سال قبل وقتی در یکی از رشته های پزشکی وارد دانشگاه شدم احساس می کردم به همه آرزوهایم می رسم و از چنگ غول فقر و بدبختی و زندگی در حاشیه شهر رها می شوم.

بیشتر بخوانید: اخباری که در وبسایت منتشر نمی‌شوند!

بیشتر بخوانید: آزار و اذیت دختر ۱۸ ساله در مسعودیه تهران / ۳ جوان او را از نزد نامزدش ربودند 

آن قدر ذوق زده بودم که خودم را یک سر و گردن بالاتر از دیگران می پنداشتم. به طوری که گویی بعد سال ها اسیری در قفس آزاد شدم. در دانشگاه با دختر و پسران دانشجویی آشنا شدم که خانواده هایشان از نظر فرهنگی و اقتصادی جایگاه بسیار بالایی داشتند اما من از یک خانواده ضعیف و مستضعفی بودم که خیلی احساس حقارت می کردم وقتی همکلاسی هایم خودروهای مدل بالایشان را پارک می کردند و با لباس های گران قیمت و مارک دار وارد دانشگاه می شدند حسادت سراسر وجودم را فرا می گرفت حس می کردم آرزوهایی که برای آن به دانشگاه رفته بودم در برابر ناز و نعمت و خوشبختی دیگر همکلاسی ام اصلا به چشم نمی آید. غم بزرگی در دلم سنگینی می کرد که چرا من هم در یک خانواده پولدار متولد نشدم به همین دلیل همواره سعی کردم به تقلید از برخی همکلاسی هایم مانند آن ها رفتار کنم دیگر چادرم را کنار گذاشتم و با پوشیدن مانتوهای تنگ و کوتاه و آرایش های غلیظ راهی دانشگاه می شدم. با یک غرور کاذب می خواستم تفاوت های فرهنگی و اقتصادی با دیگر دانشجویان را از بین ببرم و مانند برخی از افرادی زندگی کنم که در خیلی از مسائل اعتقادی دچار ضعف شده بودند.

در این میان «یزدان» که جوانی تحصیل کرده و مذهبی بود به خواستگاری ام آمد. او از بستگان مادرم بود و در دبیرستان تدریس می کرد من هم که تک فرزند بودم در میان هلهله و شادی اطرافیانم در حالی به خانه بخت رفتم که همسرم مرا از صمیم قلب دوست داشت اما اختلاف ما از آن جا شروع شد که روزی همسرم مرا با ظاهری نامناسب و بدون چادر در دانشگاه دید و از من خواست تا در بیرون از منزل چادر به سر کنم و آرایش هایم را مقابل چشمان نامحرم به نمایش نگذارم ولی من که خودم را با برخی از همکلاسی هایم مقایسه می کردم توجهی به حرف هایش نداشتم و روز به روز لباس هایم تنگ تر و کوتاه تر می شد احساس می کردم این گونه جذاب تر و شیک تر هستم رفتارهای نامتعارف من به جایی رسید که ارتباطم با پسرهای همکلاسی‌ام زیاد شده بود و حد و مرزی برای ارتباط با نامحرم قائل نبودم تا حدی که از اصرارهای همسرم برای پوشش مناسب نزد دوستانم خجالت می کشیدم و دوست نداشتم با او حتی بیرون بروم. خلاصه این اختلافات به جایی رسید که به لجبازی با او پرداختم و بالاخره طلاق گرفتم تا راحت تر و آزادانه زندگی کنم.

چند سال بعد و با پایان تحصیلاتم در یکی از مراکز درمانی مشهد در حالی مشغول کار شدم که همواره نگاه های هوس آلود برخی مردان چشم چران خیابانی آزارم می داد. با وجود این پدر و مادرم درآمدی نداشتند و من مجبور بودم تا پاسی از شب اضافه کاری کنم تا هزینه های زندگی و اجاره منزل تامین شود. بالاخره ظاهر نامناسب که روزی ماجرای طلاق را رقم زد چند روز قبل جانم را نیز به خطر انداخت. شب از نیمه گذشته بود که پیاده از محل کارم به طرف منزل حرکت کردم آرایش غلیظ و مانتوی کوتاهی که به تن داشتم موجب شد جوان موتورسواری برایم مزاحمت ایجاد کند با بی اعتنایی، قدم هایم را تندتر کردم اما او با سماجت از موتورسیکلت پیاده شد و مرا مورد آزار قرار داد برای دفاع از خودم لگدی به او زدم و از ترس به داخل یک فروشگاه پناه بردم اما آن جوان به دنبالم وارد مغازه شد و مرا به قصد کشت کتک زد در حالی که فروشنده نیز از ترس فقط نگاه می کرد و ...

شایان ذکر است به دستور سروان محمد ولیان (رئیس کلانتری پنجتن) این پرونده برای دستگیری موتورسوار مزاحم به دایره اطلاعات کلانتری سپرده شد.

ماجرای واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

منبع:خراسان

انتهای پیام/

منبع: باشگاه خبرنگاران

کلیدواژه: اخبار حوادث سرگذشت تلخ

درخواست حذف خبر:

«خبربان» یک خبرخوان هوشمند و خودکار است و این خبر را به‌طور اتوماتیک از وبسایت www.yjc.ir دریافت کرده‌است، لذا منبع این خبر، وبسایت «باشگاه خبرنگاران» بوده و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه درخواست حذف این خبر را دارید، کد ۲۴۸۷۷۸۰۶ را به همراه موضوع به شماره ۱۰۰۰۱۵۷۰ پیامک فرمایید. لطفاً در صورتی‌که در مورد این خبر، نظر یا سئوالی دارید، با منبع خبر (اینجا) ارتباط برقرار نمایید.

با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.

خبر بعدی:

باخت زندگی تاوان یک اعتماد

  خودت را معرفی می‌کنی؟
مینا.

چندساله هستی؟
۲۵سال.

اعتیاد داری؟
بله.

تحصیلاتت چقدر است؟
دانشجوی اخراجی هستم و در واقع دیپلم دارم.

کمی از خانواده‌ات بگو.
مادر، یک خواهر و یک برادر دارم و پدرم چند سال پیش فوت کرد.

ازدواج کردی؟ 
(با شنیدن این سؤال دوباره اشک از چشمانش سرازیرشدوبه گریه افتاد. چند دقیقه صبر ‌کردم تا آرام شود و سؤال دیگری را مطرح کردم تا از آن حال‌وهوا درآید.)

سابقه داری؟
خیر اولین‌بار است دستگیر می‌شوم.

به چه جرمی؟
اعتیاد و حمل موادمخدر.

به چه موادی اعتیاد داری؟
شیشه و گل.

کمی از زندگی‌ات برایم تعریف کن.
از زندگی‌ام چه بگویم که همه‌اش اشتباه است و حسرت. من در خانواده‌ای معمولی به دنیا آمده و با خواهر و برادرم بزرگ شدم. خانواده صمیمی و گرمی بودیم و مشکلی نداشتیم تا این‌که چند سال پیش پدرم بر اثر بیماری کبدی فوت کرد و زندگی روی سخت و بد خودش را به ما نشان داد. من آن موقع دانشجو بودم و چون فرزند بزرگ بودم، مجبور شدم در کنار درس‌خواندن سر کار هم بروم و کمک‌خرج خانواده باشم. مادرم هم در منزل خیاطی می‌کرد و هرطور بود با هم مسائل اقتصادی را مدیریت می‌کردیم. خواستگار داشتم اما دل به ازدواج نمی‌دادم تا این‌که یکی از هم‌دانشگاهی‌هایم که خیلی وقت بود از من خواستگاری می‌کرد، خواسته‌اش را خیلی جدی مطرح کرد. من هم موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و مادرم هم که مرا خیلی عاقل می‌دانست، به خودم سپرد و گفت هر تصمیمی بگیری من حرفی ندارم. سینا به بهانه این‌که سن پدر و مادرش زیاد است و در شهرستان هستند، تنها به خواستگاری‌ام آمد و من و مادرم هم پذیرفتیم و فقط دو بار تلفنی با خانمی صحبت کردیم که می‌گفت مادرش است و به این ترتیب رفت‌وآمد او به منزل ما شروع شد. از او بدم نمی‌آمد و علاقه‌ام به او کم‌کم بیشتر شد. بعد از چند ماه صیغه محرمیت خواندیم وبا دوستانش بیرون وگردش ومهمانی می‌رفتیم. سینا و دوستانش وهمسران آنها در مهمانی‌ ودورهمی‌ها مشروب می‌خوردند و سیگار می‌کشیدند که بعد فهمیدم سیگار خالی نبوده و مواد داشته. سینا خیلی به من اصرار می‌کرد مثل بقیه سیگار بکشم و مشروب بخورم اما زیر بار نمی‌رفتم تا این‌که کم‌کم شروع به کشیدن سیگار کردم و درواقع بدون این‌که بدانم اولین قدم‌ها را برای معتادشدن برداشتم. اوایل خیلی خوب بود و حس جدیدی را تجربه می‌کردم اما کم‌کم که مصرفم بالا رفت، فهمیدم معتاد شده‌ام اماکاری ازدستم برنمی‌آمد،چون آن حال خوب را نمی‌خواستم باچیزی عوض کنم. درضمن باید برای تهیه موادبخشی ازدرآمدم را هم می‌دادم. 

مادرت پیگیر ازدواج‌تان نبود؟
چرا مادرم مدام از من و سینا زمان عقد وعروسی را می‌پرسید و جواب درستی نمی‌گرفت، چون هر دو غرق خوشگذرانی و اعتیاد بودیم. نگرانی را در چهره‌اش می‌دیدم و حس می‌کردم اما انگار مغزم از کار افتاده بود.

خب بعد چه شد؟
سینا حواسش به خودش بود و به‌اندازه مصرف می‌کرد تا قیافه‌اش تابلو نشود اما من گرفتار شده بودم تا این‌که آن شب شوم رسید. منزل یکی از دوستان سینا بودیم و مواد مصرف کرده ودرحال خودم نبودم.سینا مرا به اتاق برد وبه من نزدیک شد ومتاسفانه اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. ازفردای آن روزسینا دیگر جواب تلفنم را نداد وسردرگم مانده بودم که چه کار کنم. یک طرف اعتیاد و بلایی که سرم آمده بود و طرف دیگر مادرم که باید طوری رفتار می‌کردم که متوجه قضیه ‌نشود دنیا را برایم سیاه کرده بود.

چطور دستگیر شدی؟
معتاد شده بودم، از دانشگاه و کارم اخراج شده بودم و زندگی‌ام سیاه و نابود شده بود. مدتی حال روحی بسیار بدی داشتم، طوری که چند بارخواستم خودکشی کنم اما به خاطر مادرم پشیمان شدم،البته جراتش راهم نداشتم. برای تامین هزینه زندگی و اعتیادم برخلاف میلم مجبور شدم در حد جزئی خریدوفروش مواد انجام دهم. با یکی از دوستان سینا که قبلا موادم را از او تهیه می‌کردم، شروع به کار کردم و برایش مواد جابه‌جا می‌کردم تا این‌که چند روز پیش توسط ماموران دستگیر شدم.

در پایان حرفی داری؟
حماقت کردم و زندگی آرام و خوبی راکه داشتم به خاطر اعتماد به سینا از دست دادم و نمی‌دانم با بلاهایی که سرم آمده، چه آینده‌ای در انتظارم است. به خودم قول داده‌ام وقتی آزاد شدم، همه‌چیز را به شکل قبل برگردانم و ازخدامی‌خواهم در این راه کمکم کند. الان فقط نگران مادرم هستم. او طاقت این موضوع را ندارد و اگر بفهمد دق می‌کند. اگر بلایی سرش بیاید خودم را نمی‌بخشم.

دختر جوان دوباره و با شدت بیشتری شروع به گریه می‌کند و من هم ترجیح دادم او را تنها بگذارم.

دیگر خبرها

  • کاسمیرو: آنچلوتی وقتی فهمید رئال مادرید را ترک می‌کنم گریه کرد
  • موسوی گرمارودی: نزدیک ۴ سال اوین بودم
  • در عملیات سپاه علیه اسرائیل از چه موشک‌هایی استفاده شد؟
  • روایت متفاوت خبرنگار صدا و سیما از دیدار با سردار حاجی‌زاده
  • آذرباد: این اتفاق را در عمرم ندیده‌ بودم!
  • همکلاسی سابق پوتین به ریاست دیوان عالی روسیه رسید
  • باخت زندگی تاوان یک اعتماد
  • دستگیری ۲ قاتل اجاره‌ای 
  • دستگیری ۲ قاتل اجاره‌ای در تهران
  • ماجرای باردار شدن ژیلا صادقی مجری جنجالی تلویزیون