به گزارش جام جم آنلاین از باشگاه خبرنگاران جوان، نوجوان بودم که به طور اتفاقی متوجه شدم هر روز یک پسر غریبه از مدرسه تا منزل پشت‌سرم راه می‌رود. کم‌کم به حضورش عادت کردم. دوست داشتم با او آشنا شوم، آن قدر صبر کردم تا سرانجام پا پیش گذاشت و سر حرف را باز کرد و گفت: دلم می‌خواهد شما را به خانواده‌ام معرفی کنم تا برای خواستگاری بیایند، فقط به کمی وقت نیاز دارم تا سروسامانی به زندگی‌ام بدهم.

حرف‌هایش به دلم نشست. دوست داشتم او را در کنار خودم داشته باشم. به او که نامش علی بود قول دادم منتظر بمانم و از همین جا یک رابطه تقریبا دوستانه بین من و او آغاز شد. رابطه دوستانه من و علی چهار سال طول کشید. در این مدت خواستگاران زیادی داشتم و علی باید پا پیش می‌گذاشت! اما او بهانه آورد که خانواده اش راضی نیستند و بدون حمایت آن‌ها تنها می‌مانیم.

خسته شده بودم و احساس کردم علی دروغ می‌گوید. فکر کردم مرا بازی داده است. به همین دلیل به نخستین خواستگاری که به خانه‌مان آمد، جواب مثبت دادم. فکر کردم این‌طوری از علی انتقام می‌گیرم. با بهرام ازدواج کردم، ولی هنوز چند ماه نگذشته بود که باز برای رسیدن به علی از بهرام طلاق گرفتم. باید علی را پیدا می‌کردم و از طریق یکی از دوستانش او را پیدا کردم.

علی پس از شنیدن خبر ازدواج من ناامیدانه با دختری ازدواج کرده بود و زندگی مشترک آن‌ها هیچ پشتوانه عاطفی و احساسی نداشت. بعد از صحبت‌های آن روز و روز‌های بعد، من و علی به این نتیجه رسیدیم که او باید زن بی گناهش را طلاق بدهد. سپس من به عقد موقت علی درآمدم و او هم به دنبال طلاق دادن همسرش رفت، اما او حامله بود و علی طلاقش نداد. تصور بودن علی با یک بچه دیوانه‌ام می‌کرد. چیزی نمانده بود که به آرامش برسم، اما یک باره با آمدن یک بچه همه چیز خراب شد و حسادت در درونم شعله می‌کشید.

شاید بهتر بود او را رها می‌کردم. در این میان فقط احمد و همسرش سنگ صبورم بودند. حرف‌هایم را می‌شنیدند و دلداری‌ام می‌دادند. احمد، علی را و همسرش مرا مقصر می‌دانست. احمد می‌گفت: علی مرد لایقی نیست. همیشه در تردید و دودلی است. نمی‌تواند یک تصمیم قطعی برای زندگی‌اش بگیرد. آن از ازدواج سرسری و بی‌فکرش، حالا هم یک بچه. از طرفی تو هم منتظر کسی هستی که خودش هم نمی‌داند چه کار باید بکند! علی دوست من است، اما فرانک خانم شما هم جای خواهرم هستید.

اگر از من می‌شنوید دلتان به حال خودتان بسوزد. بعید می‌دانم علی بتواند به یک مرد آزاد تبدیل شود. احمد ته دلم را خالی کرد. حرف‌هایش درست بود، ولی همسرش جانب علی را گرفت و گفت: فرانک، اگر واقعا دوستش داشتی نباید ازدواج می‌کردی، باید صبر می‌کردی تا شرایط برای ازدواج شما مهیا شود. حالا بهتر است بیشتر از این باعث رنج و عذابش نشوی. چرا می‌خواهی او را از همسر و فرزندش دور کنی؟ تو به این می‌گویی دوست داشتن؟ این دشمنی است که در حق او می‌کنی.

دست از سرش بردار و دنبال زندگی خودت برو! صد تا آدم توی این دنیا هستند که می‌توانند تو را خوشبخت کنند. بهتر است این یکی را فراموش کنی. حرف‌های زن احمد مثل خنجر در قلبم فرو رفت. شاید راست می‌گفت، اما خیلی ناراحتم کرد. همان روز، کینه او را به دل گرفتم و در مقابل، احمد با مهربانی‌اش احساس خوبی به من داد. انگار که حامی من باشد. فکر کردم می‌توانم به او اعتماد کنم. دوست داشتم مرتب با او حرف بزنم و شنیدن صدایش آرامم می‌کرد.

برای این که دلم را راضی کنم دوباره دست به یک اقدام عجولانه زدم و رابطه‌ام را با علی قطع کردم و به او گفتم حالا که نمی‌توانی تصمیم بگیری من تصمیم می‌گیرم. می‌دانستم که احمد مرا به حال خودم نمی‌گذارد، می‌دانستم که دلش به حالم می‌سوزد. به هر حال تنها بودم و خانواده دلسوزی نداشتم تا در شرایط سخت به دادم برسند، بنابراین از احمد خواستم در این شرایط سخت تنهایم نگذارد. احمد مهربان بود و رفتار او با همسرش همیشه حسادتم را برمی‌انگیخت.

می‌خواستم او همان رفتار مهربان را با من هم داشته باشد؛ بنابراین بعد از مدتی، پنهانی به عقد او درآمدم. علی و همسرش همچنان درگیر بچه بودند، مدتی به همین منوال گذشت تا این که همسر احمد فهمید که خبر‌هایی شده است. او مثل همسر علی سر به زیر و بی‌سروصدا نبود و با همه توان برای بدنامی من کوشید. پیش تمام کسانی که مرا می‌شناختند بدگویی‌ام را کرد، خانواده، دوست، آشنا، همکار و... خلاصه از همه آن چه درباره‌ام می‌دانست، استفاده کرد تا تشت رسوایی مرا از پشت‌بام پایین بیندازد. من هم با او مقابله به مثل کردم و بد او را گفتم، اما زن احمد بیدی نبود که با این باد‌ها بلرزد. کمر همت بست و وارد میدان شد تا با چنگ و دندان زندگی‌اش را حفظ کند.

احمد مات و مبهوت و کمی هم ترسان از اتفاقی که دوروبرش می‌افتاد، سکوت کرده بود. کمی احساس گناه و شرمندگی می‌کردم و در آخر حرفی برای گفتن نداشتم. در این میان حرف‌هایی به گوشم می‌رسید، یک بار زن احمد پیغام داد: فقط خدا می‌داند تو چه فتنه‌ای هستی. در سرنوشت تو آمده که همیشه آواره باشی، چون لیاقت عشق و محبت دایمی یک مرد را نداری. اگر همین طوری ادامه بدهی باید تا آخر عمر به عقد مرد‌ها در بیایی و با پیدا شدن سروکله همسران شان میدان را خالی کنی. شاید لیاقت تو همین باشد، ولی لیاقت من این نیست، به هر قیمتی که باشد زندگی‌ام را پس می‌گیرم. حالا می‌بینی. تهدید آن زن خیلی جدی بود. چون خیلی طول نکشید که احمد از میان ما، همسر نخست اش را انتخاب و مرا ترک کرد.

هر چه باشد من باعث شده بودم میان آن دو نفر فاصله ایجاد شود. علی و احمد دیگر چشم دیدن یکدیگر را نداشتند. به خاطر حضور من دوستی‌شان خراب شده بود و بعد هر دو به زندگی‌شان چسبیدند. انگار من یک تهدید جدی برای سلامت زندگی آن‌ها بودم و چاره بهبودی آن‌ها دوری از من بود. علی دیگر نمی‌خواست روی مرا ببیند. حتی حاضر نشد با هم حرف بزنیم و احمد برای حفظ زندگی‌اش چاره‌ای نداشت جز این که مرا ترک کند.

همه دوستان و آشنایانی که ماجرا را شنیده بودند، مرا برای زندگی مشترک خود یک تهدید جدی می‌دیدند. برای آن‌ها یک بیماری مهلک بودم که باید از آن دوری می‌کردند. حالا دیگر دوستی نمانده بود تا برایش درددل کنم. دیگر امیدی ندارم که بتوانم خوشبختی را احساس کنم.

کسی که از تجربیات خود و دیگران به خوبی بهره نگیرد، باید خودش را سرزنش کند. همچنین اگر کسی برای بار دوم راهی را به اشتباه طی کند، نباید انتظار رسیدن به سرمنزل مقصود را داشته باشد. من بعد از شکست در ازدواج نخست به جای عبرت گرفتن و باز کردن چشم و گوش خود قدم در راهی گذاشتم که معلوم بود بیراهه است. من باید از این شکست‌ها درس می‌گرفتم و به جای افسوس و غصه خوردن، آینده خود را می‌ساختم.

منبع: جام جم آنلاین

مطالب پیشنهادی:

روایت کتایون ریاحی از تصمیم و اقدامش به خودسوزی مقابل قوه قضاییه

بازداشت و عذرخواهی صبا کمالی، بازیگر زن سینما بخاطر پست اینستاگرامی‌ جنجالی‌اش+عکس

واکنش تند دختر سردار سلیمانی به هتاکی صبا کمالی و ماجرای دختر آبی

کلیدواژه: عقد پنهانی

منبع این خبر، وبسایت jamejamonline.ir است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۲۵۰۸۰۵۳۰ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.
خبر بعدی:

اوریانا فالاچی، روزنامه نگاری جسور با مصاحبه های جنجالی

به گزارش گروه اطلاع رسانی ایرنا، ‌جنجال و جنگ آفرینی در نوشتارش سبب شده بود تا همگان او را به عنوان خبرنگار جنگ بشناسند. شاید سرنوشت از همان آغاز او را همراه و همزاد جنگ، زاده بود. اوریانا فالاچی در ژوئن  ۱۹۳۰ میلادی همزمان با فرمانروایی موسولینی در ایتالیا به دنیا آمد. فالاچی با شروع جنگ جهانی دوم به این نتیجه رسید که جسارت حضور در مناطق جنگ خیز و آشوب زده دنیا را دارد و اینگونه به عنوان خبرنگار جنگ فعالیت خود را آغاز کرد. دهه ۶۰ میلادی در اوج بحران جنگ ویتنام، مدت کوتاهی در ویتنام زندگی کرد و در همان جا زندگی جنگ و دیگر هیچ را نوشت. این کتاب کوله باری از تجربه های او در این جنگ بود که یکی از معروف ترین و بهترین آثار فالاچی به شمار می رود که در ایران نیز چاپ شد. پس از این دوره اوریانا تصمیم می گیرد که با شخصیت های مهم و شناخته سیاسی جهان همچون محمدرضا پهلوی، یاسر عرفات، ذوالفقار علی بوتو، امام خمینی(ره)، ایندیرا گاندی، معمر قذافی، هنری کیسینجر، جرج حبش، اسقف مایکل موسکویس، ملک حسین، ژنرال جیاپ، ویلیام کلبی، باندارانیکه و نورودوم سیهانوک به مصاحبه بپردازد. فالاچی در مورد این مصاحبه ها می گوید: من تنها به ذکر سوالاتی می پردازم که دیگران جسارت طرحش را ندارند. ضمنا در گفت و گو با رهبران سیاسی، من تنها مصاحبه گر نیستم بلکه مورخ هم هستم که بخشی از تاریخ را می نویسم. فهمیدم کسانی که سرنوشت ما را تعیین می‌کنند، در حقیقت بهتر و نه حتی با هوش‌تر، قوی‌تر یا روشن‌تر از ما نیستند، فقط شاید جسورتر و با همت‌تر از ما باشند.

سبک مصاحبه گری و جسارت او در گفت وگو ها و مصاحبه ها، تنوع انتخاب اشخاص مصاحبه شونده دلیل اصلی شهرت فالاچی در سال‌های بعد شد. حاصل این دوره از زندگی فالاچی، کتاب مصاحبه با تاریخ بود که در ۱۹۷۴ میلادی منتشر شد. نامه‌ای به کودکی که هرگز زاده نشد، جنس ضعیف که سال ها پیش در ایران نیز ترجمه شد که به مسایل آسیایی می پردازد،  یک مرد، اگر خورشید و اگر خدا بخواهد... از جمله آثار اوریانا فالاچی است. فالاچی در پی سال ها فعالیت حرفه‌ای خود، موفق به دریافت جوایز معتبر بسیاری از جمله مدال طلای تلاش فرهنگی برلوسکونی، جایزه آمبرگنو درو؛ معتبرترین جایزه شهر میلان، جایزه آنی تیلور مرکز مطالعات فرهنگ عامه نیویورک و همچنین یکبار کاندیدای دریافت جایزه نوبل ادبیات شد.

پژوهشگر گروه اطلاع رسانی ایرنا به مناسبت سالروز درگذشت اوریانا فالاچی در ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۴ به گزیده ای از مصاحبه های جنجالی او با شخصیت های سیاسی و برجسته جهان که در کتاب مصاحبه با تاریخ چاپ شده، پرداخته است.
امروز، تاریخ لحظه به لحظه ثبت می شود. در کسری از ثانیه از طریق رسانه های مکتوب، رادیو و تلویزیون منتشر می شود، ترجمه می شود و به بحث گذارده می شود. به همین دلیل است که به روزنامه نگاری عشق می ورزم. به همین دلیل است که از آن می ترسم. این روزنامه نگاری شغلی عجیب است و امتیازی وحشتناک. وقتی به آن فکر می کنم، ترسی بزرگ مرا فرا می گیرد، از نشنیدن آنچه شنیدنی است و از ندیدن آنچه دیدنی. 


 

مصاحبه با امام خمینی(ره) ۱۳۵۸

اوریانا فالاچی برای مصاحبه با امام خمینی(ره) ۱۰ روز انتظار کشید تا امام (ره) درخواست او را بپذیرد. مارینا که در این دیدار چادر به سر کرده بود چنان تحت تأثیر امام (ره) قرار گرفت که خطاب به ایشان گفت: شما مطمئن باشید من تمام تبلیغاتی را که علیه شما می کنند را بر هم می زنم.

فالاچی درباره این مصاحبه ۲ بار توضیح داده است؛ ابتدا در لید چاپ نخست مصاحبه که در تایمز  ۷ اکتبر ۱۹۷۹ میلادی چاپ شد. اوریانا در مقدمه تایمز آورد: از همان لحظه اول فهمیدم فضا آن طور نیست که فکر می کردم. من شاید تحت تأثیر فضای ساده خانه آیت الله که در یک کوچه خاکی واقع شده بود قرار داشتم ... در این مصاحبه آیت الله خمینی نه بستن روزنامه آیندگان رو تکذیب کرد، نه اعدام ها را و نه محدودیت های حرکت کمونیست ها را او با تمام مصاحبه شوندگان قبلی فرق داشت. سال ها بعد در دیداری که مارگارت تالبوت ستون نویس نیویورک با او داشت، توضیحاتی داد که در شماره پنجم ژوئن ۲۰۰۶ نیویورکر چاپ شد. فالاچی اینطور تعریف کرده که ضمن مصاحبه با رسیدن به بحث حجاب اسلامی و چادر و اصرار من امام(ره) جواب داده که  حجاب مانع فعالیت زنان نیست و  ما اجباری در کار نداریم فالاچی هم شیطنت می کند و چادر را بر می دارد. امام (ره) بلافاصله اتاق را ترک می کند. او می گوید: آیت الله با چنان سرعتی از اتاق خارج شد که برای مردی با آن سن و سال غیر قابل تصور بود. سه روز بعد  فالاچی موفق می شود دوباره پیش امام(ره) برود. احمد خمینی فرزند امام(ره) به او می گوید دیگر حرفی از چادر نزند تا امام عصبانی نشود اما او به محض روبرو شدن با امام حرف چادر را به میان می کشد  و می گوید: آیت الله خمینی اول ساکت مرا نگاه کرد، بعد سایه لبخندی پیدا شد و بعد قشنگ خندید. بعدا احمد خمینی به من گفت تا حالا هیچ کس نتوانسته بود پدرم را اینطور بخنداند.

این روزنامه نگار ایتالیایی می گوید؛ تصویرش از امام(ره) چیزی شبیه به مجسمه میکل آنژ است. او در یادداشت های می نویسد: آیت الله خمینی(ره) خوش قیافه ترین پیرمردی بود که در عمرم دیده ام زمین تا آسمان با دیگر رهبران خاورمیانه که مثل عروسک های خیمه شب بازی بودند فرق داشت. (امام)خمینی(ره) چیزی مثل پاپ یا یک سلطان مقتدر بود، یک رهبر واقعی مردم ایران بیش از اندازه او را دوست داشتند. در حد یک پیامبر یا از آن بالاتر در اندازه یک خدا.

فالاچی همچنین در مصاحبه و دیدار با امام خمینی(ره) درباره دیدگاه های ایشان در ار تباط با مسایل مختلف ایران و جهان پرسیده است. او سخنانش را با تسلیت به امام(ره) در خصوص درگذشت آیت الله طالقانی آغاز می کند.

او از امام خمینی (ره) می پرسد: ایران در دست شماست و حرف های شما کاملًا مورد قبول است و حرف های شما قانون می‌ شود در این کشور و حالت اجرایی پیدا می‌ کند. در مملکت بعضی ها هستند که فکر می‌ کنند در این کشور آزادی نیست. حضرتتان چه می‌ فرمایید؟ امام در پاسخ به او می گوید:‌ بگویید که ایران در دست من نیست، در دست ملت است و ملت هم کسی که خدمتگزار باشد و مصالح شان را بخواهد با آزادی مطلق، به او ممکن است رو بیاورد و شما ملاحظه کردید در فوت آقای طالقانی سرنیزه‌ای نبود، زوری نبود، مردم با آزادی ریختند در خیابان ها و همه ایران منقلب شد. این است که آزادی بدون قانون وجود داشته باشد، آن آزادی نیست. منتها آزادی است که مردم روی محبت و عشقشان و روی یک مبادی و مبادی الهی به بعضی اشخاص که اینها را می‌ شناختند به اینکه الهی‌ هستند روی می ‌آورند و این آزادگی است.

فالاچی در سوالی دیگر می پرسد که حضرت امام(ره) می‌ شود بیان کنید که این ملت برای آزادی مبارزه کرده یا برای اسلام؟ امام خمینی (ره) پاسخ می دهند؟ برای اسلام جنگیده، لکن محتوای اسلام همه آن معانی است که در عالم به خیال خودشان بوده که می‌ گویند دموکراسی. اسلام همه این واقعیت ها را دارد و ملت ما هم برای همه این واقعیات جنگیده‌ اند و لکن در رأسش خود اسلام است و اسلام همه این را دارد.

اوریانا فالاچی درخصوص قیافه و ظاهر امام خمینی (ره) از وی می پرسد: من در قیافه شما نگاه می‌کنم که یک قیافه آرام، طبیعی و نرم است. اما دنیا یک قیافه‌ ای از شما، قیافه سخت، خشن، ترسناکی درست کرده. آیا این قیافه ‌ای که از شما ساخته ‌اند برای شما رنج آور نیست. شما را دیکتاتور جدید ایران می‌ خوانند، این شما را ناراحت نمی‌ کند؟ امام (ره) اینگونه به او پاسخ می دهند؟ از یک جهت البته ناراحتی دارد و آن اینکه دشمن های ما چقدر بر خلاف انسانیت عمل می‌ کنند. ما متأسفیم که یک طایفه‌ ای این قدر بر خلاف انسانیت، بر خلاف انصاف رفتار کند. از این جهت البته ناراحتی دارد. ما به حسب تعالیم اسلام برای عیب هایی که در بشر هست، باید متأثر باشیم و از جهتی به نظر ما اهمیتی خیلی ندارد. برای اینکه ما یک راه حقی می‌ رویم و البته در یک راه حقی که در مقابل ابرقدرتهاست، مقابل با منافع بزرگ یک کشورهایی است که می‌ خواهند اینها را بخورند و ببرند و من نمی‌ توانم متوقع باشم که آنها بنشینند و نگاه بکنند. ما نگذاریم کارهایشان را بکنند...  

مصاحبه با محمدرضا پهلوی۱۳۵۲ خورشیدی

اوریانافالاچی در مصاحبه با محمدرضا پهلوی او را وادار کرد تا سیاست های ضد انسانی خود را در ارتباط با اعدام مخالفین بروز دهد و به قول خودش موفق شود شاه را چنان عصبانی کند که سخنانی بگوید که معمولا نمی گفت. مصاحبه فالاچی با شاه که در روزنامه لس آنجلس تایمز  ۳۰دسامبر ۱۹۷۳ میلادی چاپ شد. این مصاحبه جنجالی سبب شد تا چاپ کتاب های فالاچی در ایران تا پایان حکومت پهلوی ممنوع شود و همچنین روابط ایران و ایتالیا تیره شد.

فالاچی در برخی از حاشیه های کتاب نوشته است: هنگامی که به دیدن شاه ایران رفتم عالیجناب در وسط سالن لوکسی که از آن به عنوان اتاق کار استفاده می کند منتظرم ایستاده بود و جوابی به نطق کوتاهم در زمینه تشکر از این که مرا برای مصاحبه پذیرفته است نداد. همه چیز بدون کلمه و لبخند اتفاق افتاد. لب هایش چفت شده مانند یک در بسته و چشم هایش مانند یک باد زمستانی بود. فکر می کردی می خواهد از چیزی شکایت کند ولی نمی فهمیدی از چه چیزی شاید می ترسید که لحن شاهانه اش را از دست بدهد. صدای غمگین و خسته ای داشت مانند صدای بی صدا. رخسارش نیز به همین گونه خسته و غمگین بود. دفعه بعد که به دیدار عالیجناب رفتم مهربان تر بود و به خاطر خوشامد من کراوات ایتالیایی غیر قابل تحملی زده بود. نخستین پرسشم را پیرامون کتابی که در مورد ویتنام نوشته ام مطرح کردم و گفتم: در ایران، کتاب مرا از پشت ویترین کتاب فروشی ها جمع کرده بودند... نگذاشت حرفم را تمام کنم. به محض شنیدن این خبر در حالی که فکر می کردی خنجر برنده ای از جلیقه ضد گلوله اش عبور کرده باشد به سرعت از جا پرید و به فکر فرو رفت که نکند نام من هم جزو لیست سیاه دستگاه پلیس او باشد. نگاهش ناآرام و خشمگین شده بود و من برای یک لحظه حس کردم آدم خطر ناکی هستم، چند دقیقه ای طول کشید تا تصمیم بگیرد که چگونه خودش را از این مخمصه نجات دهد و تنها راه نیز خودداری از ژست گرفتن بیهوده  بود که اتفاقاً همان راه را هم انتخاب کرد و لبخندی زد و به صحبت کردن در مورد رژیم دیکتاتوری که به آن علاقه دارد، از روابط خود با آن، از روسیه و از سیاست نفتی اش حرف زد. فقط وقتی از آنجا خارج شدم یادم آمد از تنها چیزی که حرف نزده ایم بیماری روحی (دیوانگی) اوست که می گویند به آن مبتلاست و بی رحمی وی را نیز به وجود این بیماری مربوط می دانند.

اوریانا می پرسد: عالیجناب، قبل از هرچیز از شما و پادشاهی شما صحبت کنیم. چون نسل شاهان رو به انقراض است و به یاد می آورم که قبلاً در یکی از مصاحبه هایتان گفته بودید اگر بتوانم به عقب برگردم یا ویلون زن خواهم شد، یا باستان شناس... محمدرضا پاسخ می دهد: به خاطر نمی آورم که چنین حرفی زده باشم، اما اگر هم چنین چیزی گفته باشم منظورم این بوده که سلطنت مثل یک سردرد است که اغلب برای یک شاه اتفاق می افتد که از این پیشه خسته شود. برای من هم گاهی اتفاق می افتد. فالاچی در سوال دیگر خود می گوید: خیلی ها عالیجناب را یک دیکتاتور می دانند و شاه اینگونه جواب می دهد: این را لوموند می نویسد و چه ارزشی برای من دارد؟ من برای ملتم کار می کنم نه برای لوموند. از بعضی جهات شاه مستبدی هستم. برای رفرم ها نمی شود مستبد نبود و مخصوصاً در کشور هایی نظیر ایران که فقط ۲۵ درصد مردم خواندن و نوشتن می دانند نباید از یاد برد که بیسوادی غم انگیز است. حداقل ده سال لازم است تا آن را ریشه کن کرد. منظور من ریشه کن کردن بیسوادی در بین مردم زیر پنجاه سال است. باور کنید در کشوری که سه چهارم مردم آن بی سواد هستند باید از طریق زور و استبداد رفرم ها را انجام داد وگرنه هرگز پیشرفتی نخواهد کرد. من آن دموکراسی را نمی خواهم. چون نمی دانم با چنین دموکراسی باید چکار کرد. همه اش را به شما می بخشم. می توانید آن را برای خودتان نگه دارید. بعد از چند سال متوجه خواهید شد که چنان دموکراسی زیبایی، شما را به کجا می برد.

اوریانا در سوالی دیگر درخصوص روابط سیاسی با اسراییل می پرسد: فکر نمی کنید در آینده با اسرائیل روابط سیاسی بر قرار کنید؟ محمدرضا پاسخ می دهد: نه، یا بهتر بگویم تا زمانی که مسأله زمین های اشغالی اعراب از طرف اسرائیل حل نشده و آنها نیروهای نظامی خود را از آنجا بیرون نبرند ما با آنها هیچ گونه رابطه سیاسی برقرار نخواهیم کرد. اگر اسرائیلی ها بخواهند در صلح زندگی کنند راهی جز تخلیه اراضی اشغالی برایشان باقی نمی ماند. چون فقط اعراب نیستند که مقادیر متنابهی صرف  هزینه های نظامی خود می کنند، بلکه اسرائیلی ها نیز به همین منوال عمل می کنند و من نمی توانم درک کنم که اعراب و اسرائیل تا کی می توانند به این جنگ ادامه دهند.

گفت وگو با هنری کیسینجر ۱۹۷۲

فالاچی پس از انتشار کتاب زندگی، جنگ و دیگر هیچ که مجموعه گزارش ها و خاطرات او از حضور در ویتنام است با گذشت مدت زمانی به سراغ هنری کیسینجر رفت و گفت و گپی جنجالی با وی ترتیب داد. هنری کیسینجر وزیر امور خارجه پیشین آمریکا از جمله افرادی بود که اوریانا فالاچی مصاحبه ای جنجالی با وی ترتیب داده بود که کیسینجر با طفره رفتن از پاسخ ها به نوعی برخی سوال های ماریانا را بی جواب می گذاشت اما فالاچی موفق شده بود با سوالات مستقیم و غیر مستقیم چهره هنری کیسینجر را به نمایش بگذاد. او آنقدر کیسینجر را سوال پیچ کرده بود که سرانجام کیسینجر گفته بود: من خود را به عنوان یک گاوباز آمریکایی می دانم که گله و کاروانی به دنبال خود دارم. این گفته هنری کیسینجر در آمریکا و دیگر نقاط جهان، موجی از اعتراض رهبران سیاسی وقت را به دنبال آورد و سال ها مورد انتقاد قرار داشت. هنری کیسینجر همچنین گفته بود، مصاحبه اش با اوریانا فالاچی افتضاح ترین مصاحبه ای بوده که وی در دوران فعالیت سیاسی خود داشته است. او مواجهه‌ خود با فالاچی را مصیبت‌آمیزترین گفت ‌وگوی سراسر عمر خود قلمداد می‌کرد! کیسینجر در این مصاحبه اعتراف کرد که جنگ ویتنام جنگی بی فایده ای بود و گفت که خود را کابویی می بیند که به تنهایی سوار بر اسب پیشاپیش کاروان دلیجان ها حرکت می کند. این شیوه تند  فالاچی در اداره گفت و گو تا بدان جا پیش رفت که گهگاه ناراحتی و حتی عصبانیت مصاحبه شونده را نیز در پی داشت. در ارتباط با این مصاحبه نوشته است: او مصاحبه فردی نمی‌کند، فقط زمانی حرف می‌زند که یک کنفرانس مطبوعاتی از طرف دستگاه ریاست جمهوری برپا شده باشد. قسم می خورم که هنوز نفهمیده‌ام چرا قبول کرد مرا ببیند. بعد از سه روز که نامه ناامید از پاسخم را دریافت کرده بود، گفت: به این دلیل مصاحبه با مرا پذیرفته که با ژنرال جیاپ مصاحبه کرده بودم. 

گفت و گوی اوریانا فالاچی با یاسر عرفات

اوریانا صحبت های خود را با یاسر عرفات رئیس حکومت خودگردان فلسطین، با این سخن آغاز کرد که درباره شما خیلی حرف می‌زنند. ولی تقریباً هیچ چیزی درباره شما نمی‌دانیم و ... عرفات در پاسخ به او گفت: به سؤال‌های شخصی جواب نمی‌دهم. این احتمال هم هست که مرگم از زنده بودنم مفیدتر باشد. مرگِ من از نظر برانگیختنِ توده‌ها خیلی به جنبش کمک خواهد کرد ... اگر بمیرم، مرگ من یک تراژدی نیست، یک نفر دیگر به جای من سخنگوی الفتح می‌شود ... من برای مرگ آماده هستم و زیاد هم آن طور که شما فکر می‌کنید برای حفظِ جانم مواظب نیستم.

او همچنین در خصوص سرزمین اشغالی فلسطین چند سوال از یاسر عرفات کرد که با این پاسخ ها روبرو شد: فلسطین یعنی سرزمینی که از نقبه در شمال شروع می‌شود و به عقبه در جنوب ختم می‌شود. شما فقط به آن‌ها [دولت اسرائیل] گوش می‌دهید ... شما فقط آن‌ها را باور دارید و شما چیزی را که آن‌ها می‌گویند، پخش می‌کنید... شما حتی فراموش می کنید که ما هیچگاه ضد یهودی نبوده ایم، بلکه ما ضد اسرائیلی هستیم. قدس با ارزش‌های معنوی و تاریخ مذهبی اش شاهدی برای آینده و دلیلی است بر حضور ابدی تمدن و ارزش‌های انسانی ما. اعراب فلسطینی که در سال ۱۹۴۸ به وسیله صهیونیست‌ها قلع و قمع نشدند نیز اکنون در موطن خود به شکل آواره زندگی می‌کنند. قوانین اسرائیل آن‌ها را شهروند درجه دو می‌بیند. نه - نه درجه سوم، زیرا یهودیان شرقی شهروندان درجه دوم محسوب می‌شوند... 

نویسنده کتاب مصاحبه با تاریخ می گوید برخی از مصاحبه‌ها چندان فایده ندارند زیرا در مصاحبه با عرفات به این موضوع رسیده است: «... از قبل می‌دانستم که مصاحبه با عرفات به درد نمی‌خورد چون می‌دانستم که او جوابی به درد بخور نمی‌دهد و نه حتی می‌شود از او اطلاعاتی درباره‌اش بدست آورد.» 

گفت و گوهای بی نظیر فالاچی نه تنها برای عموم مردم جذاب بود که گهگاه سیاستمداران را نیز به چالش می کشید. مصاحبه های اوریانا فالاچی با محمدرضا پهلوی، امام خمینی و یاسر عرفات از جمله بهترین گفت وگو های تاریخ مطبوعات جهان شناخته شد.

منابع:

۱. صحیفه امام، ج‌۱۰، ص: ۹۱-۱۰۳

۲. کتابِ مصاحبه با تاریخ

دیگر خبرها

  • چیزهایی که درباره طلاق‌های یک طرفه باید بدانید
  • دیدنی های امروز؛ از عکس‌های کمدی حیات وحش تا عقد روی بند تاب یک زوج آلمانی
  • خانواده‌ها قبل از عقد قرارداد، نرخ‌های مصوب سرویس‌ مدارس را مطالعه کنند
  • از جان‌آل‌احمد چه می‌خواهند؟
  • نقش مهم «راهیان نور» در توسعه کتاب‌های ارزشی/وعده‌های مسئولین فرهنگی در حد حرف باقی مانده است
  • ضرورت شنیدن صدای نوجوانان در شلوغی جمعیت البرز
  • شهید معمار؛ خدمت به سیل‌زدگان تا جهاد کنار حشد‌الشعبی عراق
  • حرف های مسی اخطاری به مدیریت بارسا بود
  • کدام نمایندگان «میزان مشارکت در رای‌گیری‌» را داوطلبانه منتشر کرده‌اند؟
  • کدام نمایندگان «میزان مشارکت در رای‌گیری‌» و «حضور و غیاب» را داوطلبانه منتشر کرده‌اند؟
  • پنجاهمین سالگرد درگذشت جلال ‌آل‌احمد با سخنرانی خسروپناه
  • والورده: مردم دوست دارند حرف‌های مسی را برعکس تعبیر کنند
  • مسیر دربستی تا آخرین ایستگاه زندگی
  • گرامیداشت پنجاهمین سالروز درگذشت جلال آل احمد
  • شفافیت آراء فساد را از بین می‌برد/ نباید مسئله پنهانی از مردم داشته باشیم
  • برگزاری بزرگداشت پنجاهمین سالگرد جلال آل احمد
  • کف و سقف دریافت بیمه بیکاری
  • الگری: قدرت رونالدو، ذهنیت اوست؛ اینتر می‌تواند قهرمان اسکودتو شود؛ از بابت ترک یوونتوس پشیمانی ندارم
  • برپایی بزرگداشتی برای جلال آل‌احمد