1717

کد خبر 219013.

منبع: خبرآنلاین

کلیدواژه: بازیگران سینما و تلویزیون ایران مجری رادیو و تلویزیون

درخواست حذف خبر:

«خبربان» یک خبرخوان هوشمند و خودکار است و این خبر را به‌طور اتوماتیک از وبسایت www.khabaronline.ir دریافت کرده‌است، لذا منبع این خبر، وبسایت www.khabaronline.ir بوده و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۲۸۰۵۵۴۶۳ را به همراه موضوع به آدرس info@khabarban.com ارسال فرمایید.

با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.

کدام نماینده مجلس ۶۵ میلیارد تومان رشوه گرفته است؟

واکنش وزیر راه به افزایش قیمت مسکن: مردم اگر قدرت خرید ندارند، اصلا نگران نباشند!

جزئیات جدید از قتل ناموسی دختر نوجوان در گیلان توسط پدر

ائتلاف نافرجام؛ وقتی اصولگرایان بر سر کرسی‌های مجلس دعوا دارند، می‌خواهید مسائل مملکت را حل کنند؟

هدایت هیچ تیمی را در لیگ به عهده نمی‌گیرم/ شان بازیکن‌ها باید حفظ شود/ اردوهای بوکس را با رعایت پروتکل‌های بهداشتی برگزار می‌شود

خبر بعدی:

داستان دستبند و داس

کام اول انگار كه توي دلش كوهي از قند بود كه با شنيدن اين خبر داشت آب ميشد، باورش نميشد او داشت پدر يك دختر ميشد تصورش هم دلچسب بود كه قرار بود به  زودي يك عروسك با دامن گل دار چين چيني در خونه اش بازي كند. شنيده بود كه مردها وقتي دختردار ميشوند معني كامل پدر شدن را درك ميكنند ،به خودش قول داده بود كاري كند تا دخترش خوشبخت ترين دختر دنيا شود، تا تمام دخترهاي دنيا سراغ شادي را از او بگيرند...   کام دوم نگاهي به پول هاي جيبش كرد لبخندش جان تازه گرفت حالا باخيال راحت به طلا فروشي ميرفت و آن دستبند با آن كفشدوزك كوچك كه دلش را برده بود را براي دخترش بخرد ،بهار زندگي اش نزديك بود ،بي شك با به دنيا آمدن گلش دنياي او بهار ميشد...
کام سوم خنده هايش زبانزد همه شده بود، دلش براي دستهاي سفيد و كوچكش با آن دستبند طلایي كه برايش خريده بود پر ميكشيد،با بي قراري عقربه هاي ساعت را دنبال ميكرد تا زودتر به ديدار دختركش برود که تازگی ها بابایی میگوید و با ذوق تاتی کنان به آغوشش میرود..
کام چهارم غرق شده بود در باغ گلهای صورتی که دخترش به سرش کشیده بود و جلوی چشمانش دلبری میکرد، حالا که دخترکش به سن تکلیف رسیده بود باید بیشتر حواسش را جمع می کرد ، حق داشت... آدم دلش میلرزد وقتی به گرگ هایی فکر می کند که برای بره اش دندان تیز کرده اند...
کام پنجم نگاهش مات دستبند نقره اي رنگ و رو رفته توي دستش بود دستهاي لطيف دخترش ....كلانتري آخرين جايی بود كه فكرش را ميكرد روزي دختركش را در آنجا ببيند ،گل ١٣ ساله اش با آن همه لطافت و ظرافت جايش فقط در خانه بود در آن محيط آرام و دور از سياهي هاي دنيا ،كجاي پدر بودن را اشتباه رفته بود كه حالا لايق ديدن اين صحنه زجرآور بود شاید اگر آن روز سیاه دستبند دخترکش را برای باز کردن گره های زندگیش  نمیفروخت حالا دستان او درگیر سردی و ضمختی این دستبندها نبود .دلش شكسته بود .... تازه داشت سنگيني مسئوليت دختر داشتن را روي شونه هاي خسته اش احساس ميكرد ... شرمنده بود.
کام ششم توي خواب هنوز هم همان معصوميت كودكيش توي چهره اش موج ميزد ...دستهايش هنوز هم به همان زيبايي بود ، صداي خنده اش در ذهنش جان گرفت چقدر دلتنگ آن روز ها بود ... ذهنش خسته بود از تمام كنايه هايی كه اين مدت شنيده بود ،او گلش را خوب پرورش داده بود ... كنايه ها مثل سمي ترين زهر دنيا توي مغزش جريان پيدا كرد تمام رگ هايش را پر كرده بود ...
بايد با داس اين خار هارا از كنار گلش  دور ميكرد ...
کام آخر نگاهش مات دستبند سرد و بدقواره توي دستش بود ، او فقط خوشبختي دختركش را ميخواست... هنوز هم كنايه ها به گوشش ميرسيد
همان هاي كه تا ديروز  باغش را، گلش را آفت زده ميخواندند .
امروز خودش را باغباني نالايق كه لياقت داشتن گل را نداشت ميداند...

دیگر خبرها

  • سلفی متفاوت شهره سلطانی با حال و هوای شاعری/ عکس
  • عکس/ سلفی لژیونر ایرانی با خانم مجری خارجی در یک مسجد!
  • سلفی لژیونر ایرانی با خانم مجری خارجی در یک مسجد! + عکس
  • سلفی بگیرِ کی بودی تو! + عکس
  • داستان دستبند و داس