Web Analytics Made Easy - Statcounter
به نقل از «ایمنا»
2022-10-03@07:39:20 GMT

حاج‌قاسم می‌گفت: شما بچه‌های حاج‌احمد هستید

تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۴۰۱ | کد خبر: ۳۵۷۰۹۳۷۷

حاج‌قاسم می‌گفت: شما بچه‌های حاج‌احمد هستید

«سردار از من پرسید از کجا اعزام شده‌ای؟ زمانی که گفتم از نیروهای لشکر ۸ نجف اشرف هستم، من را در آغوش گرفت و گفت: شما بچه‌های حاج‌احمد هستید؛ شهید سلیمانی علاقه خاصی به شهید کاظمی داشت و به این واسطه بچه‌های لشکر نجف اشرف را هم خیلی دوست می‌داشت.»

به گزارش خبرنگار ایمنا، بارها به گریه می‌افتد؛ زمانی که درباره دوستان و هم‌رزمان شهیدش صحبت می‌کند.

بیشتر بخوانید: اخبار روز خبربان

عشق به رزمنده بودن از کودکی در درونش شکل گرفته بود، درست از همان زمانی که دو برادر از روستایشان شهید شدند.

با اینکه دوران دفاع مقدس را درک نکرده بود، به تمنای دفاع از آب و خاک سرزمین مادری، لباس سبز پاسداری بر تن کرد و در لشکر ۸ نجف اشرف مشغول به خدمت شد. تکفیری‌ها که در سوریه قد علم کردند، به عشق دفاع از حرم حضرت زینب (س) مسافر شامِ بَلا شد. او که طی ۲۸ سال خدمت خود در سپاه که آن را یک وظیفه می‌داند نه شغل، در تمام مأموریت‌ها حضور داشته است، سه سال حضور در سوریه را از بهترین سال‌های عمرش می‌داند و معتقد است که حتی اگر یک بار دیگر زنده شود و بخواهد شغلی را انتخاب کند، باز هم همین لباس نظامی را خواهد پوشید.

در طول این سه سال با پنج- شش لشکر در سوریه همکاری کرد و بعد از بازگشت تمام جزئیات روزهای حضور در آن‌جا را در هفت-هشت دفتر به ثبت رساند، به طوری که می‌تواند با قطع یقین بگوید در عملیات‌های مختلف با چه کسانی بوده و در این عملیات‌ها چقدر گلوله و توپ زده شده است.

با ذوق و شوق خاصی خاطره نخستین دیدار با حاج‌قاسم و دیدارهای بعدی و همراهی با فرمانده شهید سپاه قدس را تعریف می‌کند، شخصیتی که معتقد است، توصیف او در قالب کلمات نمی‌گنجد.

با اینکه قرار بود به مأموریت برود، برای مصاحبه به دفتر خبرگزاری آمد، ساده و بی‌تکلف حرف زد، گریه کرد، خندید، دو ساعتی نشست و رفت. سرهنگ حمیدرضا جهانبخش، پیش از ظهر یکی از روزهای گرم مردادی به مناسبت هجدهم مردادماه، سالروز بزرگداشت شهدای مدافع حرم، مهمان ما شد؛ رزمنده‌ای که با حسرت فراوان از بی‌بهره شدن از رزق شهادت و جا ماندن از دوستان شهیدش سخن می‌گوید.

شما چه زمانی به سوریه رفتید؟

اوایل سال ۱۳۹۲ بود که با بحرانی شدن اوضاع سوریه، از سوی لشکر زرهی ۸ نجف اشرف به عنوان نیروی مستشاری راهی این کشور شدیم.

تکفیری‌ها تا کجا پیش رفته بودند؟

زمانی که ما وارد سوریه شدیم حدود ۸۰ الی ۹۰ درصد این کشور به دست داعش افتاده بود، به طوری که وقتی در فرودگاه امام خمینی (ره) منتظر اعزام بودیم، چند نفری به ما گفتند: «شما دیوانه‌اید که دارید به سوریه می‌روید، این کشور درگیر جنگ سختی شده است.» داعشی‌ها تا نزدیکی فرودگاه دمشق پیش آمده بودند و در بعضی نقاط تا یک کیلومتری فرودگاه رسیده بودند، اگر موفق به گرفتن فرودگاه می‌شدند، سوریه سقوط می‌کرد. تنها راه ارتباطی ما هم برای ورود به این کشور راه هوایی بود، ارتباط زمینی نداشتیم.

پیش از حضور شما، رزمندگان دیگری هم از لشکر ۸ نجف اشرف به سوریه اعزام شده بودند؟

بله، مثلاً شهید روح‌الله کافی‌زاده، نخستین شهید مدافع حرم استان اصفهان از نیروهای لشکر ۸ نجف اشرف بود که به سوریه اعزام شد. البته آن زمان، شرایط به گونه‌ای بود که حتی خانواده آنها هم اطلاع نداشتند که این نیروها به مأموریت خارج از کشور رفته‌اند. روح‌الله، زمانی که شهید شد با غربت خاصی به خاک سپرده شد، مراسم تشییع به این صورت که بعداً برای دیگر شهدای مدافع حرم برگزار شد، نداشت. این شهید و دیگر شهدایی که در آن روزهای نخستین حضور نیروهای مستشاری ایران در سوریه به شهادت رسیدند، خیلی مظلوم و غریب بودند.

نیروهای لشکر ۸ نجف اشرف، جزو نخستین نیروهای ایرانی بودند که به سوریه اعزام شدند؟

زمانی که تصمیم بر این شد که رزمندگان نیروی زمینی سپاه وارد جنگ سوریه بشوند، یکی از لشکرهایی که به سرعت برای این مأموریت اعلام آمادگی کرد، لشکر ۸ نجف اشرف بود. به جرأت می‌توانم بگویم که نیروهای این لشکر بالاترین تخصص را در مباحث تاکتیک و تکنیک دارند و این موضوع در نیروی زمینی سپاه با توجه به اختراعاتی که در این لشکر صورت گرفت، نیز به اثبات رسیده است و از سوی دیگر شهامت، شجاعت، ولایت‌پذیری و ولایت‌مداری رزمندگان لشکر ۸ نجف اشرف مثال‌زدنی بود.

پس از استقرار در سوریه چه کردید؟

در آن زمان دو قرارگاه تشکیل شد، یکی قرارگاه حضرت زینب (س) به مرکزیت شهر دمشق و دیگری قرارگاه حضرت رقیه (س) به مرکزیت شهر حلب. در ابتدا با نیروهای حزب‌الله کار می‌کردیم و در ادامه با نیروهای گارد ریاست جمهوری سوریه. از این گارد برای انجام عملیات‌ها تقاضای یک سری تانک کردیم و ۶۰ روزی هم کنار یکدیگر جنگیدیم، اما دیدیم نمی‌توانیم با هم همکاری داشته باشیم، آنها عرب زبان بودند و ما نمی‌توانستیم به خوبی آنها را هدایت کنیم، مشکلات متعددی پیش آمد، البته باید به این نکته نیز اشاره کنم که نیروهای سوری گوش به فرمان دستورات فرماندهان ایرانی بودند و از این دستورات تبعیت می‌کردند.

برای برطرف کردن این مشکلات چه کار کردید؟

از نیروهای افغانی که به عنوان فاطمیون در سوریه حضور یافته بودند، استفاده و شروع به آموزش آنها کردیم، آموزش رانندگی و نحوه کار کردن با تانک. شهید موسی کاظمی، پایه‌گذار این آموزش‌ها در سوریه بود. واقعاً رزمندگان افغانی یا همان فاطمیون در جبهه مقاومت رشادت‌های جانانه‌ای از خود نشان دادند، بعضی از آنها حتی رانندگی با یک ماشین معمولی را بلد نبودند، اما به سرعت کار با تانک‌های پیشرفته را یاد گرفتند و ما توانستیم در عملیات‌ها از آنها استفاده کنیم.

نخستین اعزام شما چقدر طول کشید؟

۶۰ روزی در منطقه بودیم و در آن اعزام یک سری تصرفات هم داشتیم و داعش را از اطراف فرودگاه دمشق به عقب راندیم و مناطق ریف‌غربی دمشق مثل القیسا، العطیبه، الاحمدیه و المطاهن را از آنها گرفتیم و رزمندگان به حالت پدافندی قرار گرفتند، در این زمان بود که به ما مرخصی دادند تا به ایران برگردیم.

و بار دوم؟

هنوز ۱۰-۱۲ روزی نبود که به ایران بازگشته بودیم که با من تماس گرفتند و گفتند: سریع خودتان را به تهران برسانید تا راهی سوریه شویم، داعش از دادن مرخصی به رزمندگان ایرانی با اطلاع شده بود، از این رو یک سری عملیات انجام داده و دوباره مناطقی را باز پس گرفته بود. ساعت ۱۰ سوار هواپیما شدیم و ساعت یک بعد از ظهر در صحنه نبرد بودیم.

شما چه مسئولیتی داشتید؟

من ۱۰-۱۲ نیروی افغانی و چهار- پنج نیروی ایرانی داشتم، در یک پنج‌راهی به نام الحران به حالت پدافندی مستقر می‌شدیم، چرا که تعداد نیروهای ما کم بود و قدرت آفند نداشتیم. در آن پنج‌راهی تحرکات دشمن را زیر نظر می‌گرفتیم تا بعداً با نیروها به سراغ‌شان برویم و مانع از پیش‌روی آنها شویم. نخستین دیدار من با شهید سلیمانی در همین جا صورت گرفت.

از این دیدار بگویید؟ چه اتفاقی افتاد؟ چه صحبتی رد و بدل شد؟

در همین پنج راهی نشسته بودم و به خاطر اینکه هوا سرد شده بود، آتشی نیز روشن کرده بودم که دیدم، ماشینی ایستاد و شهید سلیمانی از آن پیاده شد، من نزدیک رفتم و با ایشان دست دادم، برای نخستین‌بار بود که در دوران خدمتم در سپاه سردار سلیمانی را از نزدیک و در صحنه رزم می‌دیدم. بعد از سلام و احوال‌پرسی، فرمانده قرارگاه حضرت زینب (س) من را به ایشان معرفی کرد و گفت: حاج‌آقا، مسئول زرهی قرارگاه هستند. سردار از من پرسید از کجا اعزام شده‌ای؟ زمانی که گفتم از نیروهای لشکر ۸ نجف اشرف هستم، من را در آغوش گرفت و گفت: شما بچه‌های حاج‌احمد هستید. شهید سلیمانی علاقه خاصی به شهید کاظمی داشت و به این واسطه بچه‌های لشکر نجف اشرف را هم خیلی دوست می‌داشت.

راجع به شرایط سختی که در این جنگ با آن دست‌و پنجه نرم می‌کردید، هم بگویید؟

در همین بار دومی که به سوریه اعزام شده بودم، اوضاع مناسب نبود، شب‌ها با پوتین می‌خوابیدیم که برای حرکت به عقب آماده باشیم، نارنجک آماده گذاشته بودیم که در صورت مواجهه با داعشی‌ها، مقرمان را منهدم کنیم و عقب بنشینیم، ما گاهی ۵۰۰ متری دشمن می‌خوابیدیم، چندین بار محاصره شدیم، یک بار به دلیل اینکه در محاصره قرار گرفته بودیم، روی پهن گاوها تیمم کردیم و در آخور گاوها نماز خواندیم.

ادامه دارد…

گفت‌وگو از: سمیه مصور، دبیر سرویس ایثار و مقاومت خبرگزاری ایمنا

کد خبر 595115 صرافی ارز دیجیتال

منبع: ایمنا

کلیدواژه: مدافعان حرم شهدای مدافع حرم لشكر 8 نجف اشرف شهید کاظمی شهید سلیمانی شهر شهروند کلانشهر مدیریت شهری کلانشهرهای جهان حقوق شهروندی نشاط اجتماعی فرهنگ شهروندی توسعه پایدار حکمرانی خوب اداره ارزان شهر شهرداری شهر خلاق سوریه اعزام شد شهید سلیمانی اعزام شده عملیات ها

درخواست حذف خبر:

«خبربان» یک خبرخوان هوشمند و خودکار است و این خبر را به‌طور اتوماتیک از وبسایت www.imna.ir دریافت کرده‌است، لذا منبع این خبر، وبسایت «ایمنا» بوده و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه درخواست حذف این خبر را دارید، کد ۳۵۷۰۹۳۷۷ را به همراه موضوع به شماره ۱۰۰۰۱۰۰۲۲۱۰۰ پیامک فرمایید. لطفاً در صورتی‌که در مورد این خبر، نظر یا سئوالی دارید، با منبع خبر (اینجا) ارتباط برقرار نمایید.

با استناد به ماده ۷۴ قانون تجارت الکترونیک مصوب ۱۳۸۲/۱۰/۱۷ مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است.

خبر بعدی:

عمو و پدرم همزمان در سوریه می‌جنگیدند

همه عموهایم پایبند نظام جمهوری اسلامی و در مسیر اسلام و ولایتند. حتی یکی از عموها با پدرم در سوریه همزمان با هم بودند و علیه تکفیری‌ها می جنگیدند. این، شاخصه مهمی بود که در خانواده و تحت چه تربیتی بود

گروه جهاد و مقاومت مشرق - آقا مهدی را در چند برنامه فرهنگی دیده بودم و تسلطش بر مباحث فرهنگی و سیاسی برایم جالب بود. قرار گفتگو اگر چه بارها به دلایل مختلف به تأخیر افتاد اما بالاخره صبح یک روز تابستانی، در یکی از طبقات حوزه هنری توانستیم در فضایی آرام بنشینیم و دو ساعت گپ بزنیم. تمام تلاشمان این بود که از کلام آقا مهدی، به ویژگی‌های پدر شهیدش پی‌ببریم. او که تسلط خوبی بر مباحث مربوط به جریان مقاومت اسلامی داشت، از این منظر به خوبی توانست شخصیت پدرش را از کودکی تا شهادت برای ما ترسیم کند. این گفتگوی طولانی در چندین قسمت بدون کم و کاست تقدیمتان می‌شود و آنچه پیش روی شماست، اولین قسمت از آن است.

**: آغاز کلام از شما. حرف‌هایمان را با چه مبحثی شروع کنیم؟

فرزند شهید: من خودم هر جایی که می‌روم درباره سوریه صحبت می کنم. بحران سوریه خیلی حرف برای گفتن دارد اما ناگفته‌های سوریه را کسی نمی داند. بارها شده در دانشگاه‌ها جلساتی برای سوریه گذاشته شده و بچه های بسیج از من دعوت کرده‌اند درباره سوریه حرف بزنم و آنقدر حرف برای گفتن وجود دارد که چندین جلسه ادامه پیدا کرده.

پشت‌پرده داستان سوریه و ابتدایش خیلی مهم‌اند که خیلی‌ها آن را نمی‌دانند که اگر صلاح بدانید درباره آن با هم صحبت کنیم.

**: بسیار عالی است. پس در دو بخش با شما صحبت می کنیم. هم درباره سوریه صحبت کنیم و هم یادی کنیم از شهید زاده‌اکبر. اطلاعات شما درباره سوریه از چه منابعی است؟ بنا بر علاقه شخصی وارد این حوزه شدید؟

فرزند شهید: بعضی از اتفاقات را شاید بتوانیم اینگونه در نظر بگیریم که مثلا استادی در دانشگاه حرف بهار عربی را پیش می ‌کشد در حالی که من وسط صحنه بوده‌ام و اتفاقات را دیده‌ام و تجربه کرده ام، به همین خاطر می توانم درباره اش صحبت کنم. برخی مسائل هم علاقه شخصی من است و باری را روی دوشم حس می‌کنم . من پروژه‌ام را محور مقاومت تعیین کرده ام و هیچ پروژه دیگری در زندگی‌ام ندارم.

آدم هایی که می‌خواهند بزرگ بشوند هر کدامشان برای خودشان پروژه هایی تعریف می کنند؛ مثلا افرادی مانند امام خمینی، حضرت آقا، شهید سلیمانی و امثال آن‌ها پروژه‌هایی برای خودشان تعریف کرده‌اند و ابتدا و انتهای زندگی شان را بر اساس آن پروژه تعریف می‌کنند. یعنی تمرکزشان را روی یک موضوع قرار می دهند تا به نتیجه برسند. مثلا پروژه حضرت امام،‌ انقلاب اسلامی بود و از هر موقعیت و راهی برای شکوفایی و پیشرفت پروژه‌شان استفاده می‌کردند.

من بنا بر مقتضیات با نهادها و سازمان‌های مختلفی در این موضوع همکاری‌ داشته‌ام و بیست و چهارساعته کار کرده‌ام. تمرکز من بر حوزه مقاومت بوده و در این مسیر هم همه تلاشم را می‌کنم. یکی از منابعم گفتگو با انسان‌هایی است که کمتر جایی و با کمتر کسی حرف می زنند. خودم یک سری صحنه ها را دیده‌ام و مطالعاتم در حوزه سوریه و لبنان بالا بوده تا ان شا الله به نتیجه خوبی برسم.

**:شما در رشته علوم سیاسی تحصیل می کنید؟

فرزند شهید: بله، من در حال تحصیل در دوره کارشناسی علوم سیاسی هستم.

**:مطالعاتی که می‌گویید و انتخاب پروژه‌تان از چه زمانی بوده؟

فرزند شهید: از سال ۱۳۹۵ بود که شروع کردم. همان روزهایی که وسط درگیری‌ها و سختی‌ها بودم.

**:پدرتان چه سالی شهید شدند؟

فرزند شهید: پدرم سال ۱۳۹۲ شهید شدند.

**:پس شهادت پدرتان برای این انتخاب تأثیر داشت و به یک معنایی برای ادامه مسیر ایشان، این راه را انتخاب کردید...

فرزند شهید: بله.

**:همچنین گفتید که ایشان هم یک پروژه‌ای داشتند؛ پروژه‌شان چه بود؟

فرزند شهید: پروژه‌شان روی یک بخش تخصصی از جبهه مقاومت یعنی مسئله اسرائیل و صهیونیست تمرکز کرده بود. انسان در هر حیطه‌ای که فکر کند، ‌آدم‌های دور و برش هم در همان حیطه‌اند. اکثر رفقای پدرم را که می بینم، متوجه می شوم که همه در رده اول دشمنی با اسرائیل هستند.

**:یعنی افرادی هستند که اسرائیل از آن‌ها احساس خطر دارد...

فرزند شهید: بله؛ یادم هست زمانی که با پدرم بودم، حجم مطالعات ایشان بسیار بالا و اکثرش هم درباره رژیم صهیونیست بود؛ از تاریخ رژیم صهیونیستی تا پروتکل‌های دانشوران صهیون.

از اوایل سال ۱۳۹۵ بحث‌های کابالا که پیش آمد و آیین کابالا یعنی عرفان سیاسی و فرهنگی یهود مطرح شد، زمزمه‌اش بین نخبگان پیچید. قبلش هم بود اما در آن تاریخ، ‌بیشتر فراگیر شد. پدر من در سال ۱۳۸۸ دنبال این بود که برود و زبان آرامی یاد بگیرد که زوهر را ترجمه کند. این قضیه نشد اما این که دنبال این مسئله بود، جالب بود. زوهر یک کتابی با مجلدات زیاد است که عرفانی مبتنی بر تورات را تشریح کرده و دکترین رژیم صهیونیستی است. اگر کسی بخواهد عمق ریشه‌های فکری این رژیم را بشناسد اول باید زوهر را بخواند و بفهمد.

**: هیچ ترجمه‌ای از زوهر به فارسی نداشتیم؟

فرزند شهید: نه؛ هر کسی بخواهد زوهر را بخواند و بفهمد، اول باید زبان آرامی و سپس عبری را یاد بگیرد. زوهر نثر بسیار سختی دارد.

**: نسخه انگلیسی‌اش هم موجود نیست؟

فرزند شهید: فکر نکنم نسخه انگلیسی‌اش هم باشد. بخش‌هایی از آن ترجمه شده اما متن کاملش ترجمه نشده. ضمن این که هر روز هم به متنش اضافه می‌شود. این شاخصه مهمی است که پدرم دنبال ترجمه آن بوده است.

**:حالا اگر می شود یک تصویر کلی از پدر به ما بدهید که متولد کجا بودند. می‌خواهیم ببینیم ایشان در چه فضایی رشد می‌کنند که می رسند به آن پروژه خاص.

فرزند شهید: پدرم طبق شناسنامه چهارم خرداد سال ۱۳۵۵ در روستایی به نام اکبرآباد از توابع شهرستان کاشمر (خراسان رضوی) متولد شدند. برحه بدی بوده و شرایطی بوده که رژیم طاغوت مسلط بوده. پدربزرگم تعریف می کرد که وقتی بچه ها را می خواستند ختنه کنند، رقاص می آوردند و فضای فرهنگی بدی بر همه جا مسلط بوده است.

**:به لحاظ اقتصادی وضعیت‌شان چطور بوده است؟

فرزند شهید: همه مناطق روستایی در زمان شاه زندگی سختی داشتند. پدربزرگم در آن زمان کشاورز بودند و بعدا در اداره جهاد سازندگی و اداره راه مشغول می شوند. من درباره پدربزرگم خیلی حرف دارم. خود ایشان یک پروژه عجیب و جالب هستند که باید تاریخ شفاهی‌شان کار شود.

پدرم در روستا متولد می شوند و بر خلاف این که تمامی روستاها در تولد و ختنه‌سوران فرزندانشان و بقیه مناسبت‌ها ابزار لعب و لهو می‌آوردند، پدرم با سلام و صلوات به دنیا آمد و کارهای نوزادی‌اش بدون این اعمال خلاف دین و آیین انجام شد.

**:تصوز ذهنی ما از کاشمر و شهرهای جنوبی استان ‌های خراسان رضوی و خراسان جنوبی، تدین بالا است. چند امامزاده معروف هم دارند که در تولیت آستان قدس رضوی است و اولین بار است از شما می شنوم چنین فضای فرهنگی داشته است!

فرزند شهید: به هر حال زمان طاغوت اثر داشته و چنین فضایی حاکم بوده. خانواده پدرم هشت بچه داشته و پرجمعیت بودند و مادربزرگم سختی‌های زیادی کشیده تا این فرزندان بزرگ شده‌اند. منطقه ای که پدرم در آن متولد شده که به نام کوه‌سرخ و روستای اکبرآباد معروف است، هوایش به شدت سرد بوده است. یعنی مثلا برف‌های دو سه متری می‌باریده و آن زمان برایشان خیلی عادی بوده. به هر حال در روستای آن زمان نه گاز بوده،‌ نه آب و نه برق! ولی نکته‌ای که هست، تمام این بچه‌هایی که پدربزرگ و مادربزرگم تربیت کردند، بدون اغراق واقعا آدم‌های درستی بوده و هستند و همه شان دغدغه انقلاب دارند و بدون استثناء پای کار نظام و اهل نماز و تدین هستند.

**:شغل عموها و عمه‌های شما هم شغل‌هایی در حیطه نظام است؟

فرزند شهید: همه عموهایم پایبند نظام جمهوری اسلامی و در مسیر اسلام و ولایتند. حتی یکی از عموها با پدرم در سوریه همزمان با هم بودند و علیه تکفیری‌ها می جنگیدند. این، شاخصه مهمی بود که در خانواده و تحت چه تربیتی بودند.

**: پدر شما فرزند چندم است؟

فرزند شهید: من سه عمو و سه عمه دارم و پدر من وسط این‌ها بوده است.

**:پس تحصیلات دبستان را هم همانجا شروع می کنند و...

فرزند شهید: بله، برای مقاطع بعدی هم با خانواده به شهر کاشمر می‌آیند. پدرم خیلی از انقلاب، خاطره‌ای نداشت چون سنشان کم بود اما پدربزرگم بسیار خاطره داشت. ایشان یکی از کسانی بودند که واقعا در برحه‌ای که می‌خواست انقلاب پیروز بشود، قبل و بعدش واقعا پای کار بودند و از کسانی بودند که اعلامیه پخش می کردند و در تجمعات شرکت می کردند. مردم را آگاه می‌کردند. چنین رفتار و منشی داشتند. پدربزرگم یک موتورسیکلت داشته که با آن به نیشابور می رفته. می دانید که روستای ما، بین مسیر کاشمر به نیشابور بوده. به آنجا می رفتند تا در تجمعات نیشابور شرکت کنند. اعلامیه‌ها را پخش می کردند و زمانی هم تهدید به دستگیری توسط ساواک شدند.

در کاشمر هم با موتورشان می رفتند و هر جایی که می رفتند چند نفر را هم با خودشان می بردند. و چون وسط بودند،‌ در دو شهر و منطقه روستاهای خودشان فعالیت انقلابی داشتند. بعدها که جلوتر می‌آییم، بحث جنگ تحمیلی پیش می‌آید. در فضای جنگ، پدرم تعریف می کرد که رفتیم و در بسیج ثبت نام کردیم. جنگ که سال ۱۳۵۹ شروع شد، پدرم سه چهار ساله بود.

**:یعنی اواخر جنگ،‌ نوجوان دوازده ساله بودند...

فرزند شهید: بله؛ می گفتند یک بار قرار شد ما را به اردو ببرند و من فکر می کردم که ما را به جنگ می برند. پدرم از همه خداحافظی کرده بود در حالی که آن ها را به اردوگاه بردند و شب برگرداندند. ولی عموی ما از من کوچکتر بوده که به جنگ می رود و جانباز جنگ هم هست که بعدها هم در سوریه علیه تکفیری‌ها می جنگید.

پدربزرگم راننده لودر و گریدر بود و برای سنگرسازی در جبهه خدمت می کرد. عمویم هم نیروی رزمی بود. پدربزرگ پدر ما هم در جنگ بوده‌اند. یعنی سه نسل با هم در جنگ بودند؛ عمویم، پدربزرگم و پدرِ پدربزرگم.

روستای ما را هم باید یک نفر بررسی کند و مستندی برایش بسازند. البته چند سال پیش هم مستندی برای جشنواره عمار ساختند به نام «شیرآباد». داستانش این است که در زمان جنگ، آقای بختیاری که الان رییس کمیته امداد امام هستند، ‌دادستان کاشمر بوده اند و از مسیر روستای اکبرآباد به سمت نیشابور می رفتند که ماشینشان خراب می‌شود. تصمیم می گیرند از روستاییان کمک بگیرند. از قضا به روستای اکبرآباد می روند و می گویند به چند تا از مردانتان بگویید بیایند کمک، چون ماشین ما خراب شده. زنان روستا هم می‌گویند ما مرد نداریم! وقتی جویا می شوند، می گویند همه مردان ما به جنگ رفته اند. آن روزها در داخل روستا حتی یک مرد هم حضور نداشته است!

**:منظورش از شیرآباد همین روستای اکبرآباد بوده؟

فرزند شهید: بله، ‌به خاطر همین اتفاق بزرگ در روستای ما، روستا از آن به بعد «شیرآباد» معروف شد. آقای بختیاری می گفت من به بچه‌های سپاه گفتم که این‌ها مرد ندارند. سپاه هم از آن به بعد نیروهایی را می فرستد تا شب ها از روستا محافظت کنند. اما تا پیش از آن همه کارهای روستا را زنان روستا انجام می دادند. خودم رفته‌ام، نشسته ام و دقت کرده ام و دیده ام که هوش بالایی دارند و خیلی دقیق به حرف‌ها گوش می کنند.

روستای ما به نقل قول برخی‌ها، بزرگترین بادامستان خاورمیانه را دارد و به دلیل بادامی که می‌خورند، هوش به شدت بالایی دارند. از منطقه ما خیلی دکتر و مهندس و پرفسور پرورش یافته اند که به کشور خدمت می کنند.

**:چه فامیلی‌های مهمی در آن منطقه هستند؟

فرزند شهید: زاده‌اکبر، ذاکر، رسولی و فامیلی‌های مختلفی وجود دارند. من خیلی وقت است با روستا ارتباطی ندارم و فامیلی‌ها یادم رفته است. در زمان جنگ هم پدربزرگم جانباز شد اما پیگیری نکرد. عمویم هم جانباز شد. مثلا مادربزرگ من،‌ دو تا از برادرانش شهید می شوند. یعنی آنجا انبوهی از خانواده شهدا حضور دارند.

*میثم رشیدی مهرآبادی

ادامه دارد...

دیگر خبرها

  • خانواده‌هاي معظم شهدا حق بزرگي بر گردن مسئولان دارند
  • تصاویر | کاری که عمه احمد شاه با قاجاریه کرد | سرشناس‌ترین دختر مظفرالدین شاه را ببینید
  • تقدیر دانش آموزان قزوینی از نیروهای انتظامی و امنیتی
  • عمو و پدرم همزمان در سوریه می‌جنگیدند
  • کاری که عمه احمد شاه با قاجاریه کرد
  • ترکیه سه هزار نیروی امنیتی و پلیس به قطر اعزام می‌کند
  • ترکیه ۳ هزار نیروی امنیتی و پلیس به قطر اعزام می کند
  • تجلیل از مادر شهید احمد معینی در آران‌وبیدگل
  • ارتش سوریه، نظامیان آمریکایی را عقب‌ راند
  • ترکیه از اقدام علیه داعش در شمال سوریه خبر داد