وبلاگ>جعفریان، رسول - گفتگویی است با حضرت حجت الاسلام و المسلمین محمد جواد رکنی حسینی که طی آن سالها در نجف زندگی کرده و در باره آنچه از آغاز طلبگی تا بازگشت به ایران بر ایشان گذشته و دیده اند، صحبت کرده اند.

مقدمه
امسال ـ از 20 مرداد تا 15 شهریور 1396 ـ در مراسم حج تمتع، فرصتی شد تا طی چند جلسه نیم ساعته، با حضرت حجت الاسلام و المسلمین رکنی، گفتگویی داشته باشم.

آنچه مد نظر بنده بود، تجربه زندگی طلبگی در نجف بود. شخصا فکر می کنم باید زندگی طلبگی را بیشتر کاوید، چون نمونه ای از آموزش و تعلیم و تربیت سنتی ماست. طبعا در این زمینه باید کارهای بیشتری صورت گیرد و منبع آن هم همین قبیل گفتگوها با افرادی است که چنین تجربه ای را داشته اند. جناب رکنی، سال 44 به نجف رفته و آخر سال 53 به اختیار خودشان به ایران برگشتند. پس از انقلاب، از سوی امام به امامت جمعه بندرلنگه منصوب شدند که تاکنون نیز مشغول هستند.
این گفتگوها عمدتا در دو محور زندگی شخصی، البته بخش طلبگی آن، و نیز مرور برخی از تحولات سیاسی وقت از دید یک طلبه ای است که به قضایا می نگریسته است. در همه موارد، ایشان، آنچه را دریافت خود بوده بیان کرده و اعتراف داشتند که ممکن است برخی از این جزئیات نادرست باشد، اما با توجه به نبودن رسانه در آن وقت، آنچه را که از اوضاع و احوال می دیدند یا می شنیدند، بیان کرده اند.
از بسیاری از افراد از مراجع یا عالمان و افراد دیگر بدون القاب یاد شده که از این بابت به دلیل دوستانه بودن صحبت عذرخواهم. از ایشان هم متشکرم.
مطالب به صورت سوال و جواب بود و بنده هم در بحث شرکت اندکی داشتم، اما ترجیح دادم، گفته های ایشان را منظم و تحت عناوینی که انتخاب کرده ام، تقدیم کنم. (رسول جعفریان: 20 شهریور 1396)

اجداد من در بردخون
بسم الله الرحمن الرحیم: خاندان من تا آنجا که قبورشان هست حدّاقل تا پنج نسل روحانی بوده اند. کلمه «رکنی حسینی» از جدّ دهم یا دوازدهم است که به نام امیر دیوان معروف بوده، و به زبان محلی امیر دیون می گویند که مزارش در روستای بُردخون [بردغان] است که روستای آباء و اجدادی ماست. محل دفن او در کوهی که به همین نام معروف است می باشد. اینها از یک زمانی به شیراز آمده اند. برخی به بوشهر آمده اند. اینها سادات حسینی هستند، اما به سادات رکنی حسینی معروفیم. روستای بردخون روستای اصلی ماست. یک روستای زیارت هم داریم که از توابع خرموج است که مرحوم پدرم در آنجا بود و همانجا هم دفن شده است. بین بردخون و زیارت، حدود ده کیلومتر، و رودخانه موند بین اینها فاصله انداخته است. این رودخانه از فراشبند فارس سرچشمه می گیرد ، و وارد خلیج فارس می شود. گاهی آبش به صورت سیل و گاهی هم عادی و البته آبش در طول سال جاری است. در یک دوره قابل شرب نیست، چون دو چشمه دارد. یکی شور و دیگری شیرین. گاهی شور غلبه می کند. بخش طرف دریا، تأثیر از جزر و مد دریا دارد و این وقت ها قابل شرب نبوده و نیست، و این البته سبب آمدن ماهی در آن می شود.
در بردخون یک شخصی به نام شیخ عبدالنبی بحرینی حدود دویست سال قبل زندگی می کرده که جد ما از طرف مادر است. سید اسدالله که پدر جد ما باشد، داماد شیخ عبدالنبی بوده است. از نظر علمی این پیوند بسیار موثر بوده، و تقریبا دو نژاد مختلف با هم ترکیب شده و نسل اینها آخوندهای قابلی در این نواحی شده اند.
زندگی اقتصادی مردم در دشتی
زندگی اقتصادی مردم آنجا، بخشی از کشاورزی دیمی است. وقتی رودخانه فیضان می کرد، گِلی را از بالا می آورد که نم را در زمین نگاه می داشت. یعنی آب گاه تا سه کیلومتر خارج از رودخانه بیرون می آمد. این گل، آب را نگاه می داشت، و برای کشاورزی مناسب بود. آنجا دو نوع گندم می کاشتند. یکی رک ریز که توی گِل با نم کاشته می شد. گِلی است که پا بگذاریی در آن فرو می رود و لذا نیازی به شخم زدن نداشت. گندم که می پاشیدند ‍‍‍ خودش داخل زمین می رفت. هر دانه این گندم حداقل پنجاه خوشه نتیجه داشت. زمین که خشک می شد، ترک بر می داشت بذر دوم را می پاشیدند که کسی با جارو آنها را داخل ترک ها می ریخت. به این گندم ترک ریز می گفتند. ریز هم یعنی گندم باشیدن. کار دوم صید و صیادی بود که یکی از شغلهای پردرآمد مردم بود. گاهی موتور لنج ها می رفتند و کار تجارت با آن طرف آب می کردند. این کم بود. کار دیگر هم نخل و خرما بود که کنار گندم درآمد اصلی اینها بود. اگر بارندگی کم می شد، هیچ راهی برای مردم وجود نداشت. گاهی گندم را یکی دو سال نگه می داشتند که بیشتر نمی شد نگه داشت و خراب می شد. خرما هم همین طور.
خشکسالی دهه سی
در دهه ۱۳۳۰ یک خشکسالی عجیبی شد که مردم در مضیقه شدیدی قرار گرفتند، و همان سبب شد که غالب علمای محل به نجف رفتند. البته پدر ما ماند. پدرم می گفت ما با خوشی مردم ماندیم، با سختی آنها هم باید بمانیم. یک بار که اصرار کردیم که برویم نجف، پدرم می گفت بین پیامبران فقط یک پیغمر مردمش را رها کرد که خدا او را توبیخ کرد. من مردم را تنها نمی گذارم.
یک روز در همان سختی ها، اهالی نزد پدرم آمدند و گفتند دعا کنید. گفت: من دعا می کنم. بقیه با خداست. آن وقت حتی آب برای خوردن هم نبود، یعنی از یک فرسخی می آوردیم. طبعا برای حیوانات اصلا آبی در کار نبود. مردم پرسیدند چه کار کنیم. آن وقت، کشور قطر تازه رونقی پیدا کرده بود؛ به واسطه درآمد نفت. پدرم گفت، ما که دسترسی به دولت ایران نداریم. بهتر است برای این که حیوانات نمیرند، همه را قطر بفرستیم و اهدا کنیم تا لااقل این حیوانات زنده بمانند و از آنها استفاده شود. ایشان نامه ای به شیخ قطر نوشت با این آغاز: یا ایها العزیز مسنا و أهلنا الضر، من هر وقت یادم می آید ناراحت می شوم. بعدها که طلبه شدم از ایشان پرسیدم :چرا شما این نامه را با این عنوان نوشتید؟ ایشان گفت ما مضطر بودیم. «عزیز» هم در اینجا نشانه چیزی نیست. برادران یوسف هم همین تعبیر را به یوسف گفتند با این که نمی دانستند او یوسف است و .... به هر حال، اینها را به قطر بردند. شیخ قطر هم جواب نامه را داد. هدیه را پذیرفت، و تمام موتور لنج ها را پر از برنج و شکر و آرد کرد، و حتی بول شترها و اسب ها و گوسفندها را هم داد. بدرم این ها را تحویل گرفت، و آنها را میان مردم روستا تقسیم کرد. پول گاو و گوسفند را هم بین صاحبانش تقسیم کرد. همه خوشحال شدند.
در باره پدرم که پنجاه سال در روستای زیارت بود
پدرم نجف درس خوانده بود. جدّم سید علی هم در نجف درس خوانده، و اجازاتی دارد. پدرم هم یک سالی درس سید ابوالحسن را درک کرده بود. جدّم شاگرد سید ابوالحسن بود. پدرم می گفت مرجعیت، جدای از علم و فضل، باید یک عنایت الهی هم پشت سرش داشته باشد. ایشان می گفت، سه مرجع بلکه چهار تا مرجع در آن وقت بودند. آیات: نائینی و آقا ضیاء و سید ابوالحسن و کمپانی، ولی مرجعیت را آقا سید ابوالحسن برد. همه عالم بودند، اما یک عنایت الهی پشت سر سید بود. آن وقت فقط یک خانه داشت. آن را فروخت و شهریه طلبه ها را داد. از مراجع قبلی چیزی برایش نمانده بود. البته خیلی خانه هاشان فروش رفت، ولی نگرفت.
پدرم پنجاه سال در روستای زیارت ماند. خیلی آدم متقی بود. بسیار بی اعتنای به مال دنیا بود. با این حال بسیار شاد بود و از مردم هم راضی بود. در مهمان نوازی، ید طولایی داشت. ناهار و شام و قلیان که این آخری را عنایت داشت. برای افراد محترم، خودش قلیان درست می کرد. یک وقتی این اواخر عمر ایشان با پسرم رفته بودیم. وقتی وارد خانه پدر شدیم، پسرم پشت در را بسته بود. یک ساعتی که از روز برآمد، ایشان گفت: چرا کسی نیامد. بعد معلوم شد پسرم در را بسته است. ایشان گفت: من تا بحال در خانه ام را نبسته ام.
یک حکایت جالب دیگر هم هست. پدرم می گفت: یک وقتی باران می آمد. من به مسجد رفتم ببینم سقف آن چکه نکند. دیدم کسی در یک گوشه خوابیده و به خود می پیچید. صدا زدم . شخصی بود که گفت مسافرم و غریب. آوردمش خانه و اسکانش دادم. صبح آمدم در اتاق دیدم که نیست با خود گفتم لابد رفته مسجد برای نماز. من صبحانه آماده کردم و منتظر ماندم، هوا روشن شد نیامد. یک وقت دیدم یک فرش دستباف من نیست. رفته و برده بود. اصل ماجرا مهم نبود، اما من خواستم کسی نفهمد. پدرم می گفت من نمی خواستم کسی بفهمد، چون اگر مردم می فهمیدند، آن وقت رسم مهمان نوازی از میان مردم می رفت، چون فکر می کردند اگر به کسی راه دادند، ممکن است دزد باشد و مثل این مورد فرش آنها را ببرد. طرف ظهر، کسی که راننده بود، آمد و فرش را آورد. گفتم کجا بود؟ گفت: شخص حیرانی را دیدم که فرش را در اختیار داشت و نمی دانست چه بکند. پرسیدم کیستی؟ گفت حقیقت این است! آن وقت فرش را گذاشت و فرار کرد.
لازم است این را هم بیفزایم که عموی بزرگوارم آیت الله سید احمد رکنی که در قید حیات هستند حق استادی و پدری بر من دارند از همه برادرانش از نظر سنی کوچکترند (اصغرهم سنا و اکبرهم فضلا و علما). فرزندان جد ما سید علی عبارتند از 1- سید عیسی (مرحوم والد)، 2- سید اسدالله، 3- سید عبدالرسول، 4- سید محمد، 5- سید محمود، 6- سید محمدحسن که در زمان مرحوم جدمان در عنفوان نوجوانی فوت کرده اند، 7- سید احمد. سه نفر اهل علم بودند مرحوم والد و عمویم سید اسدالله و عمویم آقا سید احمد فعلا فقط عمویم سید احمد و سید محمود در قید حیات هستند.
علمای ما نجف می رفتند
علمای منطقه ما زیاد نجف می رفتند. ما حتّی تا شیراز نمی توانستیم برویم. آن زمان بسیار سخت بود؛ راه نبود. کتلهای شیراز معروف است. برای ما رفتن به عراق از طریق آبادان آسانتر بود. آن خکشالی هم سبب شد که بیشتر علما به نجف رفتند و در منطقه ما به جز پدرم کسی نماند. گاهی ده بیست کیلومتر، پشت موتور می نشست، و می رفت تا نماز میت بخواند. بسیاری از این علما ی مهاجر به نجف دیگر برنگشتند. خاندان محمودی از روستای کردوان علیا بودند. اینها سر می زدند، اما الان آن روستا حتی یک روحانی ندارد. یک کتابی هم آقا شیخ علی بحرینی که در بندر گناوه است در باره علمای کردوان علیا نوشته است. ایشان عالم فاضل و متّقی است و یکی از اساتید حقیر در نجف اشرف بودند و فعلا از معمّرین علماء منطقه است و کتابش هم عالمانه به رشته تحریر درآمده و قابل استفاده است.
الان هیچ روحانی در آن نواحی نیست. گاهی علما به آن سر می زنند. این علما بعد هم که از عراق برگشتند، راهی قم شدند.
تعدادی سند خانوادگی برای ما مانده است. یک تعدادی سند زمین و عقد تا نسل بنجم اجداد ما هست که نشان می دهد خانواده ما تا آن زمان روحانی بوده اند. این اسناد زیاد نیست، اما مختلف و در عقد و بیع و طلاق و امثال اینهاست.
منطقه ما به اسم دشتی معروف است و علما هم به همین نام شهرت داشتند. آن زمان در آنجا کسی بوشهر را نمی شناخت. البته در نجف یک حسینیه به نام بوشهری ها بود که من منبعش را و این که چه کسی بنیاد گذشته نیافتم. یکی از مصارف این حسینیه، این بود که به جای چای، زعفران می دادند، و معلوم نیست با این که بوشهر زعفران نداشت، چطور این مصرف را گذاشته اند. به هر حال متوجه نشدم.
عالم بزرگ کردوان علیا، شیخ احمد بحرینی بود که جد خاندان محمودیهاست. جد مادری ایشان. بعد از ایشان شیخ حسن حجتی امامی بود که داماد شیخ احمد بود، و در همان کردوان بود و تحصیل کرده نجف بود. بچه های شیخ احمد که عبارت بودند از شیخ عبدالمهدی، شیخ علی، شیخ حسین، شیخ محمد و شیخ عسکر. اینها بیشترشان در قید حیات هستند.
در بردخون ما یک زمان چندین عالم بوده است. مرحوم والد، سید عیسی رکنی، سید اسدالله رکنی عموی ما، شیخ علی بحرانی، شیخ محمد بحرانی. اینها هم در یک روستا ساکن بودند. اهالی زیارت از مرحوم والد دعوت می کنند و او را به روستای زیارت می برند؛ چون در بردخون چند عالم دیگر بود ولی بعدا به نقاط دیگر می روند. شیخ علی بحرانی به نجف برمی گردد و شیخ محمد هم به گناوه می رود. آن وقت عموی من سید اسدالله رکنی در همان بردخون ماند. پدرم در سال ۱۳۷۳ و عمویم هم حوالی ۱۳۸۰ درگذشت.
برخی از علمای منطقه ما
منطقه دشتی اصلا سنی نداشته و الان هم ندارد. اما علمای منطقه ما هیچ کدام با حوزه های ایران ارتباط نداشتند. همه با نجف مرتبط بودند. بنابرین مرجع تقلیدشان هم از علمای نجف بود. اولین رساله ای که من دیدم در کودکی از مرحوم میرزا آقای اصطهباناتی بود. بعد آیات شاهرودی و خویی و الان هم سنتی ها مقلد نجف هستند. نام منطقه دشتی و مرکز آن خورموج است. منطقه دشتی تا بندر دیر و از طرف دیگر به جم و از طرف دیگر به منطقه جغادک می رسد که نزدیک بوشهر است. این را منطقه دشتی می گویند. یک منطقه دیگر که وصل به این این منطقه است تنگستان است که نسبت به دشتی کوچک تر است.
خاندان های دیگری هم هستند. یکی حاج میرزا احمد دشتی است که از شاگردان میرزا عبدالهادی شیرازی بود. او همدرس آقای خویی بود و گاهی شوخی می کرد، می گفت ما هیچ کم نداشتیم اما این مسافرت ها کار دستمان داد. می گفت یکی دلایل موفقیت آقای خویی این بود که در شصت سال، دو مسافرت داشت. یکی برای درمان به ایران و یکی هم حج. میرزا ابراهیم جمال یوسفی دشتی، ایشان برادر زاده میرزا احمد دشتی است. ایشان هم نجف بود. در ضمن داماد میرزا احمد است. مدت کمی امام جمعه بوشهر بود. قبل از انقلاب، مدرسه رسالت را که تأسیس کرد بودجه آن از طرف عمدتا آقای سید مصطفی حسینی دشتی تأمین می شد. شاید از جاهای دیگر هم می گرفت. سید مصطفی حسینی الان بوشهر و بسیار پیر شده است. به جز میرزا احمد، دو عالم دیگه بودند. دو برادر، آیات شیخ محمد محمودی و شیخ عباس محمودی بودند که هم در نجف و هم در کردوان با هم زندگی می کردند، و هر دو هم وقتی فوت کردند در یک قبر دفن شدند، البته با فاصله هفت سال. در تمام عمر هر دو هم در نجف و هم در ایران در یک خانه بودند. حتی همسران آنها هم در یک قبر دفن شدند. این دو برادر نسبت به مراجع معاصر خود هیچ چیزی کم نداشتند. و همچنین آیة الله حاج میرزا احمد نجفی دشتی هم همین طور بودند از نظر علمی و فقهی . در باره داستان فتوای قربانی در منی وقتی مطرح شد، من نزد شیخ محمد رفتم که هشتاد سال داشت. ایشان به قدری زیبا بحث کرد که عالی بود. وقتی اینها را به برخی از مراجع نوشتم، توضیحی بیش از آن نداشتند. این خاندان محمودی با خاندان محمودی علامرودشت مخلوط نشود. آنها لامردی هستند و هیچ نسبتی هم ظاهرا با هم ندارند.
در منطقه دشتی سادات فراوان هستند و غالبا حسینی اند. امیر دیوان اسمش شاه فرج الله الرکنی الحسینی المعروف به امیر دیوان. این جد بزرگ سادات حسینی آنجاست.
مردم دشتی و بحرین
مردم دشتی رفت و آمد به بحرین داشتند و آسان رفت و شد می کردند یک برگه عبور به عنوان علم و خبر بود که امروز «به جهت اطلاع» ترجمه می شود. بحرین در زمانی که من هنوز سیزده چهارده ساله بودم، رسما جزو ایران بود. روابط اقتصادی متقابل بود. صادرات و واردات داشتند. گندم و جو از اینجا می رفت، و چای و شکر از آنجا می آوردند.
مردم منطقه دو قسم هستند. ساحل نشین از طرف دیر و کنگان بیشتر عرب زبان بودند. اما منطقه ما و حتی بوشهر عرب زبان نبودند و نیستند. همان گویش های محلی را داشتند و دارند.
یک منطقه دیگری بادولی در فاصله بیست سی کیلومتر هست که آنجا هم ساداتی هستند که از همین شاخه ما هستند. آقای حسینی بوشهری از خانواده ما و عمه زاده است، اما حسینی تنها هستند و لقب رکنی را ندارند. یعنی از پنج پشت به بالا به ما می رسند.
تجربه طلبه شدن من
ما پنج برادر هستیم که چهار نفر روحانی و یکی کاسب است. (سید محمد جواد، سید علی اصغر، سید محمد حسن، سید سجّاد و سید علی اکبر ) من فرزند اوّل خانواده هستم. از همان زمان که علما به منزل پدرم می آمدند، من آن قدر به این لباس علاقه داشتم که گاهی تعداد پیچ های عمامه شان را می شمردم. از همان زمان هم تمرین می کردم. اولین عمامه من را هم پدرم پیچید، و دومی را خودم پیچیدم. پدرم هم خیلی تشویق به روحانی شدن می کرد. یک بار به من گفتند محمد جواد! اگر دوست داری ازدواج کنی، من آماده ام. بعد بلافاصله گفت آیا با من مشورت می کنی؟ گفتم بله. ایشان گفت اگر طلبه شوی خیر دنیا و آخرت در انتظار تو است، ولی اگر اینجا بمانی و ازدواج کنی تو همین خواهی بود و ترقی نخواهی کرد. ایشان هم گفت من هم هر امکانی بتوانم در اختیار شما می گذارم. با رضایت خاطر آمادگی ام را اعلام کردم. حقیر گفتم راه دوم را انتخاب خواهم کرد و همیشه از اینکه این راه را انتخاب کرده ام بخود می بالم، وقتی به آیینه نگاه می کنم و خود را در این لباس زیبا می بینم، می گویم اگر این لباس را انتخاب نمی کردم چه لباسی زیبنده من بود؟ ایشان گفت من امسال مکه می رم و تابستان شما را راهی به نجف می کنم. این سال 1344 است. آن سال با سختی به مکه رفتند. با لنج به قطر رفتند و از آنجا با کامیون به مکه مشرف شدند. کامیون را طبقه زده بودند. طبقه زیر متعلق به زنان و طبقه بالا از مردان بود که با سختی رفته بودند. سه ماه این سفر طول کشید. از اول شوال تا محرم که آمدند. آن وقت ها، روستای ما فقط یک حاجی داشت که کدخدا بود. دومی آن پدرم بود. جشن بزرگی گرفتند که سالم برگشته است!
چگونه مخفیانه به عراق رفتم؟
من به حسب شناسنامه متولد 1333 هستم، اما دو سه سالی خودم بزرگتر هستم. تابستان شد و آماده رفتن به نجف شدم. خودم هم خیلی احساس خوبی داشتم. به آبادان آمدیم و به منزل شیخ علی بدری رفتیم که هنوز هم ایشان آنجا هست. آنجا اولین بار یک طلبه کوچک بدون ریش دیدم که پسر کوچک مرحوم شیخ احمد کردوانی بود. از دیدن او و این که در این سن و سال عمامه پوشیده، خیلی خوشحال شدم. یک حاج قاسمی را یافتند که من را از مرز عبور داده و تا نجف همراهی کند. یک عرب عقال پوش بود. قراری گذاشتند که من را تحویل مدرسه بخارایی در نجف بدهد، و دویست تومان بگیرد.
آن زمان من تابستانها کار می کردم. ده پانزده تومانی داشتم و یک بار به بندر لاور رفتم و پولم را به جاشوها دادم یک کیسه شکر آوردند. من این را گرفتم در منطقه خودمان به سی تومان فروختم. دفعه بعد چایی هم برایم آوردند و اینها را فروختم. روزی که عازم نجف بودم، سیصد تومان پول داشتم. الاغی هم داشتم که خیلی مرکب خوبی بود، آن را هم هشت صد تومان فروختم. الاغ بسیار کوشایی بود. این پول را هم برداشتم.
از آبادان سوار شدیم تا خزعل آباد، ظاهرا همین جزیره مینو فعلی. در گاراج که خواستیم سوار ماشین بشویم، دو روحانی از اهل تربت حیدریه هم بودند. سه نفری حرکت کردیم. پدرم وقت خدا حافظی خیلی گریه کرد و این اولین بار بود که گریه او را می دیدم.
در خزعل آباد وارد منزلی شدیم که از دوستان حاج قاسم بود. نماز مغرب و عشا را خواندیم، فردی که قرار بود ما را ببرد، گفت که هر وقت دیدید من نیستم، بدانید مشکلی پیش آمده است. نمانید. ما یک وقت دیدیم نیست. متوجه خطر شدم که اینجا نباید ماند. صاحب خانه اصرار کرد، چون عرب بود و مهمان نواز، اما من قبول نکردم که بمانیم. راه افتادیم. به ذهنمان رسید از عالم محل بپرسیم. گفتند آقا شیخ حسین بندرریگی است. به منزل او رفتیم که تازه از نماز جماعت برگشته بود. خیلی علاقه ای به راه دادن ما نداشت. چون از مقابل در کنار نمی رفت و حتی در جواب شیخ همراه ما که گفت ما در اینجا غریب هستیم و جائی نداریم، گفت مگر هر کسی غریب و بی جا بود باید به منزل ما بیاید. در حین گفتگو ناگهان نگاهش به من افتاد و گفت شما پسر سید عیسی نیستی؟ گفتم: بله. فورا گفت: بفرمایید، بعد شیخ تربت حیدریه به مزاح می گفت خدا کرد، بود که امشب جائی برای ما پیدا شد و گرنه پس از حدود بیست سال از روی قیافه پدر پسر را بشناسد خیلی عجیب است. به هر حال به من رو کرد و گفت: تو پسر سید عیسی نیستی؟ گفتم: بله. آن وقت گفت بفرمایید داخل. من هیچ وقت او را ندیده بودم. بعد پرسیدم شما چطور من را شناختید. گفت من با پدرت در نجف هم مدرسه ای بودیم و از روی قیافه تشخیص دادم. شب درس تفسیر داشت و خواست برود. من به دوستان گفتم ادب اقتضا می کند که او را همراهی کنیم و رفتیم درس تفسیر او. فردا صبح سروکله آن قاچاقچی پیدا شد، و گفت دیگر از این راه نمی شود برویم. بالاخره حرکت کردیم.
قدری راه رفتیم ، دیدم که این شیخ تربت حیدریه نتوانست راه بیاید. نشستیم تا استراحت کامل کرد و بعد راه افتادیم. در بین راه وسیله پیدا شد و با آن رفتیم. مسیر ما به سمت قصبه یا گسبه بود که امروز اروند کنار می گویند. شب را ماندیم. اذان بیدار شدیم، نماز خواندیم، و قرار شد تا کنار شط پیاده برویم. گفت: روبروی ما فاو است. یک قایق آمد و ما را سوار کرد و رفتیم به فاو. اینجا کشتی ها و لنج های زیادی، از ایرانی و عراقی بود. آن طرف که رسیدیم سگی پارس کرد و ماموری عراقی هم آمد. صاحب لنج را کتک زد. اما قاچاقچی زرنگ بود و رفت با او صحبت کرد. بعد آمد و گفت نفری پنجاه تومان حاضرید بدهید؟ گفتیم بله. شرط کرد که اینجا پیاده نشوید بروید یک گوشه ای دور از چشم من. آنجا گل بود و به هر حال راه افتادیم. وارد روستایی شدیم و خانواده ای ما را پذیرایی کرد. قاچاقچی آمد و گفت باید به بصره برویم. اما اگر مشکلی پیش آمد، من خواهم رفت خودتان فکری بکنید.
تعقیب ما در بصره
من لباسی عربی پوشیدم با چفیه و عقال عراقی به عنوان فرزند لال این قاچاقچی عازم شدیم. بالاخره به بصره رسیدیم. در آنجا یک وقت دیدیم قاچاقچی نیست. فهمیدیم باز مشکلی پیش آمده. رفتیم تا به حسینیه ای رسیدیم. دیدیم صدای قرآن می آید. گفتیم لابد فاتحه است. رفتیم و پراکنده در جمع مردم نشستیم تا کسی متوجه نشود. من روبروی در نشستم تا مراقب هم باشم. دو مامور آمدند، ولی نتوانستند کسی را پیدا کنند. رفتند. منبری بالای منبر رفت و بالاخره مجلس تمام شد. همانجا در حسینیه ناهار خوردیم. ساعت دو بود که سر و کله قاچاقچی پیدا شد. گفت قطار پیدا نکردم، اما شب ساعت 9 بلیط اتوبوس برای کاظمین گرفته ام.
سوار شده حرکت کردیم. در راه یک پاسگاه به اسم ابوالفلوس بود که همه ما را پایین آوردند. من اولین عمامه را خودم بستم، و در بصره ملبس شدم به لباس روحانیت تا قیافه ام با کارت شناسایی که برایم درست کرده بودند سازگار باشد. از آن زمان به بعد هم ملبس ماندم. در پاسگاه یک بازجویی مختصری کردند. ما مدعی بودیم که در نجف درس می خوانیم. به هر حال اجازه رفتن داد. دم اتوبوس وقتی بالا می آمدم، رئیس پاسگاه گفت: تو اولین بار است عراق را می بینی، اما برو!
رسیدن به کاظمین و رفتن به نجف
این زمان هنوز زمان عبدالرحمان عارف بود که رئیس جمهور عراق بود. نصف شب به کاظمین رسیدیم. هنوز درشکه در شهر بود و ماشینی درکار نبود. تا این زمان من هیچ امام معصومی را زیارت نکرده بودم با شوق زاید الوصفی. مشهد هم نرفته بودم. این اولین بار بود که امام معصوم زیارت می کردم. اشکم درآمد. قاچاقچی محترم که اسمش حاج قاسم بود ـ و بعدها روحانی هم شد! و زمان جنگ با لباس آخوندی در بندر لنگه به دیدنم می آمد! ـ گفت کیف ها را بردارید که به نجف برویم. ماشین ابوثمانیه عشر، ماشین هیجده نفره. مثل مینی بوس. سوار شدیم و ظهر رسیدیم مدرسه بخارایی. عموی من ساکن نجف بود، و من هم آدرس آنجا را داشتم و به آنجا آمدم. عمویم آمد و من را به خانه اش برد. یک خانه کوچک اجاره ای پنجاه شصت متری داشت. یک اتاق بالا داشت که من یک هفته ای
یک هفته برای حجره گشتیم. هیچ کجا نبود. به بزرگانی متوسل می شدیم. از جمله به آمیرزا احمد دشتی. اما اقدام جدی نمی شد.
بالاخره گفتند یک حجره ای در مدرسه خلیلی هست. خادم آمد و در را باز کرد. خاکی و تار عنکبوت بود. لباس را درآوردم و شروع به تمیز کردن کردم. بعد از چند ساعت تمام شد، اما شیخی میان سال آمد و گفت من صاحب این حجره هستم. خادم بی خود کرده به تو داده است. کلید را گرفت و من هم حرفی نزدم.
سیدی بود از اصفهان که تازه ازدواج کرده بود، عموی من با او مذاکره کرد و قبول کرد که حجره اش را در مدرسه آخوند بزرگ به من بدهد البته به طور موقت ولی بعدها با او باجناق شدم، خدا رحمتش کند. اتاق کوچکی بود و در عرض آن نمی شد خوابید و فقط در طول آن می شد دراز کشید. خوشحال شدم که بالاخره یک حجره ای داریم. طبقه بالا بود که نه آب داشت و نه دستشویی، و باید مرتب پایین می رفتم.
برقراری شهریه من
آن وقت دنبال شهریه بودم. شیخی از محل ما بود. گفت باید به منزل آیت الله حکیم برویم. محل آن در محله العماره بود. دفتر دار ایشان آقا شیخ محمد رشتی، پسر میرزا حبیب الله رشتی بزرگ بود. وارد شدیم. شیخ محمد تا من را دید، برخاست آمد و عمامه من را بوسید. این در آن غربت، خیلی روی من اثر مثبت گذاشت. شوق من را چند برابر کرد. گفت از کجا آمدی؟ اسم بوشهر مطرح نبود، گفتم دشتی. گفتم بیست روزی است آمدم. گفت چه کار داری؟ گفتم برای شهریه. همان لحظه کشوی میزش را کشید، و یک دینار که 21 تومان ما بود، در آن روزها به من داد. این شهریه یک طلبه مجرد بود. اسم و مشخصات را وارد کرد. یک کارت شهریه هم برای من صادر کرد. این نشان رسمیت من در حوزه نجف بود. به من گفت از ماه آینده به مکتبة العامه بروید و شهریه را آنجا بگیرید.
شیخی که همراه من بود، گفت به من هم بدهید که یک سال است آمدم. اما به او گفت شما موقت هستید. جالب است که آن شیخ یک سال بعد هم از طلبگی رفت. پرسیدم چرا می خواهی بروی؟ می گفت از طلبگی چیزی در دستم نیامده است. مقصودش از نظر علمی بود.
مرجعت عامه آقای آیت الله حکیم
وقتی ما به نجف رفتیم، مرجعیت عامه از آیت الله حکیم بود. پنج شش ماهی بود که امام وارد نجف شده بود. مرجع دوم آیت الله سید محمود شاهرودی بود. محور آیت الله حکیم بود. آیت الله مدنی که من شاگردش بودم، یک وقتی در درس گفت: من سالی در حج مشرف بودم، به ما گفتند که اینجا تبلیغ مذهب آزاد است. آقای مدنی گفت من در گوشه ای رفتم و به سه زبان ترکی فارسی و عربی صحبت کردم. مردم هم اطراف من جمع شدند. آقای مدنی در راه رفتن، تند حرکت می کرد. بعد از صحبت، یک مرد سیاهی آمد و گفت: حال آیت الله حکیم چطور است؟ من پرسیدم: شما کجایی هستی؟ گفت: سودانی. گفتم از کجا آیت الله حکیم را می شناسی؟ گفت: هو ابونا. مقصود این که آقای مدنی می گفت نفوذ آیت الله حکیم تا افریقا بود.
من اولین مرجعی که دیدم، آیت الله حکیم بود. یک روز حرم امام علی ع رفتم. دیدم باب القبله ازدحام شد. دیدم سید بزرگواری وارد صحن شد. پرسیدم کیست؟ گفتند آیت الله حکیم. من هم رفتم دست ایشان را بوسیدم. ایشان گفت: موفق باشید. نزدیک ایستادم و محو تماشایشان شدم. یک پیرمرد و پیرزن ایرانی آمدند و دست ایشان را بوسیدند. وقتی زن آمد، آقا حکیم دستش را زیر عبا گرفت. زن چسبید و سرش را برنداشت. خادم رفت او را جدا کند، اما آقای حکیم به او اشاره کرد که نزدیک نشود. تازه آیت الله حکیم دست چپش را هم روی سر آن زن گذاشت. حس من بسیار عالی بود که این صحنه را می دیدم. بعد هم به آن زن و مرد سه بار گفتند: موفق باشید.
آن وقت نجف، تاکسی شهری نداشت، و همه درشکه داشتند. آقای حکیم یک کادیلاک قدیمی داشت که با آن این طرف و آن طرف و از جمله کوفه می رفت. من در حدی نبودم که به درس ایشان برم. آن وقت در اوج مرجعیت، درس ایشان هم کم شده بود. اساتید ما که شاگرد ایشان بودند می گفتند که در عین تسلط بر مسائل علمی، کلمات عامیانه و شکسته بکار می برد. آن وقت طلاب ایرانی بر سایر طلاب و حتی عرب غلبه داشت. بعد از طلاب ایرانی، افغانی ها و بعد پاکستانی و بعد عرب بودند. وقتی ایرانی ها را بیرون کردند، معلوم شد که حضور

کلیدواژه: مدرسه آیت الله بروجردی | مدرسه آقای بروجردی | آیت الله حکیم بود | طلبه های انقلابی | شیخ عباس قوچانی | سید محمد شیرازی | سید محمود هاشمی | مدرسه بخارایی | مدرسه بروجردی | خاندان محمودی | درس آقای خویی | آقای حکیم بود | روستای زیارت | سید ابوالحسن | آقای حکیم | درس آقای صدر | بیرون می آمد | انقلابی بود | آقای خلخالی | سید اسدالله | مدرسه آخوند | درس امام | نظر علمی | جواب می داد | فکر می کردم | پدرم می گفت | آقای ناصری | میرزا احمد | منطقه دشتی | حرکت کردیم | مرحوم والد | ایشان گفته | آقای راستی | طلبه ها | نوشته بود | نماز جمعه | مشکلی پیش | برای آقای | اولین بار | پنج دینار | هم مباحثه | سید مرتضی | ایشان گفت | شهید مدنی | ایرانی ها | درس ایشان | طبقه بالا | آقای مدنی | ما بعد | رفت و آمد | آن وقت | آمد و گفت | من گفت | هم بود | آن وقت ها | ایشان هم | آنجا بود | گفته بود | معلوم شد | قاضی بود | منطقه ما | آمده بود | شیخ احمد | سید احمد | داده بود | عالی بود | سید عیسی | آقای سید | همین طور | مسجد شیخ | رفته بود | سید یوسف | شیخ محمد | سید مهدی | من گفتم | پیش آمد | پیدا شد | یک طلبه |

منبع: خبرآنلاین

منبع این خبر، وبسایت www.khabaronline.ir است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۱۴۷۰۴۷۵۳ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.

حاکمیت، رفتار ناشیانه احمدی‌نژاد را بیش از این تحمل نمی‌کند/اپوزوسیون سیاه باز؛ راه خروج را از حاکمیت هدف گرفته است

آخرین‌ اخبار و آمار از زلزله کرمانشاه/افزایش شمار کشته‌‌شده‌ها؛ ۴۳۷ نفر/۹۳۹۷ نفر مصدوم/جزئیات وام کمکی دولت/نیاز به نایلون برای پوشش چادرها در مناطق زلزله‌زده+فیلم و عکس

اظهارات تند و بی‌سابقه سردار وحید علیه جهانگیری و دفاع از مسکن‌مهر+فیلم

در همین زمینه