مرد جوان در حالی که بیان می کرد در این شهر غریب کسی را ندارم تا سنگ صبورم باشد و از متلاشی شدن زندگی ام جلوگیری کند، به کارشناس و مشاور اجتماعی کلانتری گفت، 27 سال قبل در یکی از شهرهای زیبا و بندری جنوب کشور دیده به جهان گشودم


به گزارش سرویس حوادث جام نیـوز، مرد جوان در حالی که بیان می کرد در این شهر غریب کسی را ندارم تا سنگ صبورم باشد و از متلاشی شدن زندگی ام جلوگیری کند، به کارشناس و مشاور اجتماعی کلانتری گفت: 27 سال قبل در یکی از شهرهای زیبا و بندری جنوب کشور دیده به جهان گشودم.


پدرم خیاط بود و در مغازه کوچکش تار و پود عشق و زندگی را به هم می دوخت تا ما در آسایش و آرامش زندگی کنیم.

من هم که اوقات فراغت را در کنار پدرم می گذراندم آرام آرام به شغل خیاطی علاقه مند شدم و در کنار تحصیل به پدرم نیز کمک می کردم به همین خاطر شغل پدر را پیشه کردم و زمانی در مقطع متوسطه تحصیلاتم را به پایان رساندم که یک خیاط حرفه ای شده بودم.


وقتی دفترچه اعزام به خدمت را گرفتم فهمیدم که باید دوران سربازی را در مشهد سپری کنم این گونه بود که کوله بار سفر را بستم و برای گذراندن خدمت سربازی عازم مشهد شدم. مدتی بعد با چند تن دیگر از هم خدمتی هایم که از شهرهای مختلف کشور بودند دوست شدم و اوقات بیکاری را با آن ها به تفریح و گشت و گذار در مناطق ییلاقی حاشیه شهر می پرداختم تا این که در یکی از روزهای تعطیلی وقتی به منطقه طرقبه رفته بودیم عاشق نگاه های جذاب دختری شدم که دیگر نمی توانستم چشم از او بردارم. از آن روز به بعد ارتباط تلفنی و ملاقات های گاه و بی گاه من و «آیدا» آغاز شد.


دیگر به او دل باخته بودم که خدمت سربازی ام به پایان رسید. همه دوستانم از این موضوع خوشحال شدند اما من نگران دوری از آیدا بودم. ماجرای ازدواج با آیدا را با خانواده ام در میان گذاشتم اما آن ها به شدت با این ازدواج مخالفت کردند. با وجود این، چشم و گوشم را بستم و پای سفره عقد نشستم.


شرط اصلی آیدا این بود که من در مشهد ساکن شوم چرا که تحمل دوری از خانواده اش را ندارد من هم حق سکونت را به او دادم و بدین ترتیب زندگی مشترک ما در حالی آغاز شد که نمی توانستم شغل مناسبی داشته باشم. مشکل مالی آن قدر زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده بود که به ناچار برای تامین آینده پسر کوچکم به کارگری روی آوردم اما باز هم دست خالی به خانه بازمی گشتم.


تا این که به پیشنهاد پدرم تصمیم گرفتم تا با زندگی در جنوب کشور کنار پدرم مشغول کار شوم اما آیدا از این موضوع بسیار عصبانی شد و پسر 2.5 ساله ام را از شدت خشم به زمین انداخت.
این موضوع درحالی به درگیری بین ما انجامید که آیدا فرزندمان را برای انتقام از من به شدت کتک می زد. در این شرایط پسرم را نزد خانواده ام بردم و برای راضی کردن همسرم به مشهد بازگشتم ولی برادران آیدا به خاطر این کار مرا هدف ضرب و جرح قرار دادند و ...
من زندگی ام را دوست دارم اما ...

خراسان

ماهی گرفتن احمدی‌نژاد از کشتار مردم

کدام نماینده مجلس حقوق نجومی از وزارت نفت دریافت می‌کند؟

کلیدواژه: امضا عاشق مشهد ازدواج

منبع: جام نیوز

منبع این خبر، وبسایت www.jamnews.ir است و سایت «خبربان» مسئولیتی در قبال محتوای آن ندارد. چنانچه این خبر را شایسته تذکر می‌دانید، خواهشمند است کد ۱۹۱۶۳۹۰۵ را به همراه موضوع به آدرس info@porsyar.com ارسال فرمایید.
با عنایت به اینکه سایت «خبربان» مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع مطلب و کاربران است.

دیگر خبرها

  • ۵۰۰ انشعاب برق به سکونت‌گاه‌های غیررسمی اردبیل واگذار شد
  • آمریکایی‌‌ها قبل از ترک هوانیروز، تمام اطلاعات را در کاغذخُردکن ریختند
  • فرش قرمز «پاییز نیکایدوها» ساخته ژاپنی آیدا پناهنده
  • همیشه اقلیت‌ها در مجلس منسجم‌تر از اکثریت هستند
  • از قبول نکردن قرآن اهدایی صدام تا خاطراتی از زندان ابوغریب و نگهبانی از طلا
  • عقد زورکی دختر دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران برای پسر کم‌سواد!
  • روستایی که هیچ مردی در آن راه ندارد (+عکس)
  • عقد زورکی دختر دانشجو با پسر بی سواد
  • منافقین با یک دروغ، پدرم را دِق‌‌مرگ کردند/ مجادله تند مربیان آمریکایی با خلبانان ایرانی هنگام ترک کشور/ قرآن اهدایی صدام را قبول نکردم و کتک خوردم/ آمریکایی‌‌ها قبل از ترک هوانیروز، تمام اطلاعا را در کاغذخُردکن ریختند/ خاطراتی از زندان ابوغریب و نگهبانی
  • عقد زورکی دختر دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران برای پسری با سواد پنجم ابتدایی
  • گفت‌وگو با صاحب عکس معروف «رزمنده در حال نماز»/ این عکس تلنگری برایم است
  • عصبانیت اوبامیانگ ازانتخاب عجیب پدرش بعنوان سرمربی تیم ملی
  • مرادخانی،شهید مدافع حرم، بزرگ مردی از تبار آفتاب
  • عصبانیت اوبامیانگ از انتخاب پدرش به عنوان سرمربی گابن
  • فرزند شهید: به شهادت پدرم افتخار می کنم
  • داستان پسر زباله‌گرد که فریب پدرش را خورد
  • داستان استثنایی کشتی ستاره آبادان
  • از هدیه امام حسین(ع) تا رسیدن به معرفت حسینی
  • زن جوان پدرم رفتار عجیبی با من داشت / خواهرم را به عمه ام سپردم وخود آواره شدم !
  • نوجوان زباله‌گرد: پدرم فریبم داد و نگذاشت در ناز و نعمت زندگی کنم